
کتاب خواهران کوچک ایلوریا و مرد کتشلوار مشکی
انتشارات:
انتشارات افراز٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کتابخوان_پردیس
۴
من به آزادی و رهایی فکر میکنم. و دریافتهام که نوشتن، این حس را به انسان منتقل میکند.
کرم کتابخوان
۴
چاپلوسی نکن. چون عمرِ چاپلوسی بهاندازهی طولِ عمرِ شمعی روشن است.»
کتابخوان_پردیس
۲
گاهیاوقات داستانها داد میزنند: بنویسمان بنویسمان. آنقدر هم صدایشان بلند و نکره است که نویسنده مجبور میشود، زودتر آنها را بنویسد تا بلکه خفه شوند
کرم کتابخوان
۲
«اگر ارادهی پروردگار این باشد، شفا خواهی یافت، آقا. اما زمان، از آنِ خداوند است، نه تو.»
کاربر ۳۴۲۷۸۶۹
۱
گاهیاوقات داستانها داد میزنند: بنویسمان بنویسمان. آنقدر هم صدایشان بلند و نکره است که نویسنده مجبور میشود، زودتر آنها را بنویسد تا بلکه خفه شوند.
امیررضا
۱
هفتتیر دیگرت را هم بکش و نفلهشان کن. فقط کار چند ثانیه بود، برای دستان ماهر رولند این کار بچهبازی بود. فقط ممکن بود، یکی دو نفرشان فرار کنند. اما رولند نمیتوانست. آنها هیچ دفاعی از خودشان نمیکردند و اسلحه هم نداشتند. رولند هنوز آنقدر بیرگ نشده بود تا حریفی بیدفاع و بیسلاح را بکشد. او از اینتیپ آدمکشها نبود... حداقل هنوز اینتیپی نشده بود.
کرم کتابخوان
۱
نکند درحال مرگم؟ نکند برای آخرین بار بیدار شدم که دیگر کلاً بروم؟
کرم کتابخوان
۱
ششمین راهبه نیز پدیدار شد. او خود را بهزور وسط مری و تِمرا جاکرد. به این یکی میشد، گفت، زیباروی بیست و یک ساله. گونههایش گُل انداخته بود، پوستش صاف و لطیف بود، و چشمانش هم تیره. ردای سفیدش مواج بود، همچون رؤیا. گل سرخ روی سینهی ردایش نیز بیشتر شبیه طلسم بود.
«بروید! راحتش بکذارید!»
خواهرْلوییز گفت:
«اوووووه، عزیزم! این هم جِنا. جنا کوچولو! نکند عاشق این مرد جوان شده؟»
لحنش آمیزهای بود از خنده و خشم.
کرم کتابخوان
۱
درحالحاضر پیری سالخوردهام، و بههنگام بیداری هم رؤیا میبینم، ظاهر قضیه که اینطور است. امواج ضعف و ناتوانی، لحظه به لحظه کل وجودم را دربرمیگیرد، درست مثل امواج دریا که قصر شنی متروکهی کودکی را در خود فرومیبرند... آرام آرام... و بدینسان خاطراتم نیز کل جسم و ذهن و جانم را فراگرفتهاند، و وادارم میکنند که به گذشتههای دور بیندیشم
امیررضا
۰
عشق و کشتار بهگونهای جداییناپذیر به هم پیوستهاند- و اینکه در نهایت امر، خداوند همواره خون نوشیده.
امیررضا
۰
میبایست به سگ شلیک میکرد- برای خودِ سگه هم خوب نبود که زنده بماند، به نفعش بود که بمیرد، سگی که گوشت آدم به دهناش مزه کرده باشد، وجودش برای هیچکس خوب نیست. اما کشتنِ تنها موجود زندهی آن شهر (البته بهغیر از حشرات آوازخوان) انگار یکجورهایی بداقبالی را صدا میزد.
novelreader032
۰
از آنجایی که داستان خواهران کوچک ایلوریا در واقع پیشدرآمد کتابهای دنبالهدارِ هفتْ قسمتی برج تاریک اثر استیون کینگ است، بهتر است، ابتدا نگاه کوتاهی به این مجموعه بیندازیم.
