
٪۵۰
کتاب دومین نشان مردی
پدیدآورندگان:
مهرداد صدقیانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کتابخوان00
۳۴
آدم، وقتی کسی را دوست داشته باشد، حتی اگر چشمهایش ضعیف و نزدیکبین باشد، مثل عقاب، از کیلومترها آنطرفتر او را تشخیص میدهد
Yasi
۲۷
وقتی نمیدانی چقدر نمیدانی استرس نداری.
Atossa
۲۴
هیشکی بدون ایراد نیست. نمیگم عیبا رو نبین؛ اما، دنبال بدون عیب هم نباش که پیدا نمیکنی.
هانی
۲۳
دلسوزی برای دیگران توی خونم بود و فکر میکنم، اگر به جایی رسیدهام در زندگی، از همان بوده و اگر هم نرسیدهام، از همان.
هانی
۲۲
منظورم اینه که خواهش میکنم اینجوری نگید. یه سؤال درسی داشت.
ـ همهچی با همین سؤالای درسی شروع میشه. بعد میبینی سه تا بچه داری و هنوز جواب سؤالش مونده!
هانی
۱۸
حیف که همیشه کسی از تو خوشش میآید که تو از او خوشت نمیآید و تو هم از کسی خوشت میآید که انگار او از تو خوشش نمیآید.
Yasi
۱۷
وقتی همه باشند و کسی که میخواهی نباشد دانشگاه که هیچ، کل شهر هم با همة جمعیتش خالی به نظر میرسد.
Parinaz
۱۶
لذتی که در شنیدن عیوب دیگران هست در شنیدن محاسنشان نیست
هانی
۱۳
ترانة «شب به گلستان تنها» آمد توی ذهنم و همانجا برای بقیه خواندم. بقیه هم همراهی کردند. دست میزدند و با هم میخواندیم. بعد هم یک آواز دیگر خواندم. تشویقها ادامه داشت. اما برای حفظ دیسیپلین دیگر ادامه ندادم. آدم باید بداند کجا به بقیه حال بدهد و کجا آنها را مشتاق نگه دارد و ادامه ندهد.
هانی
۱۰
به قول مامانت، من یا یه کاری رو شروع نمیکنم یا اگه شروع کردم نصفه ولش میکنم یا اونقدر خرابکاری میکنم که بگم کاش شروع نکرده بودم یا اینکه شانسیشانسی درست میشه
پ. و.
۶
دیشب بابا کلی آب یخ خورد. حتی یخ خالی میجوید. میگفت اینجوری صدایش میگیرد و باعث میشود داورها، به احترام اینکه صدایش درنمیآید، زیاد از او سؤال نکنند. حتی چند قرص هم برداشته تا وسط دفاع بخورد و از تکنیک جلب ترحم استفاده کند. حالا که داریم میرویم دانشگاه کمی صدایش خشدار شده و برخلاف انتظارش، نهتنها صدایش نیفتاده، بلکه مثل دوبلورها شده و آدم دوست دارد بیشتر صدایش را بشنود.
~Bibliophilia♡
۶
عاشقی رو توی هیچ دانشگاهی درس نمیدن. تز و پایاننامه هم نداره. اما اونه که درس زندگیه. اونه که زندگیت رو میسازه. اونه که همهچی برای اونه ...
کرم کتابخوان
۵
همه مثل همان خسرو. مهم اینه که خودت مثل بقیه نباشی.
آسمان
۴
: «بهترین دفاع حملهست!»
هانی
۳
بعد از آرایشگاه، لباسها را اتو میکنم و همة حرفهایی را که نباید بزنم تمرین میکنم. ما مردها برای حرف زدن مشکلی نداریم؛ مشکلمان این است که ناخواسته چیزهایی را میگوییم که نباید بگوییم. حالا همة مردها نه؛ خیلیهایشان. حالا خیلیها هم نه؛ بعضیها. حالا بعضیها هم نه؛ لااقل آنهایی که من دیدهام. حالا همة آنها هم که نه؛ یکی دو تایشان. راستش، یکی دو تا هم نه؛ دقیقاً بابا را میگویم. و چون از نظر علم وراثت ویژگیهای مشترکی داریم، نمیخواهم مثل او آنچه ناگفتنیست را بر زبان بیاورم.
Yasi
۳
البته که قطعاً درک خواهد کرد. اما همان ناراحتی موقتیاش ناراحتم خواهد کرد.
کرم کتابخوان
۳
هیشکی بدون ایراد نیست. نمیگم عیبا رو نبین؛ اما، دنبال بدون عیب هم نباش که پیدا نمیکنی.
آسمان
۳
از دخترای سطحینگر که فقط به ظواهر اهمیت میدن خوشم نمیآد.
Yasi
۲
اونقدر سرت توی کارای بقیهست که از کارای خودت غافلی و داری قافله رو میبازی!
Yasi
۲
جالبه امشب هم قرص ماه کامله. میبینی؟»
ـ کامل کامل نیست هنوز.
ـ باز این حرف زد! شد یه بار ادای دانشمندا رو درنیاری؟ حالا دایرهش، به جای سیصد و شصت درجه، سیصد و پنجاه و نه درجهست. اشکال داره؟ اصلاً برو ... میخوام تنها باشم.
Ghazal1996
۲
رویم نمیشود به بابا حرفی بزنم. فقط جوری که بویی نبرد برایم خیلی مهم بوده، میگویم: «از نظر من همهچی تموم شده بابا.» اما بابا از لحنم میفهمد دروغ میگویم؛ حتی به خودم. با لحنی حماسی میگوید: «اما برای من تموم نشده. به قول مامانت، من یا یه کاری رو شروع نمیکنم یا اگه شروع کردم نصفه ولش میکنم یا اونقدر خرابکاری میکنم که بگم کاش شروع نکرده بودم یا اینکه شانسیشانسی درست میشه. ببینم شانس تو کدومش میشه.
Ghazal1996
۲
در این بلبشویی که من دارم روی دفاع بابا کار میکنم، خسرو آمده که فیلم بگیرد. بابا متن سؤالها و جوابها را مثل متن فیلمنامه در دست گرفته و دارد ازبَر میکند. دوربین خسرو که روشن میشود، بابا بعضی جاها از من یا خسرو میخواهد سؤالهای پایاننامه را بپرسیم تا او جواب دهد. اما وقتی میپرسیم، میگوید: «نه، حسش رو خوب نگفتید. فرض کنید داورید. دوباره ... یک دو سه ... اکشن ...»
ـ بابا، اگه خوب تمرین نکنید، اینجا یک دو سه اکشنه؛ اما روز دفاع یک دو سه آتشه!
Ghazal1996
۲
بابا میگوید: «چرا جواب نمیدی؟»
ـ یه نفره که بهم پیله کرده. دوست ندارم جوابش رو بدم.
بابا میگوید: «خب، اینکه راهش نیست! الان جواب ندی، باز بهت زنگ میزنه. بذار من جواب بدم؛ بگم گوشی رو واگذار کردهٔ تا دیگه به این شماره زنگ نزنه.» خسرو میپذیرد.
بابا گوشی خسرو را جواب میدهد و میگوید: «بفرمایید.» طرف، که از صدایش معلوم است خانم شهابی است، میگوید: «ببخشید، با خسرو کار داشتم.» بابا میگوید: «بله، ایشون کنار من نشستهان؛ گوشی خدمتتون ... خسرو جان، با شما کار دارن.» و گوشی را به خسرو میدهد. بعد به من لبخند میزند و میگوید: «دکتر جون بریم. دلم برای حرف زدن با گوشی تنگ شده بود!»
پ. و.
۲
در همة این لحظات دست بابا را گرفتهام. برعکس روزگار کودکی، حالا من عصای دست او شدهام تا در تاریکی زمین نخورد؛ چون چشمهایش پر از اشک شده است. اشکش را ندیده بودم. درخشش نور مهتاب روی گونههای خیسش منعکس میشود.
محمدحسین
۲
دو کارمند بازنشسته که برای روز مبادا که هیچ برای روز بادا هم هیچی ندارند و حالا با هیچی توهّم بازاری بودن برداشتهاند و میخواهند سود کنند.
محمدحسین
۲
آدم، وقتی کسی را دوست داشته باشد، حتی اگر چشمهایش ضعیف و نزدیکبین باشد، مثل عقاب، از کیلومترها آنطرفتر او را تشخیص میدهد
کرم کتابخوان
۲
چشم من، مثل چشمهای آفتابپرست، هی به اینطرف و آنطرف است و هی به گوشی. هر چند ثانیه یک بار گوشی را چک میکنم که بالاخره پیامی میآید یا نه؛ حتی حالا که دارم چایی دم میکنم.
ـ گوشیت رو بذار کنار. یه وقت به خاطر آب جوش کاری نکنی که دیگه نتونی کاری کنی
فاطیما
۲
من یا یه کاری رو شروع نمیکنم یا اگه شروع کردم نصفه ولش میکنم یا اونقدر خرابکاری میکنم که بگم کاش شروع نکرده بودم یا اینکه شانسیشانسی درست میشه.
آسمان
۲
همه در هر سنوسالی به جایزه نیاز دارند.
Motaharehhonar
۲
هیشکی بدون ایراد نیست. نمیگم عیبا رو نبین؛ اما، دنبال بدون عیب هم نباش که پیدا نمیکنی.
