جملات زیبای کتاب در جستجوی زمان از دست رفته (جلد اول) | طاقچه
تصویر جلد کتاب در جستجوی زمان از دست رفته (جلد اول)

بریده‌هایی از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته (جلد اول)

نویسنده:مارسل پروست
انتشارات:نشر مرکز
امتیاز
۳.۳از ۱۲۷ رأی
۳٫۳
(۱۲۷)
"خود آدم نمی‌داند چقدر خوشبخت است و هیچوقت به آن بدبختی که فکر می‌کند نیست."
rezai milad
هرگز جُز برای خود و برای آنانی که دوست می‌داریم، نمی‌لرزیم. و هنگامی که خوشبختی‌مان دیگر به دست آنان نیست در برابرشان چه آرام، چه آسوده، چه گستاخ می‌شویم!
حمیدرضا
"آقای کتابخوان، این شعر پل دژاردن را می‌شناسید که می‌گوید: بیشه‌ها اگر تاریکند، آسمان هنوز آبیست (۶۳)
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
شاید تنها نیستی راست باشد و همه رؤیای ما هیچ است
rezai milad
یاد یک تصویر چیزی جز حسرت یک لحظه نیست؛ و افسوس که خانه‌ها، راه‌ها، خیابان‌ها هم چون سال‌ها گریزانند
rezai milad
منی که از نظر ریاکاری دیگر بزرگ شده بودم، کاری را می‌کردم که همه‌مان، در بزرگسالی، در برابر ظلم و رنج‌کشی می‌کنیم: از دیدنشان روبرمی‌گرداندم، به اتاق کوچکی در کنار دفتر کار در طبقه بالای خانه می‌رفتم و گریه می‌کردم، اتاقی که بوی سوسن می‌داد و بوی انگورک وحشی که لای سنگ‌های دیوار بیرون خانه روییده بود و یک شاخه پر گلش از پنجره نیمه‌باز تو می‌آمد و هوا را عطرآگین می‌کرد
nmroshan
من این باور سلتی را بسیار منطقی می‌دانم که گویا ارواح درگذشتگان ما در وجود پست‌تری، جانوری، گیاهی، جمادی زندانی‌اند، و درواقع آنها را از دست داده‌ایم تا این که روزی از روزها - که برای خیلی‌ها هیچگاه فرا نخواهد رسید - از کنار درختی که زندان آنهاست می‌گذریم یا چیزی که آنها را در خود دارد به دستمان می‌افتد. ارواح به جنب و جوش می‌افتند، ما را صدا می‌زنند، و همین که آنها را می‌شناسیم طلسمشان شکسته می‌شود؛ آزادشان کرده‌ایم و بر مرگ چیره شده‌اند و برمی‌گردند و با ما زندگی می‌کنند.
nmroshan
آه! فرانسواز! باید خدا خیلی از دست ماها عصبانی باشد. آخر، مردمان این دور و زمانه هم شورش را درآورده‌اند! به قول اوکتاو مرحومم، خدا را زیادی از یاد برده‌ایم و او هم انتقام می‌گیرد."
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
نمی‌دانستم که بی‌ارادگی من و ضعف جسمانی‌ام، و آینده نامطمئنی که از آنها برایم برمی‌آمد، بسیار بیشتر از ناپرهیزی‌های شوهر مایه غصه و نگرانی مادربزرگم در آن قدم زدن‌های بی‌پایان بعدازظهر و غروب می‌شد، هنگامی که پیاپی می‌آمد و می‌رفت و چهره زیبایش را کج به آسمان بلند می‌کرد، با گونه‌های سبزه و چین برداشته که با فرا رسیدن پیری چون زمین شخم‌زده پاییزی به بنفشی می‌زد، و هنگامی که از خانه بیرون می‌رفت توری سبکی تا نیمه بالا زده آنها را می‌پوشاند و همیشه قطره اشک ناخواسته‌ای که از سرما یا از غصه‌ای بود رویشان خشک می‌شد.
nmroshan
آیا یک تن بیمار می‌تواند آدم را برای همیشه دچار خفقان کند؟ حتی خاطره‌ها، گذشته، و حتی حس موجودیت آدم را به نابودی بکشاند؟
Shivayi
اگر هم بتوانیم آرزو کنیم کارهای کسی که تاکنون رنجمان داده است از تهِ دل نبوده باشد، در تداوم آنها وضوحی هست که خواست ما علیهش هیچ کاری نمی‌تواند بکند، و باید از آن، و نه از خواستمان، بپرسیم که کردار فردای آن کس چه خواهد بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
اتاق خوابم گرانیگاه دردناک دلشوره‌هایم می‌شد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
بعدها می‌گفت که ما کسانی را که از همه بیشتر دوست می‌داریم با همان مهربانی رنج‌آمیزی که در آنان برمی‌انگیزیم و پیوسته در حالت هشدار نگهشان می‌داریم، می‌کشیم. شاید، مانند اودیپ، به خودکشی اندیشید. و خود به روشنی گفت که هیچکس نمی‌تواند در برابر کراهت زندگی خویشتن عقب‌نشینی کند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
می‌کند. کار او این است که فکر شفا یافتن، امید شفا یافتن را از خود دور کند. وسوسه شفا آهنگ زندگی را به هم می‌زند، یک آهنگ ساختگی برای آن به وجود می‌آورد.
pejman
هربار که دیگران را دارای امتیازی، هرچند بسیار کوچک می‌دید که خودش نداشت به خود می‌قبولانید که آن چیز نه امتیاز که چیز بدی است و برای این که لازم نباشد به دیگران غبطه بخورد برایشان دلسوزی می‌کرد. "
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
پیشتر، دکتر زیمرمان، پزشک و فیلسوف سالخورده سوئیسی، اثر زیانبار محیط خانواده روی بیمار را آشکار کرده و نشان داده بود که این محیط سرانجام بیمار را به «پروراندن» بیماری‌اش می‌کشاند. پیش از او نیز پزشکان دیگری نخستین گام در راه درمان بیمار را دور کردن او از خویشاوندانش دانسته بودند
کاربر ۲۲۱۱۱۰۴
اما افسوس! سوان به تجربه دیده بود که خیرخواهی میانجی نمی‌تواند هیچ اثری بر زنی بگذارد که خشمگین می‌شود از این که مردی که دوست نمی‌دارد او را تا مهمانی هم دنبال کرده باشد. اغلب، دوست تنها برمی‌گردد.
حمیدرضا
حتی زمانی که به نظر می‌رسد نیازی به این اراده نیست، حتی هنگامی که آن را به کار نمی‌گیریم، مانند زمانی که به خواب می‌رویم، باز در حال فعالیت است و ما را ایمن می‌دارد. به فراخور تحول پی‌درپی شخصیتمان، و تغییراتی که "من" ما دستخوش آن می‌شود، پیوسته دگرگون می‌شویم اما اراده‌مان همواره وفادارانه با ماست، در خفا و بی‌سر و صدا، بی‌چشمداشتی و بی‌آن که از ما قدردانی ببیند، همانند خادم خستگی نشناس و تغییرناپذیری که دست به هر کاری بزند تا "من" ما هیچ چیز ضروری کم نداشته باشد. و هر چقدر هوش و حساسیت متغیرند، اراده ثابت است.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
گاهی خود را در حالت کسی می‌یافت که شک نداشته باشد به پایان زندگی رسیده است، اما به خود بپذیراند که اگر نمی‌تواند برخی کلمات را به زبان بیاورد این به دلیل آغاز فلجی، یا از دست دادن حافظه نیست، بلکه از خستگی زبان، از حالتی عصبی همانند لکنت است. با آگاهی بر این که پزشکان دیر زمانی از اثر روان بر تن غافل مانده و در درمان بیماری‌های عصبی نقشی بیش از اندازه به تن تنها داده بودند، به پزشکی نیاز داشت که فیلسوفان را نادیده نگیرد، و بداند که فلسفه در این زمینه چه گفته است.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
و دلشوره زمانی را که حس می‌کنی آنی که دوست می‌داری دور از تو جایی خوش است و دستت به او نمی‌رسد از عشق آموخته بود، عشق که به نوعی همزاد دلشوره است، که آن را یکسره از آنِ خود و فقط برای خود می‌خواهد؛ اما هنگامی که، مانند آنچه بر من می‌گذشت، دلشوره پیش از پدیدار شدن عشق در زندگی‌مان در ما رخنه می‌کند، در انتظار آن زمان، آزاد و ناشناس در درون ما بی‌کارکرد معینی هر روز در خدمت هر احساسی که پیش آید، زمانی مهر فرزندانه و زمانی دوستی پسر بچگانه، جریان دارد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
چه بارها که قایق‌رانی را دیدم - و دلم خواست هنگامی که اختیار زندگی‌ام به دست خودم باشد از او تقلید کنم - که پارو رها کرده، به پشت در گودی کف قایق خوابیده، و آن را به دست آب سپرده بود، چیزی جز آسمان که آهسته‌آهسته بالای سرش می‌گذشت نمی‌دید، و طعم خوشی و صفا روی چهره‌اش آشکار بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
هرگز جُز برای خود و برای آنانی که دوست می‌داریم، نمی‌لرزیم. و هنگامی که خوشبختی‌مان دیگر به دست آنان نیست در برابرشان چه آرام، چه آسوده، چه گستاخ می‌شویم!
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
گذشته ما هم چنین است. بیهوده است اگر بکوشیم آن را به یاد بیاوریم، همه کوشش هوش ما عبث است. گذشته در جایی در بیرون از قلمرو و دسترسِ هوش، در چیزی مادی در حسی که ممکن است این چیز مادی به ما القا کند که از آن خبر نداریم، نهفته است. بسته به تصادف است که پیش از مردن به این چیز بربخوریم یا نه.
lady el
در جاهای تازه‌ای که عادت هنوز احساس‌ها را فرسوده نکرده است، درد جان می‌گیرد و سر برمی‌آورد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
به عنوان یک حقیقت عام می‌دانست که زندگی آدم‌ها پر از تناقض است، اما درباره هر آدم خاصی چنین می‌پنداشت که همه آن بخش از زندگیش که او نمی‌شناسد درست همانند آنی است که می‌شناسد. آنچه را که به او گفته نمی‌شد به یاری آنچه می‌گفتند مجسم می‌کرد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
چیزی نگذشت که دوستانش یکی پس از دیگری، چون گنجشک‌هایی دودل، سیاه‌سیاه روی برف پدیدار شدند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
ما کسانی را که از همه بیشتر دوست می‌داریم با همان مهربانی رنج‌آمیزی که در آنان برمی‌انگیزیم و پیوسته در حالت هشدار نگهشان می‌داریم، می‌کشیم.
S
اما هنگامی که باوری می‌میرد، به جایش - و با توانی پیوسته بیشتر، برای سر پوش نهادن برنداشت نیرویی که با آن به چیزهای تازه واقعیت می‌دهیم و دیگر از دستش داده‌ایم - دلبستگی‌ای خرافی به چیزهای قدیمی باقی می‌ماند که آن باور به آنها جان داده بود، انگار که سرشت ایزدی نه در ما که در آنها بوده و بی‌باوری کنونی‌مان سببی عارضی داشته باشد: مرگ ایزدان.
حمیدرضا
برای دل‌های شکسته‌ای مثل دلِ من، فقط تاریکی و سکوت مناسب‌اند
rezai milad
در جریان نوشتن "جستجو"، فکر و نگرانی‌های پروست اغلب متوجه یک کتاب "شبانه"، یعنی هزار و یک شب می‌شود. او نیز، همانند شهرزاد مهربان محکوم به مرگ، هیچ نمی‌داند که آیا "سرنوشت" او، بس بیرحم‌تر از "شهریار"، شبی از شب‌ها به او حکم نخواهد کرد که آماده مرگ شود؟ و از همین جا است که، همچون شهرزاد، این امید در دلش پا می‌گیرد که آنچه تعریف می‌کند مایه نجاتش شود. زیرا، همان گونه هم که "شهریار" می‌دانست و سرانجام شهرزاد را زنده گذاشت، فقط هنر می‌تواند آدمی را از مرگ برهاند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹

حجم

۵۹۳٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۶۰۸ صفحه

حجم

۵۹۳٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۶۰۸ صفحه

قیمت:
۲۹۸,۰۰۰
تومان