منی که از نظر ریاکاری دیگر بزرگ شده بودم، کاری را میکردم که همهمان، در بزرگسالی، در برابر ظلم و رنجکشی میکنیم: از دیدنشان روبرمیگرداندم، به اتاق کوچکی در کنار دفتر کار در طبقه بالای خانه میرفتم و گریه میکردم، اتاقی که بوی سوسن میداد و بوی انگورک وحشی که لای سنگهای دیوار بیرون خانه روییده بود و یک شاخه پر گلش از پنجره نیمهباز تو میآمد و هوا را عطرآگین میکرد