
بریدههایی از کتاب سامسای عاشق
۳٫۵
(۴۳)
اگر به قدر کافی به کسی فکر کنی، حتم و یقین، دوباره میبینیش.
Book
زن با لحن محزونی گفت: «عجیب است، نه؟ دوروبرِ ما همهچیز دارد میرود روی هوا. ولی هنوز بعضیها نگران یک قفل شکستهاند، بعضیها هم اینقدر وظیفه شناسند که میآیند برای تعمیر... ولی شاید درستش همین باشد. شاید همین سروکلهزدن با خردهریزها، با همین وظیفه شناسی و درستکاری که ما داریم
yasaman kh
همین فکرکردنِ به زن، دلش را گرم کرد.، به همین خاطر دیگر نمیخواست ماهی یا گل آفتابگردان باشد، یا هیچ چیز دیگر. از آدمیزادبودن خوشحال بود. مطمئناً راه رفتن روی دو پا و رخت و لباس به تن کردن اسباب زحمت میشد. خیلی چیزها هم بود که نمیدانست. ولی اگر ماهی یا گل آفتابگردان بود، نه آدمیزاد، هیچوقت چنین احساسی را تجربه نمیکرد. حسش این بود.
yasaman kh
اگر به قدر کافی به کسی فکر کنی، حتم و یقین، دوباره میبینیش.
محمدرضا
اگر غذا پیدا نمیکرد، اگر نمیجنبید، شکم گرسنهاش گوشت خودش را مصرف میکرد و رشتهٔ حیاتش قطع میشد.
محمدرضا
دوروبرِ ما همهچیز دارد میرود روی هوا. ولی هنوز بعضیها نگران یک قفل شکستهاند، بعضیها هم اینقدر وظیفه شناسند که میآیند برای تعمیر...
سیدآرمین عقیلی
ستونی سیاه از پشه توی سرش به چرخ افتاد. ستونْ ضخیمتر و حجیمتر میشد و به سمتِ قسمتِ نرم مغزش که حرکت میکرد، یکسر صدای وزوز بود. سامسا تصمیم گرفت فکر کردن را تمام کند. در این موقع فکرکردن به هر چیزی فقط باری طاقتفرسا بود.
ا.م
«عجیب است، نه؟ دوروبرِ ما همهچیز دارد میرود روی هوا. ولی هنوز بعضیها نگران یک قفل شکستهاند، بعضیها هم اینقدر وظیفه شناسند که میآیند برای تعمیر... ولی شاید درستش همین باشد. شاید همین سروکلهزدن با خردهریزها، با همین وظیفه شناسی و درستکاری که ما داریم، حالا که دنیا دارد سروتهش هم میآید، عقلمان را سر جایش نگه داشته.»
i_ihash
ولی شاید درستش همین باشد. شاید همین سروکلهزدن با خردهریزها، با همین وظیفه شناسی و درستکاری که ما داریم، حالا که دنیا دارد سروتهش هم میآید، عقلمان را سر جایش نگه داشته.»
roya gh
لابد اتاق یک وقتی، اتاقخوابی معمولی بوده. ولی الان، هیچ علامت حیاتی در آن نبود. تنها چیزی که مانده بود تختِ او، آن وسط بود. رختخواب هم نداشت. نه ملافه، نه روتختی، نه بالش. فقط یک تشک از عهد بوق.
محمدرضا
بدنش در برابر هر حرکتی مقاومت میکرد. ولی کوتاه نیامد، قوایش را جمع کرد تا عاقبت توانست بنشیند.
محمدرضا
از لای در سرک کشید و بیرون را نگاه کرد. توی راهرو کسی نبود. به ساکتیِ اعماقِ اقیانوس.
محمدرضا
تخممرغهای سفتِ آبپز را قورت داد که یادش رفت پوستشان را بکند، مشتمشت سیبزمینیِ لهشدهٔ هنوز گرم را قورت داد، خیارشورها را با انگشتهایش درآورد و خورد.
محمدرضا
بیمزه یا خوشمزه، تند و تیز یا ترش ـ همه براش مثل هم بود.
محمدرضا
هرکه زنگ را فشار میداد حکماً عجولترین و خیرهسرترین آدم بود.
محمدرضا
این زنِ جوان، پدر و چندتا برادر داشت. یک خاندانِ قفلساز.
محمدرضا
قلبِ سامسا پایین ریخت. خونِ داغ تازه توی رگهاش جاری شد.
محمدرضا
اما حینِ پایینرفتن از راهپله، در سر سامسا چه میگذشت؟ ماهی و گل آفتابگردان! فکر کرد اگر به ماهی یا گل آفتابگردان تبدیل شده بودم، میتوانستم عمرم را در آرامش سپری کنم، بدون اینکه اینطور روی پلهها تقلا کنم.
ا.م
تلوتلوخوران رفت سمت در، پنجهکش به دیوار. عزیمتش ساعتها طول کشید و البته راهی جز درد برای اندازهگیریِ وقت نداشت. حرکاتش ناشیانه بود، با قدمهای حلزونی. نمیتوانست بیاینکه به چیزی تکیه کند جلو برود. در خیابان، امیدش این بود مردم به چشم معلول نگاهش کنند.
ا.م
ولی شاید درستش همین باشد. شاید همین سروکلهزدن با خردهریزها، با همین وظیفه شناسی و درستکاری که ما داریم، حالا که دنیا دارد سروتهش هم میآید، عقلمان را سر جایش نگه داشته.»
ا.م
همین فکرکردنِ به زن، دلش را گرم کرد.، به همین خاطر دیگر نمیخواست ماهی یا گل آفتابگردان باشد، یا هیچ چیز دیگر. از آدمیزادبودن خوشحال بود. مطمئناً راه رفتن روی دو پا و رخت و لباس به تن کردن اسباب زحمت میشد. خیلی چیزها هم بود که نمیدانست. ولی اگر ماهی یا گل آفتابگردان بود، نه آدمیزاد، هیچوقت چنین احساسی را تجربه نمیکرد.
me!
چرا تبدیل به ماهی نشده بود؟ یا گل آفتابگردان؟ ماهی یا گل آفتابگردان معقول بود. بههرحال، معقولتر از این آدمیزاد
سیدآرمین عقیلی
شاید همین سروکلهزدن با خردهریزها، با همین وظیفه شناسی و درستکاری که ما داریم، حالا که دنیا دارد سروتهش هم میآید، عقلمان را سر جایش نگه داشته.
سیدآرمین عقیلی
دعا کن سالم برسم آنطرف شهر. دعا کن سربازها دلشان برای دخترک قوزی بسوزد و هیچکدام عوضی از آب درنیایند. به قدر کافی اذیت میکنند.
سیدآرمین عقیلی
این دنیا دارد سروتهاش هم میآید
سیدآرمین عقیلی
