
بریدههایی از کتاب جانی پنیک و انجیل رویاها
۲٫۰
(۱۲)
رؤیاها خیلی بیشتر از اسامی مسیحی و تکراری صاحبانشان باعث تمایزشان میشود.
Telory
من معتکفی کرمخوردهام در سرزمین خوکهای مسابقهای که چنان از بلعیدن ذرتها سرخوشاند که سلاخخانهها را در انتهای مسیر نمیبینند.
S.z
کافی است تنها برای یک لحظه دست از کار بکشم، تنها برای یک لحظه ذهنم را به حال خودش رها کنم ـ آنها کنترل اوضاع را به دست میگیرند ـ بعد با سرخوشی و بیرحمی به درونم نفوذ میکنند. دربارهٔ قصد و قدرتشان هیچ شکی نیست. تنها پنج ثانیه بیتوجهی کافی است برای حملهشان. قدرتم ذوب میشود، رشتههایم پنبه میشوند، هوشیاریام رو به زوال میرود، من متوقف میشوم و از کار میافتم.
S.z
با این حال، کاش فراموشی من کمی قدرتمندتر میشد! این تمام چیزی است که نیاز دارم. چون بدون هیچ شاهدی از جهان و هویت پیشینم، هیچ دلیلی برای ادامهٔ این رنج مضاعف نداشتم. من میتوانستم بنگرم، نفس بکشم و بمیرم، مانند جوجهٔ پرندهای که از آشیانهاش به زمین افتاده است.
S.z
اگر تمام اینها شواهد واقعیتی فراتر از واقعیت من، از واقعیت جهانی که صندلی از آن آمده، از جهانی که من رؤیایش را بارها در خوابهایم میبینم نباشد، همان بهتر که همین الان در برف دراز بکشم و کار خودم را یکسره کنم.
S.z
اینجا و آنجا، از پس پشتههای سنگ و آجر، نوری میبینم، اما بیشتر وقتها تمام شهرِ بهخوابرفته را حس میکنم، خوابآلوده از ورای رودخانه در غرب تا اقیانوس در شرق، مثل جزیرهای بیریشه که روی هیچ ایستاده و برای خودش لالایی میخواند.
S.z
در این روزهاست که شعار انجیل رؤیاهای بزرگ: «ترس بزرگ بر هر چیز دیگر سایه میافکند» تنها خاکستر و آبلیمو است بر لبهای زخمی من.
S.z
شاید هم افسار، مجموعهای از ابزارِ بازی مد روزی باشد که در بیست و هفتمین سال زندگی من یا سالهای بعدی آن رواج یافته و من به آن معتاد شدهام: "نشستن روی تپههای برفی و صندلیهای قرن نوزدهمی". شاید هم من به نقاشی کردن مناظر برفی همراه با این صندلی بهعنوان محل نقاشی کردنم علاقهمند شدهام و دادهام این چفت و بستها را مخصوص این کار برایم بسازند. چه غیرعادی بودن خوبی!
S.z
ممکن است مثل سیم بالایی ویولن، محکم و لرزان باشم، اما درست با آبی شدن آسمان در آغاز روز به خواب میروم.
S.z
