ای روح درمانده و ناکام! برای تو ای غارتگر پیر
عشق را دگر لطفی نیست و کشمکش را هم
بدرود ای سرود ساز و ای ناله نی
ای لذت، این دل تیره و عبوس را وسوسه مکن
بهار دلانگیز را دگر عطر و بویی نیست
زمان دمادم مرا به کام میکشد
چون برف بیکران که پیکر سرمازده را
من از بالا دایره زمین را نظاره میکنم
و در آن دگر پناه کلبهای را نمیجویم
ای بهمن آیا بهگاه سقوط، مرا میبری با خود؟