جملات زیبای کتاب گل های رنج | طاقچه
تصویر جلد کتاب گل های رنجsubscriptionAvailable

کتاب گل های رنج

گزیده اشعار

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۱۶ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۳۴۲۷۸۶۹
۱۲
دریغا مرگ است که دلداری می‌دهد و به زندگی وامی‌دارد مرگ غایت هستی است و یگانه مایه امید که چون اکسیر نیرو می‌دهد و سرمست می‌کند و یارای آن می‌دهد که تا شبانگاه راه بسپریم در میان طوفان و یخبندان و برف مرگ روشنی لرزانی است بر افق تار ما
کاربر حسن ملائی شاعر
۸
مرا چه سود که تو عاقل باشی؟ زیبا باش و محزون باش اشک بر زیبایی چهره می‌افزاید چون رود که بر منظره طوفان گلها را طراوت می‌بخشد
یك رهگذر
۶
" از صمیم دل ( هیچ کس جز من نمی‌داند با چه خلوصی )می‌خواهم ایمان بیاورم که موجودی خارجی و ناپیدا به سرنوشت من علاقه‌مند است؛ اما چگونه می‌توانم ایمان آورم؟ "
amirkarimifar
۵
خوشا آنکه تواند پرتوان و نیرومند پر کشد سوی دشتهای روشن و آرام خوشا آنکه اندیشه‌اش به سان چکاوکان بامدادان اوج گیرد سوی آسمان خوشا آنکه پر گشاید بر فراز زندگی و به‌آسانی دریابد زبان گلها و اشیاء بی‌زبان
یك رهگذر
۴
همه مصائب یک کشتی رنجدیده را در خود احساس می‌کنم باد موافق و طوفان و کشاکش موج بر گرداب بیکران چو گهواره می‌جنبانند مرا و دگرگاه، پهنه آرام دریا آینه فراخ نومیدی من است ...
کاربر حسن ملائی شاعر
۴
زنی گذشت از برابرم که با دست باابهتش لبه جامه خود بالا گرفته بود و چابک و شریف بود با پای چون عروسکش من در چشمان کبودش که خاستگاه طوفان بود گرفته‌خاطر چو آدمی غریب نوشیدم دردی پرفسون و لذتی کشنده را
مهدی ابراهیمی
۳
پروردگارا، تو را سپاس که به ما رنج را ارزانی داشتی تا درمانی الاهی باشد بر ناپاکی‌های ما ...
کاربر ۳۴۲۷۸۶۹
۳
به دور افکن این کتاب غم‌آلوده شهوانی و افسرده‌حال را اگر به نزد شیطان، استاد مکر درس بلاغت نخوانده‌ای دور افکن آن را ورنه هیچ درنیابی یا مرا دیوانه پنداری
کاربر حسن ملائی شاعر
۳
چشمان سوخته‌ام نمی‌بینند مگر خاطره‌های خورشید را
Mina.
۲
امید، ناکام می‌گرید، و هراس، سنگدل و خودکامه پرچم سیاهش را بر جمجمه خم‌گشته من فرومی‌کوبد
Mina.
۲
چنان سرشار از خاطره‌ام من که گویی هزارساله‌ام
royashian
۲
می‌دانم که قلب تو آکنده از کهنه عشقهای ریشه‌کن‌شده هنوز به کوره‌ای پرشرار می‌ماند و اندک غرور نفرین‌شدگان را در سینه‌ات گرم می‌کنی
کاربر ۳۴۲۷۸۶۹
۱
دریغا مرگ است که دلداری می‌دهد و به زندگی وامی‌دارد
یك رهگذر
۱
چه خواهی گفت امشب، تنها و بینوا روح من چه خواهی گفت دل من، ای دل پژمرده من به زیباترین و خوبترین و گرامی‌ترین یار که نگاه آسمانی‌اش بناگه تو را شکوفا کرد غرور ما مدیحه‌سرای اوست
کاربر ۱۶۲۷۹۰۳
۱
ای روح درمانده و ناکام! برای تو ای غارتگر پیر عشق را دگر لطفی نیست و کشمکش را هم بدرود ای سرود ساز و ای ناله نی ای لذت، این دل تیره و عبوس را وسوسه مکن بهار دل‌انگیز را دگر عطر و بویی نیست زمان دمادم مرا به کام می‌کشد چون برف بیکران که پیکر سرمازده را من از بالا دایره زمین را نظاره می‌کنم و در آن دگر پناه کلبه‌ای را نمی‌جویم ای بهمن آیا به‌گاه سقوط، مرا می‌بری با خود؟
nazaninoman
۱
بی‌خشم و بی‌کینه، جلادوار تو را می‌زنم چون موسی که بر صخره می‌زند! وز برای سیراب کردن صحرایم از دیدگانت رنج را جاری می‌کنم خواهش سرشار از امید من بر اشکهای شور تو می‌رانند به سان کشتی بر دریا؛
nazaninoman
۱
فرشته سرشار از نشاط، تو با رنج آشنایی؟ با شرم و پشیمانی، زاری و ملال و هراس گنگ شبهای هولناکی که در سینه دل را چنان می‌فشارد که گویی کاغذی را مچاله کنند فرشته سرشار از نشاط، تو با رنج آشنایی؟ فرشته سرشار از مهر، تو با کین آشنایی؟ با مشتهای گره‌کرده در تاریکی و اشکهای تلخ آن‌دم که انتقام ندای دوزخی درمی‌دهد و بر نیروهای ما چیره می‌شود فرشته سرشار از مهر، تو با کین آشنایی؟
hosein lima
۱
هنوز هم آیا رنج دیگری است برای این تن فرسوده بی‌جان، مرده‌ای میان مردگان؟
Mina.
۱
من از بالا دایره زمین را نظاره می‌کنم و در آن دگر پناه کلبه‌ای را نمی‌جویم ای بهمن آیا به‌گاه سقوط، مرا می‌بری با خود؟
فرنگیس"
۱
ای فیلسوفان کامروا، فرزندان فساد بی‌سرزنش میان ویرانه پیکرم روید و بگویید هنوز هم آیا رنج دیگری است برای این تن فرسوده بی‌جان، مرده‌ای میان مردگان؟
فرنگیس"
۱
و نمی‌توانی ای شهبانوی پای دربند که جز با هراس دوستم نمی‌داری در وحشت این شب ناپاک با روحِ سراپا فریاد مرا آواز دهی: "همتای توام من، ای پادشاه من!"
فرنگیس"
۱
به کنار تو می‌خزم آرام همگام با سایه‌های شب و تو را ای سیه‌چشم بوسه خواهم داد بوسه‌هایی به سردی مهتاب
فرنگیس"
۱
شبهای روشن ز گرمی آتش شبهای پوشیده از بخار گلگون، نشسته در ایوان چه سخنهای جاودان به هم گفتیم چه دلپذیر بود بر من آغوشت، چه مهربان بود با من دلت
فرنگیس"
۱
شب چو دیوار می‌شد از تیرگی و چشمان من در ظلمت چشمان تو را می‌یافت من نفس تو را می‌نوشیدم، ای شیرین! ای شرنگ!
فرنگیس"
۱
در این شبهای دراز که خواب را بدان ره نیست گور، محرم رؤیای بی‌پایان من (چرا که گور هماره همدل شاعر است) تو را خواهد گفت: "ای هرزه‌گرد ناکام تو را چه سود که ندانستی مردگان از چه گریانند؟" ــ آنگاه کرم، چونان ندامت پوست تنت را می‌جود ...
کاربر حسن ملائی شاعر
۱
بودلر در ۹ سالگی تحصیلات متوسطه‌اش را به صورت شاگرد شبانه‌روزی آغاز نمود. او کودکی لاغر، گوشه‌گیر، حساس و مغرور بود و پیوسته از تنهایی رنج می‌برد: " احساس تنهایی، از کودکی. حتی در کنار خانواده - و اغلب در میان همشاگردیها - احساس اینکه تنهایی تا ابد تقدیر من است ... "
یك رهگذر
۰
در او که سراپا نوشداروست چیزی برتر ز دیگری نتوان یافت چنان سراپا دلفریب است او که ندانم از چه روست شیفتگی‌ام خیره می‌کند او به سان سحر و تسلی می‌دهد چون شب هماهنگی اندام زیبایش چنان دل‌انگیز است و دلپذیر که شماره نتوان کرد حُسن بی‌حد و بی‌حسابش را
یك رهگذر
۰
ای مرد، کس به ژرفای درونت ره نیافته ای دریا، کس به گنجینه نهانت پی نبرده چه در نهفتن راز خود هر دو تنگ‌نظرید
یك رهگذر
۰
روح دلتنگم که دل به رزم سپرده بودی امید که مهمیزش آتش شور تو را تیز می‌کرد دگر بر مَرکب خود نمی‌نشاندت!
Jila
۰
هنوز هم آیا رنج دیگری است ‫برای این تن فرسوده بی‌جان، مرده‌ای میان مردگان؟