
بریدههایی از کتاب گل های رنج
نویسنده:شارل بودلر
مترجم:محمدرضا پارسایار
انتشارات:انتشارات شرکت کتاب هرمس
دستهبندی:
امتیاز
۳.۴از ۱۶ رأی
۳٫۴
(۱۶)
دریغا مرگ است که دلداری میدهد و به زندگی وامیدارد
مرگ غایت هستی است و یگانه مایه امید
که چون اکسیر نیرو میدهد و سرمست میکند
و یارای آن میدهد که تا شبانگاه راه بسپریم
در میان طوفان و یخبندان و برف
مرگ روشنی لرزانی است بر افق تار ما
کاربر ۳۴۲۷۸۶۹
مرا چه سود که تو عاقل باشی؟
زیبا باش و محزون باش
اشک بر زیبایی چهره میافزاید
چون رود که بر منظره
طوفان گلها را طراوت میبخشد
کاربر حسن ملائی شاعر
" از صمیم دل ( هیچ کس جز من نمیداند با چه خلوصی )میخواهم ایمان بیاورم که موجودی خارجی و ناپیدا به سرنوشت من علاقهمند است؛ اما چگونه میتوانم ایمان آورم؟ "
یك رهگذر
خوشا آنکه تواند پرتوان و نیرومند
پر کشد سوی دشتهای روشن و آرام
خوشا آنکه اندیشهاش به سان چکاوکان
بامدادان اوج گیرد سوی آسمان
خوشا آنکه پر گشاید بر فراز زندگی و بهآسانی
دریابد زبان گلها و اشیاء بیزبان
amirkarimifar
همه مصائب یک کشتی رنجدیده را
در خود احساس میکنم
باد موافق و طوفان و کشاکش موج
بر گرداب بیکران
چو گهواره میجنبانند مرا
و دگرگاه، پهنه آرام دریا
آینه فراخ نومیدی من است ...
یك رهگذر
زنی گذشت از برابرم که با دست باابهتش
لبه جامه خود بالا گرفته بود
و چابک و شریف بود با پای چون عروسکش
من در چشمان کبودش که خاستگاه طوفان بود
گرفتهخاطر چو آدمی غریب نوشیدم
دردی پرفسون و لذتی کشنده را
کاربر حسن ملائی شاعر
پروردگارا، تو را سپاس که به ما رنج را ارزانی
داشتی تا درمانی الاهی باشد بر ناپاکیهای ما ...
مهدی ابراهیمی
به دور افکن این کتاب غمآلوده
شهوانی و افسردهحال را
اگر به نزد شیطان، استاد مکر
درس بلاغت نخواندهای
دور افکن آن را ورنه هیچ درنیابی
یا مرا دیوانه پنداری
کاربر ۳۴۲۷۸۶۹
چشمان سوختهام نمیبینند
مگر خاطرههای خورشید را
کاربر حسن ملائی شاعر
امید، ناکام میگرید، و هراس، سنگدل و خودکامه
پرچم سیاهش را بر جمجمه خمگشته من فرومیکوبد
Mina.
چنان سرشار از خاطرهام من که گویی هزارسالهام
Mina.
میدانم که قلب تو
آکنده از کهنه عشقهای ریشهکنشده
هنوز به کورهای پرشرار میماند
و اندک غرور نفرینشدگان را
در سینهات گرم میکنی
royashian
دریغا مرگ است که دلداری میدهد و به زندگی وامیدارد
کاربر ۳۴۲۷۸۶۹
چه خواهی گفت امشب، تنها و بینوا روح من
چه خواهی گفت دل من، ای دل پژمرده من
به زیباترین و خوبترین و گرامیترین یار
که نگاه آسمانیاش بناگه تو را شکوفا کرد
غرور ما مدیحهسرای اوست
یك رهگذر
ای روح درمانده و ناکام! برای تو ای غارتگر پیر
عشق را دگر لطفی نیست و کشمکش را هم
بدرود ای سرود ساز و ای ناله نی
ای لذت، این دل تیره و عبوس را وسوسه مکن
بهار دلانگیز را دگر عطر و بویی نیست
زمان دمادم مرا به کام میکشد
چون برف بیکران که پیکر سرمازده را
من از بالا دایره زمین را نظاره میکنم
و در آن دگر پناه کلبهای را نمیجویم
ای بهمن آیا بهگاه سقوط، مرا میبری با خود؟
کاربر ۱۶۲۷۹۰۳
بیخشم و بیکینه،
جلادوار تو را میزنم
چون موسی که بر صخره میزند!
وز برای سیراب کردن صحرایم
از دیدگانت رنج را جاری میکنم
خواهش سرشار از امید من
بر اشکهای شور تو میرانند
به سان کشتی بر دریا؛
nazaninoman
فرشته سرشار از نشاط، تو با رنج آشنایی؟
با شرم و پشیمانی، زاری و ملال
و هراس گنگ شبهای هولناکی که در سینه دل را
چنان میفشارد که گویی کاغذی را مچاله کنند
فرشته سرشار از نشاط، تو با رنج آشنایی؟
فرشته سرشار از مهر، تو با کین آشنایی؟
با مشتهای گرهکرده در تاریکی و اشکهای تلخ
آندم که انتقام ندای دوزخی درمیدهد
و بر نیروهای ما چیره میشود
فرشته سرشار از مهر، تو با کین آشنایی؟
nazaninoman
هنوز هم آیا رنج دیگری است
برای این تن فرسوده بیجان، مردهای میان مردگان؟
hosein lima
من از بالا دایره زمین را نظاره میکنم
و در آن دگر پناه کلبهای را نمیجویم
ای بهمن آیا بهگاه سقوط، مرا میبری با خود؟
Mina.
ای فیلسوفان کامروا، فرزندان فساد
بیسرزنش میان ویرانه پیکرم روید و بگویید
هنوز هم آیا رنج دیگری است
برای این تن فرسوده بیجان، مردهای میان مردگان؟
فرنگیس"
و نمیتوانی ای شهبانوی پای دربند
که جز با هراس دوستم نمیداری
در وحشت این شب ناپاک
با روحِ سراپا فریاد مرا آواز دهی:
"همتای توام من، ای پادشاه من!"
فرنگیس"
به کنار تو میخزم آرام
همگام با سایههای شب
و تو را ای سیهچشم بوسه خواهم داد
بوسههایی به سردی مهتاب
فرنگیس"
شبهای روشن ز گرمی آتش
شبهای پوشیده از بخار گلگون، نشسته در ایوان
چه سخنهای جاودان به هم گفتیم
چه دلپذیر بود بر من آغوشت، چه مهربان بود با من دلت
فرنگیس"
شب چو دیوار میشد از تیرگی
و چشمان من در ظلمت چشمان تو را مییافت
من نفس تو را مینوشیدم، ای شیرین! ای شرنگ!
فرنگیس"
در او که سراپا نوشداروست
چیزی برتر ز دیگری نتوان یافت
چنان سراپا دلفریب است او
که ندانم از چه روست شیفتگیام
خیره میکند او به سان سحر
و تسلی میدهد چون شب
هماهنگی اندام زیبایش
چنان دلانگیز است و دلپذیر
که شماره نتوان کرد
حُسن بیحد و بیحسابش را
یك رهگذر
ای مرد، کس به ژرفای درونت ره نیافته
ای دریا، کس به گنجینه نهانت پی نبرده
چه در نهفتن راز خود هر دو تنگنظرید
یك رهگذر
روح دلتنگم که دل به رزم سپرده بودی
امید که مهمیزش آتش شور تو را تیز میکرد
دگر بر مَرکب خود نمینشاندت!
یك رهگذر
هنوز هم آیا رنج دیگری است
برای این تن فرسوده بیجان، مردهای میان مردگان؟
Jila
میگفتی: از کجا آمده این غم غریب
که چیره میشود چون دریا بر صخره برهنه و تیره
ــ چون دل ما میوههای باغ خود را چید
زندگی دگر رنج است؛ وین رازی است آشنا برهمه
دردی است بس ساده، ولی نه رمزآلوده
کاربر ۱۶۲۷۹۰۳
چه بسا که مرگ بیش از زندگی
با رشتهای والا پیوند خورده به ما
کاربر ۱۶۲۷۹۰۳
حجم
۸۴٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۴۱ صفحه
حجم
۸۴٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۴۱ صفحه
قیمت:
۶۵,۰۰۰
تومان