طفلک پاهای نازنینم. حالا کی به شماها کفش و جوراب میپوشاند؟ ببخشید، ولی من یکی معذورم. آنقدر از هم دور شدیم که کاری از دست من ساخته نیست. خودتان فکری به حال خودتان بکنید.» بعد با خودش گفت «ولی باید با پاهام مهربان باشم وگرنه شاید اگر بخواهم جایی بروم مرا نبرند. فهمیدم! هر سال نو یک جفت چکمه برای پاهام عیدی میخرم.»
و شروع کرد به نقشه کشیدن که چطور ترتیب کار را بدهد. «باید با پیک بفرستم. چه خندهدار! آدم برای پاهای خودش هدیه بفرستد. تازه، نشانی روی بسته را بگو!»