
بریدههایی از کتاب یادداشت های زیرزمینی
۳٫۰
(۸۲)
اما میدانی در واقع خواستم چیست؟ که همهٔ شما به درک بروید، همین! دلم آرامش میخواهد.
حسن
قسم میخورم آقایان، که آگاهیِ بیشازحد نوعی بیماری است؛ بیماریای واقعی و تمامعیار.
radical
نبودِ فهمِ درست زاییدهٔ چیزی نیست جز فقدان رفتار نیک.
خشایار
موقعیت دیگری هم بود که آزارم میداد: اینکه هیچکس مثل من نبود و من مانند هیچکس نبودم. با خودم فکر میکردم، «من یکیام و آنها همه.» ــ و اسیر افکارم میشدم.
arghavan
همهٔ دنیا به درک واصل شود یا من چایم را ننوشم؟ من میگویم بگذار دنیا به درک واصل شود اما من باید همیشه چایم را بنوشم.
حسن
در نومیدی است که آتشیترین لذتها شکل میگیرند،
خشایار
شاید انسان فقط عاشق حالِ خوب نباشد. شاید به رنج بردن هم به همین اندازه عشق بورزد. شاید رنج بردن به همان اندازهٔ حالِ خوب برایش سود داشته باشد. چرا که انسان گاهی به رنج کشیدن بیاندازه عشق میورزد، تا سرحد شوریدگی، و این خود حقیقتی است.
خشایار
تصمیم گرفتم خودم را وادار به عاشقی کنم. و واقعاً رنج کشیدم آقایان، خاطرتان راحت
nosratyhassan
اگر کسر شأنتان است که به من توجه کنید، من هم مقابلتان به تملق و تضرع سر فرود نمیآورم. زیرزمینم را دارم.
حسن
قلبم بود که داشت همهچیز را خراب میکرد
m.alavi
و این فرزانگان از کجا آوردهاند این حرف را که بشر محتاج خواستنی طبیعی و پرهیزگارانه است؟ چه چیز باعث شد چنین تصور کنند که احتیاج بشر بنا بر ضرورت خواستنی منطقی و سودمند است؟ بشر تنها به خواستنی مستقل احتیاج دارد، قیمت این استقلال هر چه میخواهد باشد و مقصدش هر کجا. خب، و این خواستن، فقط شیطان میداند…
خشایار
عشق رازِ خداست و باید از چشمِ دیگران پنهان بماند، به هر صورتی. اینطوری مقدستر و بهتر است.
کاربر ۹۵۵۹۳۶۸
آه، آقایان گرامی، چگونه ارادهٔ آدمی میتواند از آنِ او باشد وقتی جدول و حساب ریاضی در کار است و حساب دو دوتا چهارتا حاکم؟ دو دوتا حتی بدون ارادهٔ من هم میشود چهارتا. گویی ارادهٔ آدمی همین بوده است.
خشایار
آگاهیِ بیشازحد نوعی بیماری است؛ بیماریای واقعی و تمامعیار. برای احتیاجات روزمره، آگاهی معمولی انسانی هم بیش از حدِ کفایت است؛
کاربر ۹۵۵۹۳۶۸
آدم باید اول یاد بگیرد چهطور زندگی کند و بعد دیگران را متهم کند
کاربر ۹۵۵۹۳۶۸
«نوشتن سرگذشت خویش به شکلی صادقانه کمابیش محال است، و بیشک هر کس دربارهٔ خودش مشتی دروغ خواهد نوشت.»
حسن
آدم انتقام میگیرد چون در آن عدالت میجوید
m.alavi
… این پایان یادِ تو روی زمین است؛ بر گورِ دیگران، فرزندان، پدرها، همسرها، گاهی گذری میکنند اما برای تو نه اشکی، نه آهی، نه دعایی و هیچکسی، هیچکس در تمام دنیا هرگز سراغت نخواهد آمد؛ نامت از صفحهٔ زمین پاک میشود، گویی که هرگز وجود نداشتهای، انگار هیچوقت به دنیا نیامدهای!
خشایار
و در واقع حالا خودم هم سؤالِ بیهودهای دارم: کدامیک بهتر است ــ خوشبختی مبتذل، یا رنجی بلندپایه؟ خب، کدام بهتر است؟
m.alavi
چرا که سکون ثمرهٔ مستقیم، قانونمند و بلافصلِ آگاهی است ــ همان نشستن آگاهانه و دستبهسینه.
fatemeh:)b
نه، بهتر است تا آخرش صبور باشم
Elena
اعتقاد دارم نهتنها آگاهی بیشازحد بلکه هر نوع آگاهیای بیماری است.
Y
«همین بد است، اینکه فکر نمیکنی.
muwbina
رنج، برای مثال، جایی در نمایشهای مفرح ندارد، این را خوب میدانم. در کاخی کریستالی که حتی نمیشود فکرش را هم کرد، رنج همان تردید است، انکار است، و کاخی کریستالی که بتوان در آن تردید داشت به چه کار میآید؟ و بااینحال، اطمینان دارم که انسان هرگز رنج واقعی را مردود نخواهد دانست، یعنی تخریب و آشوب را. رنج ــ تنها علتِ آگاهی است.
حسن
موقعیت دیگری هم بود که آزارم میداد: اینکه هیچکس مثل من نبود و من مانند هیچکس نبودم. با خودم فکر میکردم، «من یکیام و آنها همه.» ــ و اسیر افکارم میشدم.
حسن
عشقِ اولِ ازدواج زود میگذرد، درست است، اما بعد عشقی از راه میرسد که حتی بهتر است. روح زنوشوهر به هم نزدیک میشود؛ در مورد تمام کارهایشان با هم تصمیم میگیرند، هیچ رازی را از هم پنهان نمیکنند و هنگامی که بچه از راه میرسد دیگر تمام اوقات، حتی سختترین آن، شبیه به خوشبختی است؛ فقط باید عاشق بود و شهامت داشت.
حسن
چهطور میشود قلب شوهری از زنش روی برگرداند وقتی که او را با بچهای در آغوشش ببیند! بچهٔ سرخروی کپلِ نازنازی که توی بغل مادرش ولو شده؛ با دستوپای گوشتالو و ناخنهای بینهایت تمیز و کوچک؛ آنقدر کوچک که مسخره است و چشمهایی که هنوز هیچینشده به نظر میرسد همهچیز را درک میکنند. پستانت را میمکد و با دست کوچکش به آن چنگ میزند، بازی میکند. پدرش سر میرسد، از پستانت کنار میکشد و سرش را به عقب خم میکند، پدرش را نگاه میکند و میخندد گویی که واقعاً خندهدار است و بعد دوباره، دوباره شروع به مکیدن میکند. یا اینکه یکدفعه پستان مادرش را گاز میگیرد، اگر دندانهایش درآمده باشد، و از گوشهٔ چشم نگاهش میکند که “ببین چهطور گازت گرفتم!” تمام خوشبختی همین نیست، وقتی هر سه با هماند، شوهر، زن و بچه؟
حسن
بازوانش را به سویم گشود… اینجا، قلب من نیز از جا کنده شد.
حسن
آدم باهوش امکان ندارد به شکلی جدی تبدیل به چیزی شود و فقط احمقها چیزی خواهند شد. بله آقا، انسان باهوش قرن نوزدهم، به ضرورت اخلاقی، باید از بُن موجودی بیشخصیت باشد و انسانی که شخصیتی دارد و چهرهای فعال است، باید از اساس موجودی محدود باشد.
setareh.sf
انسان باهوش قرن نوزدهم، به ضرورت اخلاقی، باید از بُن موجودی بیشخصیت باشد و انسانی که شخصیتی دارد و چهرهای فعال است، باید از اساس موجودی محدود باشد.
Mahak Rahimi
حجم
۳۰۶٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۶۷ صفحه
حجم
۳۰۶٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۶۷ صفحه
قیمت:
۱۴۳,۰۰۰
تومان