بعدها که خوب فکر کردم مکالمهای با دختر عجیبی یادم آمد که زمانی میشناختمش. دختر معتقد بود چیزهای کوچکاند که نشان میدهند هر کس چهجور آدمی است، مثلاً چیزهایی که هر کس توی جیبش دارد. یادم هست آن وقت در جواب سؤالش فقط لبخند بیرمقی تحویل دادم و از حرفش گذشتم. شاید جوانتر که بودم فکر میکردم زندگی باید روی ستونهای استوارتری بنا شود و یا شاید هم فقط از دست کارهای عجیبوغریب و غیب شدنهای کلافهکنندهٔ دختر خسته شده بودم.