جملات زیبا از متن کتاب کلارا و خورشید | طاقچه
تصویر جلد کتاب کلارا و خورشیدsubscriptionAvailable

کتاب کلارا و خورشید

۳.۰(از ۲۵ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر چشمه

قیمت:

۲۳۱,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

باید اعتراف کنم که همیشه یک دلیل دیگر هم بود برای این‌که دلم بخواهد توی ویترین باشم، که نه ربطی به خوراک گرفتن از خورشید داشت، نه به این‌که مشتری‌ها انتخابم کنند و خانه پیدا کنم. برعکسِ بیش‌ترِ اِی‌اِف‌ها، و برعکس رُزا، همیشه دلم می‌خواست چیزهای بیش‌تری از بیرون را ببینم ــ با همهٔ جزئیات. این‌جوری شد که وقتی کرکره بالا رفت، فهمیدنِ این‌که حالا بین من و پیاده‌رو فقط یک شیشه فاصله است و دستم باز است که چیزهای زیادی را کامل و از نزدیک ببینم که تا آن روز فقط گوشه و لبه‌های‌شان را دیده بودم، چنان به هیجانم آورد که خورشید را با آن‌همه مهربانی، یک لحظه کم‌وبیش از یاد بردم.
نیک وایلد
۱
خیلی از اون بچه‌های بیرون، دل‌شون پَر می‌زنه که بتونند تو یا رُزا رو انتخاب کنند، یا هر کدوم دیگه از شماها رو. ولی امکانش رو ندارند. دست‌شون به شما نمی‌رسه. برای همین می‌آن پای ویترین و تو خیالات‌شون شماها مال اون‌ها می‌شید. ولی بعدش غمگین می‌شن.» «مدیر! این‌جور بچه‌ها، ممکنه توی خونه‌شون اِی‌اِف داشته باشند؟» «بعید می‌دونم. یکی مثل تو رو که قطعاً ندارند. واسه همین اگه دیدی یه بچه‌ای جور خاصی نگاهت کرد، تلخ یا با غصه، یا از پشت شیشه به‌ت حرف ناجوری زد، محل نذار. فقط یادت بمونه همچین بچه‌ای به احتمال زیاد بچهٔ سرخورده‌ایه.»
Mahboobe
۱
گاهی، توی بعضی لحظه‌های خاص مثل این، آدم‌ها با خوشحالی‌شون یه دردی رو هم حس می‌کنند.
🫀✨
۱
فکر نمی‌کردم انسان‌ها بتونند با دست خودشون تنهایی رو انتخاب کنند
🫀✨
۱
«گاهی، توی بعضی لحظه‌های خاص مثل این، آدم‌ها با خوشحالی‌شون یه دردی رو هم حس می‌کنند.
samas62
۱
«گاهی، توی بعضی لحظه‌های خاص مثل این، آدم‌ها با خوشحالی‌شون یه دردی رو هم حس می‌کنند.
fatii.ebii
۰
پیش از این‌که به من برسد، دست‌ها را باز کرد، انگار که بخواهد بزرگ‌ترین Y ممکن را درست کند.
علی همتی
۰
می‌خواستم باهات صاف و پوست‌کنده حرف بزنم. چون می‌دونی چه‌قدر حس ناجوریه که آدم‌ها همه‌ش به‌ت بگن همه‌چیز درست می‌شه ولی باهات روراست نباشند.
Mahboobe
۰
و آدم‌ها معمولاً این نیاز را می‌دیدند که جنبه‌ای از وجودشان را برای نمایش به آدم‌های گذری آماده کنند ــ انگار که توی ویترین یک فروشگاه ایستاده باشند ــ و لحظهٔ خاصِ نمایش که تمام می‌شد، دیگر لازم نبود آن را جدی گرفت.
محمد
۰
فکر می‌کنم از کاپالدی متنفرم چون ته وجودم فکر می‌کنم ممکنه حق با اون باشه. ممکنه چیزی که ادعا می‌کنه درست باشه. ممکنه علم تا حالا ثابت کرده باشه و جای هیچ شکی رو هم باقی نذاشته باشه که دختر من هیچ‌چیز منحصربه‌فردی نداره، هیچ‌چیزی اون‌جا توی وجودش نیست که ابزارهای مدرن ما نتونند کندوکاو، کپی، یا جابه‌جاش کنند. آدم‌ها در تمام این مدت، قرن‌ها، به هم عشق می‌ورزیدند، یا از هم نفرت داشتند؛ همه‌ش هم براساس یک فرض اشتباه. یه جور خرافه که به‌ش چسبیدیم، چون چیز بیش‌تری نمی‌دونستیم. کاپالدی داره همه‌چیز رو این‌طوری می‌بینه، و یک جای وجودم هست که می‌ترسه اون درست بگه.
ایران آزاد
۰
امید. این چیز لعنتی هیچ‌وقت دست از سر ما برنمی‌داره.
zrnia
۰