
masome.k
۵
روزهای اول! این روزهای اول را همه میفهمند. اولِ هر چیزی عجیب است. تازگی دارد. هیجانی ناشی از نفهمی و حماقت. مثل دیوانهای که در برهوت تاریکی رها شود و مدام بچرخد و برقصد و دستانش را به هم بکوبد. دیوانه از تاریکی نمیترسد. ترس مال آدم عاقل است. این دیوانگی موقتی بالاخره یک جایی تمام میشود و ناگهان دو نفر عقل کل مقابل هم قرار میگیرند. آن وقت زندگیشان دیدنی است. هر کدام دنبال حق خودشان دیگری را شخم میزنند. زیرورو میکنند تا گنج درون هم را صاحب شوند. اسمشان میشود زنوشوهر و مجبورند مابقی عمرشان را در این نقش بمانند. اگر هم نمانند، یعنی یک جای کار میلنگد! عقلِ یکی از دیگری کلتر میشود، و یا نه، میفهمند کامل نیستند و موجودی که بتواند کاملشان کند در کار نیست! آن وقت آن که قویتر است تصمیم میگیرد برود پی کارش
Negar
۲
خوبم… هر وقت تو را میبینم، خوبم.
Jila
۲
مهم نیست. ولی انگار بعضی چیزها عوض شده است. این هم عجیب نیست. این زمانه میتواند حتی فصلهایش هم عوض شود. فقط این نیست. روزهایش و گاهی آدمهایش هم عوض میشود. همه طوری میشوند که قبلاً نبودهاند و حتی خودشان هم شکل جدیدشان را نمیبینند.
Negar
۱
عشق خاص نمیشود. عشق همیشه یک جور است، فقط هزار جور تعریفش میکنند. عشق همین است.
Mary gholami
۱
هر کسی باید بتواند به جایی پناه آورد، چون مواردی پیش میآید که حتماً لازم است انسان بتواند به یک جا، هر کجا که باشد، برود.
Jila
۱
کاش میتوانستم تاریخم را طور دیگری بنویسم تا همصدا شویم. مگر نه اینکه چندصدایی همیشه جواب میدهد؟ همین است که تک افتادهام و شما حتی به خاطرتان هم نمیرسد که درد من چه درمانی دارد
Jila
۱
بعضیها آفریده میشوند تا اسیر باشند. اصلاً اسارت بهشان مینشیند. اگر آزادشان بگذاری رَم میکنند.
Jila
۱
بعضیها وقتی عشقشان را از دست میدهند میمیرند، ولی نفس میکشند
Jila
۱
چیزهایی که میبینی و نمیتونی ازشون حرف بزنی میکشدت
Negar
۰
این روزهای اول را همه میفهمند. اولِ هر چیزی عجیب است. تازگی دارد. هیجانی ناشی از نفهمی و حماقت. مثل دیوانهای که در برهوت تاریکی رها شود و مدام بچرخد و برقصد و دستانش را به هم بکوبد. دیوانه از تاریکی نمیترسد. ترس مال آدم عاقل است. این دیوانگی موقتی بالاخره یک جایی تمام میشود و ناگهان دو نفر عقل کل مقابل هم قرار میگیرند. آن وقت زندگیشان دیدنی است. هر کدام دنبال حق خودشان دیگری را شخم میزنند. زیرورو میکنند تا گنج درون هم را صاحب شوند. اسمشان میشود زنوشوهر و مجبورند مابقی عمرشان را در این نقش بمانند. اگر هم نمانند، یعنی یک جای کار میلنگد! عقلِ یکی از دیگری کلتر میشود، و یا نه، میفهمند کامل نیستند و موجودی که بتواند کاملشان کند در کار نیست! آن وقت آن که قویتر است تصمیم میگیرد برود پی کارش.
Ailin_y
۰
چرا او را به حال خودش نمیگذاشت تا در دنیای جدیدش بیدردسر از حضور شخصی که از گذشتهاش خبر دارد سر کند؟ این تاریخنویسی جدید نیاز به مورخهای پیشین ندارد
Jila
۰
دکتر، شما خیلی چیزها را نمیفهمید. توی هیچ کتابی ننوشتهاند که وقتی بفهمی میتوانستی با حضور دیگریای کامل باشی ولی نیستی چه دردی دارد!
Jila
۰
این دنیا پر از موجوداتی است که نباید باشند! زندهاند، ولی زندگی نمیکنند
Ailin_y
۰
چرا او را به حال خودش نمیگذاشت تا در دنیای جدیدش بیدردسر از حضور شخصی که از گذشتهاش خبر دارد سر کند؟ این تاریخنویسی جدید نیاز به مورخهای پیشین ندارد.
Ailin_y
۰
ولی انگار همیشه چیزی در گذشته است که آدم را قانع میکند که بهتر بوده است
