روزهای اول! این روزهای اول را همه میفهمند. اولِ هر چیزی عجیب است. تازگی دارد. هیجانی ناشی از نفهمی و حماقت. مثل دیوانهای که در برهوت تاریکی رها شود و مدام بچرخد و برقصد و دستانش را به هم بکوبد. دیوانه از تاریکی نمیترسد. ترس مال آدم عاقل است. این دیوانگی موقتی بالاخره یک جایی تمام میشود و ناگهان دو نفر عقل کل مقابل هم قرار میگیرند. آن وقت زندگیشان دیدنی است. هر کدام دنبال حق خودشان دیگری را شخم میزنند. زیرورو میکنند تا گنج درون هم را صاحب شوند. اسمشان میشود زنوشوهر و مجبورند مابقی عمرشان را در این نقش بمانند. اگر هم نمانند، یعنی یک جای کار میلنگد! عقلِ یکی از دیگری کلتر میشود، و یا نه، میفهمند کامل نیستند و موجودی که بتواند کاملشان کند در کار نیست! آن وقت آن که قویتر است تصمیم میگیرد برود پی کارش