جملات زیبا از متن کتاب پیش از آن که قهوه سرد شود | طاقچه
تصویر جلد کتاب پیش از آن که قهوه سرد شودsubscriptionAvailable

کتاب پیش از آن که قهوه سرد شود

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۴۶ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
لاوین
۱۲
با فراغ و از دست دادن بالغ و پخته می‌شویم؛ جدایی از دامن امن خانواده، از دست دادن عزیزترین‌ها و داغ عشقی که تا ابد در دل می‌ماند و التیام‌پذیر نیست. به‌جبر می‌آموزیم که هیچ سیل اشکی سد راه هیچ رفتنی نمی‌شود. می‌پذیریم که تماشای رفتن دیگران، نبودن و دگرگون شدن بخشی از مسیر زندگی است و نام رنج‌های‌مان را تجربه می‌گذاریم و بعد از آن مسیر زندگی‌مان عوض می‌شود و دیگر آن آدم قبلی نخواهیم بود
لاوین
۷
هیچ سیل اشکی سد راه هیچ رفتنی نمی‌شود. می‌پذیریم که تماشای رفتن دیگران، نبودن و دگرگون شدن بخشی از مسیر زندگی است و نام رنج‌های‌مان را تجربه می‌گذاریم و بعد از آن مسیر زندگی‌مان عوض می‌شود و دیگر آن آدم قبلی نخواهیم بود.
شرارھ
۳
با فراغ و از دست دادن بالغ و پخته می‌شویم
لاوین
۲
ناخواسته می‌آموزیم که بی‌انتظار معجزتی، نشانه‌ای، تحول یا گشایشی باید به زندگی ادامه بدهیم، و این همان حقیقتی است که گاهی تلاش می‌کنیم به روش‌های گوناگون پنهانش کنیم و در دل آرزو می‌کنیم ای کاش می‌توانستیم به گذشته بازگردیم.
آبی🐋
۲
باید اتفاق‌ها را همان‌طور، که رخ داده‌اند، رها کنیم و بگذاریم دردها، رنج‌ها و از دست دادن‌ها به وقوع بپیوندند. با فراغ و از دست دادن بالغ و پخته می‌شویم؛ جدایی از دامن امن خانواده، از دست دادن عزیزترین‌ها و داغ عشقی که تا ابد در دل می‌ماند و التیام‌پذیر نیست. به‌جبر می‌آموزیم که هیچ سیل اشکی سد راه هیچ رفتنی نمی‌شود. می‌پذیریم که تماشای رفتن دیگران، نبودن و دگرگون شدن بخشی از مسیر زندگی است و نام رنج‌های‌مان را تجربه می‌گذاریم و بعد از آن مسیر زندگی‌مان عوض می‌شود و دیگر آن آدم قبلی نخواهیم بود. ناخواسته می‌آموزیم که بی‌انتظار معجزتی، نشانه‌ای، تحول یا گشایشی باید به زندگی ادامه بدهیم، و این همان حقیقتی است که گاهی تلاش می‌کنیم به روش‌های گوناگون پنهانش کنیم و در دل آرزو می‌کنیم ای کاش می‌توانستیم به گذشته بازگردیم.
minoo
۱
والدین هیرای بسیار به او امید داشتند، چون ذاتاً اجتماعی و دوست‌داشتنی بود. فکر می‌کردند مدیر درجه‌یکی برای مسافرخانه خواهد شد. اما پیچیدگی‌های شخصیت او را دست‌کم گرفته بودند.
minoo
۱
آن مجله دربارهٔ افسانهٔ محلی کافه نوشته بود «در پایان ماجرا، کسی چه به گذشته برگردد چه به آینده سفر کند، حال عوض نمی‌شود. در نتیجه این سؤال پیش می‌آید که فایدهٔ آن صندلی چیست.» اما کازو همچنان معتقد است که آدم‌ها با هر مشکلی مواجه شوند، همیشه قدرت غلبه بر آن را می‌یابند. فقط دل‌وجرئت می‌خواهد. و اگر آن صندلی بتواند دل آدم را عوض کند، کارش را کرده است.
پریسا همانی
۱
اگر می‌توانستی به گذشته برگردی، دوست داشتی چه کسی را ببینی؟
پریسا همانی
۱
می‌آموزیم که هیچ سیل اشکی سد راه هیچ رفتنی نمی‌شود.
شرارھ
۱
باید اتفاق‌ها را همان‌طور، که رخ داده‌اند، رها کنیم و بگذاریم دردها، رنج‌ها و از دست دادن‌ها به وقوع بپیوندند
شرارھ
۱
اگر می‌توانستی به گذشته برگردی، دوست داشتی چه کسی را ببینی؟
شرارھ
۱
‫اما واقعیت این است اگر به گذشته بازگردیم، با همان میزان شعور، احساس و درک خود با موقعیت‌ها روبه‌رو می‌شویم و با آدم‌ها رفتار می‌کنیم. بنابراین اگر فکر کنیم چنان‌چه بتوانیم به گذشته بازگردیم برای سلامتی‌مان وقت بیش‌تری می‌گذاریم، بیش‌تر مطالعه می‌کنیم یا برای عزیزان‌مان زمان بیش‌تری صرف می‌کنیم، سخت در اشتباه‌ایم. چون زندگی و تجربه‌هایش نشان داده استفاده‌ای که از فرصت‌ها می‌کنیم به قدر فهم و دانش‌مان از آن خواهد است، نه بیش‌تر.
Ailin_y
۱
در حضور کسی که با او صمیمیتی داری و احساست را به او می‌گویی، دروغ گفتن و طفره رفتن سخت می‌شود. حقیقت می‌رود که از همه‌جا فوران کند. به‌خصوص وقتی تلاش می‌کنی اندوهت را پنهان کنی.
سُهاد
۱
سرِ حرف را باز کرد. «باشه، ببین…» دیگر جویده‌جویده حرف نمی‌زد، محکم و مصمم به نظر می‌رسید. اما زن، انگار سعی داشته باشد به‌عمد جلوِ حرف بعدی او را بگیرد، گفت «چرا راه نمی‌افتی بری؟» سرش را بلند نکرد. با این‌که توضیح خواسته بود، نمی‌خواست آن را بشنود. مرد بی‌حرکت نشست، انگار خودِ زمان متوقف شد. زن مثل بچه‌ها با کج‌خُلقی گفت «وقتشه که بری، نه؟» مرد گیج و مبهوت زن را نگاه کرد، انگار درکش نمی‌کرد.
minoo
۰
گو این‌که نقاب شجاعت به چهره زده بود، شجاعتش حقیقی بود. من می‌تونم کنارش بمونم چون پرستارم. کازو با لیوانش بازی می‌کرد، قیافه‌اش بی‌روح شده بود. چشم‌های کِی دوباره پُر شد و یک قطره اشک از آن چکید. تپ.
رسول شعبانی
۰
از آن‌هایی بود که اگر چشمت را می‌بستی و سعی می‌کردی به یادش بیاوری، چیزی به ذهنت نمی‌رسید. در یک کلام، دلبر نبود. بودونبودش فرقی نمی‌کرد. حتی دوستان زیادی هم نداشت. نگران این مسئله هم نبود، جزء دسته‌ای بود که اصلاً حوصلهٔ آدم‌ها را ندارند.
saghar
۰
ما زن و شوهریم. حتی اگر من حافظه‌ام را از دست دادم، از تو می‌خواهم مثل زن و شوهر با هم باشیم. نباید از سر دلسوزی کنار هم بمانیم.
شراره
۰
آدم‌ها، برخلاف تصورشان، چیزها را آن‌طور که وجود دارد نمی‌بینند و نمی‌شنوند. اطلاعات دیداری و شنیداری ما تحت‌تأثیر تجربه‌ها، افکار، شرایط، خیالاتِ افسارگسیخته، پیش‌داوری‌ها، اولویت‌ها، دانش، آگاهی و بی‌شمار فعالیت ذهنی دیگر تغییر شکل می‌دهد.
saghar
۰
دلم می‌خواد بچه‌م خوشحال باشه. چرا یه آرزوی ساده این‌قدر ترسناکه؟»
سُهاد
۰
سال‌ها می‌گذشت از زمانی که این کافه، به دنبال افسانه‌ای محلی با ادعای این‌که آدم‌ها را به گذشته می‌برد، یک‌شبه به شهرت رسیده بود. فومیکو گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و این قصه را از حافظه‌اش پاک کرد. آمدنش به این‌جا در هفتهٔ پیش کاملاً تصادفی بود.
سُهاد
۰
این مثل صاعقه به مغزش اصابت کرد و یاد آن کافه افتاد، «کافه‌ای که در زمان به عقب می‌بردتان.» خاطره‌ای نصفه‌ونیمه بود، بااین‌حال، آن عبارت کلیدی را به‌وضوح به یاد داشت.
سُهاد
۰
با خونسردی پرسید «می‌خوای بری به گذشته که چی‌کار کنی؟» «باید یه چیزهایی رو جبران کنم.» قیافه‌اش جدی بود.
سُهاد
۰
«چرا؟ الآن به‌ت می‌گم. چون قانونش اینه.» در هر فیلم یا رمانی با موضوع سفر در زمان قانونی هست که می‌گوید «در چیزهایی که زمانِ حال را تغییر می‌دهد مداخله نکن.» مثل رفتن به گذشته و ممانعت از ازدواج پدر و مادرت یا آشنایی‌شان، چون آن وقت شرایط تولد تو از بین می‌رود و باعث می‌شود خودِ اکنونت ناپدید شود.
سُهاد
۰
هیرای گفت «ببین، قوانین فقط همین‌ها نیست. این‌جا فقط یه صندلی هست که به تو امکان رفتن به گذشته رو می‌ده، فهمیدی؟ و موقعی هم که توی گذشته هستی نمی‌تونی از روی اون صندلی تکون بخوری.» بعد انگشت پنجمش را هم بالا آورد و از کازو پرسید «دیگه چی بود؟» کازو گفت «محدودیت زمانی هم داره.»
سُهاد
۰
فومیکو، کماکان ولو روی میز، زیرلب گفت «حتی اون‌جوری هم خوبه.» کازو مشغول پُر کردن فنجان قهوهٔ فوساگی بود و فومیکو را از گوشهٔ چشم می‌دید. صاف نشست. «حتی با اون هم موافقم. حتی اگه هیچ‌چیزی عوض نشه. اصلاً همه‌چیز همون‌طور که هست بمونه.» بلند شد و به سمت کازو رفت
سُهاد
۰
لب از لب باز نکرد. انگار صدای فومیکو را نشنید. فومیکو از این واکنش به هم ریخت. در مواقع نادری پیش می‌آید کسی آن‌قدر غرق کتابی شود که صداهای اطراف را نشنود. فرض کرد الآن هم همین‌طور شده است. دوباره امتحان کرد. «سلام… می‌شنوید چی می‌گم؟»
سُهاد
۰
این کشف برای فومیکو ضربهٔ سنگینی بود. یأس و ناامیدی صورتش را گرفت و دوباره روی میز ولو شد. گفت‌وگوی ویرانگر ادامه داشت. «می‌خوای چیزی رو درست کنی؟» فوساگی کمی فکر کرد و گفت «آه، خب، این رازمه.» و نیشخند رضایتمندانهٔ کودکانه‌ای زد. «رازته؟» «آره.»
سُهاد
۰
پنجره‌ای نبود، به هیچ طریقی نمی‌شد فهمید شب است یا روز. سه ساعت‌دیواریِ قدیمی، با عقربه‌هایی که هر کدام جهت‌های متفاوتی را نشان می‌دادند، زمان را به او نمی‌گفتند. فکر کرد حتماً چیزی باید تغییر کرده باشد. مأیوس اطراف را نگاه کرد، دنبال نشانه‌ای بود که بفهمد به گذشته رفته است. اما متوجه تغییری نشد. اگر به یک هفته پیش رفته بود، گورو می‌بایست آن‌جا باشد؛ اما نبود… زیرلب گفت «نرفتم، نه؟» چه احمقی بودم که اصلاً همچین مزخرفی رو باور کردم. درست موقعی که داشت ناامید می‌شد، کازو با یک سینیِ نقره آمد که یک کتریِ نقره و یک فنجان سفید قهوه رویش بود.
سُهاد
۰
«چی می‌شه؟ چه اتفاقی می‌افته؟» «اگه قهوه رو قبل از سرد شدنش نخوری…» «… اگه قهوه رو نخورم چی؟» «اون وقت نوبت توئه که روح بشی و روی صندلی بشینی.» صاعقه‌ای به ذهن فومیکو اصابت کرد. «جدی می‌گی؟» «زنی که الآن این‌جا می‌شینه…» «قانون رو زیر پا گذاشته؟» «بله. رفته بود همسر مُرده‌ش رو ببینه. لابد زمان رو از دست داده. آخرش وقتی به خودش اومد که قهوه‌ش سرد شده بود.» «… اون وقت تبدیل به روح شد؟» «بله.» فومیکو با خودش گفت از اونی که فکر می‌کردم خطرناک‌تره.
سُهاد
۰
فومیکو از صمیم قلب از او تشکر کرد و برای این‌که درباره‌اش بد فکر کرده بود عذر خواست و جلوش تعظیم کرد، گورو فقط لبخند زد. گفت «اشکالی نداره، عوضش یه قهوه برام بگیر.» در همان لحظه بود که فومیکو عاشقش شد.