
بریدههایی از کتاب آلیس پای آتش
۲٫۸
(۱۷)
حالا دیگر بهندرت شاد است، تقریباً هیچوقت شاد نیست، خیلی هم خجالتی است، واقعاً هست، نمیخواهد کسی را ببیند و اگر کسی هم بیاید رویش را میکند آن طرف و اگر پا بدهد که مجبور شود با کسی حرف بزند همینطوری میایستد و نمیداند با دستهایش چهکار کند، نمیداند چه بگوید، میایستد و از خجالت حالش بد میشود، با خودش میگوید همه میفهمند، با خودش میگوید برایش چه فرقی دارد حالا؟ همیشه یککمی این شکلی بوده، یککمی کمرو، انگار یککمی فکر میکند همیشه برای بقیهٔ آدمها پاک مایهٔ دردسر است، انگار فقط با بودنش بقیه را ناراحت کند، مایهٔ تصدیع خاطر، مانعی سرِ راه چیزی که فلانی یا بهمانی میخواهد، انگار متوجه نیست و هی دارد بدتر میشود، قبلاً دستکم میتوانست دوروبر بقیه باشد ولی حالا دیگر نه، حالا همین که کسی غیر از سیگنَه آفتابی شود، میزند بیرون که تنها باشد
کاربر ۱۲۶۰۰۹۱
چیزی عوض نشده، بااینحال با خودش میگوید همهچیز فرق کرده چون از وقتی او غیب شده و گُم مانده هیچچیز مثل قبل نیست
زهرا غفاری
با خودش فکر میکند طاقتش را ندارد، و باید یک چیزی به او بگوید، با خودش فکر میکند یک چیزی، و بعد با خودش میگوید انگار هیچچیز دیگر مثل قبل نیست و نگاهی به دوروبر اتاق میاندازد و بله، همهچیز مثل قبل است، چیزی فرق نکرده، با خودش میگوید چرا چنین فکری میکند، که چیزی عوض شده؟ چرا چیزی باید فرق کرده باشد؟ با خودش میگوید چرا باید از این فکرها بکند؟ همین که چیزی اصلاً میتواند فرق بکند؟
کاربر ۱۲۶۰۰۹۱
اگر فقط از یک چیز در عالم خوشش نمیآمد همین کلمات قلنبهسلنبه بود که فقط دروغ میگفتند و روی چیزها سرپوش میگذاشتند، کلمههای قلنبهسلنبه نمیگذارند اصلِ ماجرا زنده باشد و نفس بکشد بلکه آن را میکشند به قالب چیزی که دوست دارد گنده باشد
مرسده خدادادی
روزها میآیند و میروند، شبها میآیند و میروند، و او هم همراهشان آهسته میرود، بیآنکه بگذارد چیزی رد چندانی بر جا بگذارد یا تفاوت چندانی پیش بیاورد و اصلاً میداند امروز چه روزی است؟
زهرا غفاری
با خودش میگوید انگار هیچچیز دیگر مثل قبل نیست و نگاهی به دوروبر اتاق میاندازد و بله، همهچیز مثل قبل است، چیزی فرق نکرده، با خودش میگوید چرا چنین فکری میکند، که چیزی عوض شده؟ چرا چیزی باید فرق کرده باشد؟ با خودش میگوید چرا باید از این فکرها بکند؟ همین که چیزی اصلاً میتواند فرق بکند؟
زهرا غفاری
حالا دیگر بهندرت شاد است، تقریباً هیچوقت شاد نیست
زهرا غفاری
به همدیگر نگاه کردند، به همدیگر لبخند زدند، و طوری بود که انگار دوستهای قدیمیاند، انگار یک جورهایی همدیگر را میشناختهاند، فقط از آخرینباری که همدیگر را دیدهاند آنقدر گذشته که حسابش ممکن نیست، و برای همین آنقدر خوشحال بودند، دوباره دیدنِ همدیگر هر دویشان را آنقدر خوشحال کرد که خوشبختی چیره شد و کشاندشان، کشاندشان، کشاندشان طرف هم، انگار چیزی بوده که گُم شده، چیزی بوده که تمام عمر دلتنگش بودهاند ولی حالا بالاخره آمده، اینجاست، آن موقع همچون حسوحالی داشت، اولینباری که همدیگر را دیدند
زهرا غفاری
حجم
۸۸٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۰۳ صفحه
حجم
۸۸٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۰۳ صفحه
قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان