جملات زیبای کتاب ماهی سیاه کوچولو | طاقچه
تصویر جلد کتاب ماهی سیاه کوچولوsubscriptionAvailable

کتاب ماهی سیاه کوچولو

داستانی خیره کننده و عمیق درباره رویاهای بزرگ

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۱۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
صمد بهرنگی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
((: noor
۵
ماهی گفت: «ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم، دلم می‌خواست همیشه روی من بتابد.» ماه گفت: «ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می‌دهد و من هم آن را به زمین می‌تابانم. راستی تو هیچ شنیده‌ای که آدم‌ها می‌خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟» ماهی گفت: «این غیر ممکن است.» ماه گفت: «کار سختی است، ولی آدم‌ها هر کار دلشان بخواهد...»
((: noor
۵
«مرگ خیلی آسان می‌تواند الآن به سراغ من بیاید، امّا من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البتّه اگر یک وقتی ناچار با مرگ رو به رو شدم ـ که می‌شوم ـ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»
((: noor
۴
از یکیشان پرسید: «رفیق، من غریبه‌ام، از راه‌های دور می‌آیم این‌جا کجاست؟» ماهی، دوستانش را صدا زد و گفت: «نگاه کنید! یکی دیگر...» بعد یه ماهی سیاه گفت: «رفیق، به دریا خوش آمدی!» یکی دیگر از ماهی‌ها گفت: «همهٔ رودخانه‌ها و جویبارها به این‌جا می‌ریزند، البتّه بعضی از آن‌ها هم به باتلاق فرو می‌روند.»
((: noor
۳
ماهی گفت: «در راه مرا، خیلی از مرغ سقا و ارّه‌ماهی و پرندهٔ ماهی‌خوار می‌ترساندند، اگر تو چیزی دربارهٔ این‌ها می‌دانی، به من بگو.» مارمولک گفت: «ارّه‌ماهی و پرندهٔ ماهی‌خوار، این طرف‌ها پیداشان نمی‌شود، مخصوصاً ارّه‌ماهی که توی دریا زندگی می‌کند. امّا سقائک همین پایین‌ها هم ممکن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه‌اش بروی.» ماهی گفت: «چه کیسه‌ای؟» مارمولک گفت: «مرغ سقا زیر گردنش کیسه‌ای دارد که خیلی آب می‌گیرد. او در آب شنا می‌کند و گاهی ماهی‌ها، ندانسته، وارد کیسهٔ او می‌شوند و یکراست می‌روند توی شکمش. البتّه اگر مرغ سقا گرسنه‌اش نباشد، ماهی‌ها را در همان کیسه ذخیره می‌کند که بعد بخورد.»
Fsh_sa
۲
من فقط از این گردش‌ها خسته شده‌ام و نمی‌خواهم به این گردش‌های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده‌ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته‌ام که بودم.»
کاربر ۷۱۰۰۲۵۸
۲
«بچّه جان! مگر به سرت زده؟ دنیا! دنیا!... دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم، زندگی هم همین است که ما داریم...»
mahdieh
۲
«مرگ خیلی آسان می‌تواند الآن به سراغ من بیاید، امّا من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البتّه اگر یک وقتی ناچار با مرگ رو به رو شدم ـ که می‌شوم ـ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»
Emmaberi
۲
من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی این‌که توی یک تکّه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا این‌که طور دیگری هم در دنیا می‌شود زندگی کرد...؟»
Emmaberi
۲
«خانم! من نمی‌دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می‌گویید. من فقط از این گردش‌ها خسته شده‌ام و نمی‌خواهم به این گردش‌های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده‌ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته‌ام که بودم.»
بهارک🌿
۱
ماهی سیاه گفت: «شما زیادی فکر می‌کنید. همه‌اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی می‌ریزد.»
Reyhaneh
۱
من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی این‌که توی یک تکّه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا این‌که طور دیگری هم در دنیا می‌شود زندگی کرد...؟
پرستو
۰
«مرگ خیلی آسان می‌تواند الآن به سراغ من بیاید، امّا من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البتّه اگر یک وقتی ناچار با مرگ رو به رو شدم ـ که می‌شوم ـ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»
پرستو
۰
البتّه خیلی چیزها از این و آن یاد گرفته‌ام؛ مثلاً این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند که زندگی‌شان را بیخودی تلف کرده‌اند. دائم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی این‌که توی یک تکّه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا این‌که طور دیگری هم در دنیا می‌شود زندگی کرد...؟»
Nirvana
۰
مرگ خیلی آسان می‌تواند الآن به سراغ من بیاید، امّا من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البتّه اگر یک وقتی ناچار با مرگ رو به رو شدم ـ که می‌شوم ـ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»
Haera23
۰
«مرگ خیلی آسان می‌تواند الآن به سراغ من بیاید، امّا من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البتّه اگر یک وقتی ناچار با مرگ رو به رو شدم ـ که می‌شوم ـ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»