جملات زیبا از متن کتاب سن نفرت‌انگیز | طاقچه
تصویر جلد کتاب سن نفرت‌انگیزsubscriptionAvailable

کتاب سن نفرت‌انگیز

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۲۰ رأی)
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Shn_ahmadi
۲۳
شرایط دشوار اقدامات دشوار را هم می‌طلبد.
pejman
۱۰
فلک‌زده کسی است که لازم نیست حتماً مصیبتی بر سرش خراب شود چون همین که نفس می‌کشد خودش یک نوع مصیبت است.
وحید
۹
اشک چشمانش را فراگرفت. اشکی که برایش بیگانه و غیرعادی می‌نمود. صورتش را با کف دستانش پوشاند و در حالی که هق‌هق گریه شانه‌هایش را تکان می‌داد به یاد بیل استوش پیر افتاد. به خاطر آورد که چگونه سال‌ها پیش بیل را له و لورده کرد. بیچاره بیل! حالا دیگر خوب می‌دانست که چرا بیل آن شب در رخت‌کن می‌گریست.
مائده مائده
۶
می‌دانید، کلی طول کشید تا فهمیدم تابستان‌ها باید لباس کلفت پوشید و زمستان‌ها برعکس لباس نازک. این کار حسابی باعث تحریک حس ترحم رهگذرانی می‌شود که زمستان‌ها لباس گرم و کلفت و تابستان‌ها لباس خنک و نازک بر تن دارند و همین تفاوت بین من و عابران باعث می‌شود آن‌ها احساس گناه کنند. احساس گناه هم نتیجه‌اش دست به جیب شدن و صدقه‌دادن است. به
Azadehana
۶
او تجربه نداشت و این تجربه را تنها می‌توانست به قیمت جوانی‌اش کسب کند ولی آن هنگام که این تجربه به دست آید دیگر جوانی‌اش از دست رفته است!
pejman
۴
زیر نور ماه مقبره‌های کاملاً سفید اغنیا سایه‌های سیاه خود را روی زمین پهن کرده بودند گویی قصد داشتند صلیب‌های آهنی قبر فقرا را در خود محو کنند.
Tamim Nazari
۳
بله زندگی مثل ارۀ دو سر است و بالا و پایین زیاد دارد. هر چه بالاتر رفتی از آن طرف پایین‌تر می‌روی
زینب دهقانی
۳
داستان و رمان‌ خوانان به پختگی و اعتلاء احساسی و عاطفی‌شان است که از دیگران متمایزند...»
Azadehana
۳
مینوبه حیران بود که آیا اینان با تهی شدن از احساسات و عواطف زیبای بشری به پایان زندگیشان می‌رسیدند یا این احساسات و عواطف زیبای بشری بود که اینان را آن هنگام که دیگر بی‌نهایت پیر و زشت می‌شدند ترک می‌گفت؟
Shn_ahmadi
۳
انسان به همه چیز عادت می‌کند. بعد از یکی دو روز دیگر برایت هیچ اهمیتی نخواهد داشت که داری توی قبرستان زندگی می‌کنی.
Shn_ahmadi
۲
پرسید چرا این همه بچه درست می‌کنیم؟ زنم که آن روز خلق خوشی نداشت رک و پوست کنده گفت: ـ اگر پول داشتیم شب‌ها می‌رفتیم سینما...
Tamim Nazari
۱
ـ تنها و بی‌کسم، این دست‌های زجرکشیده و بی‌حس شده از فرط کار چقدر در آب مانده و چقدر آفتاب خورده‌اند، چقدر در چشمه‌ها برای مردم رخت شسته‌اند، چقدر این طرف وآن طرف در مزارع و باغ‌ها پوست بادام کنده‌اند و زیتون چیده‌اند، کلفتی کرده‌ام، رخت‌شویی کرده‌ام، از چشمه‌ها آب آورده‌ام... مهم نیست، خدا خودش شاهد گریه‌هایم بود و زندگیم را می‌دید و به من قوت و سلامت می‌داد. دیگر سختی‌ها را از سر گذرانده‌ام و حالا دیگر می‌توانم بمیرم. اگر شوهر معصومم در آن دنیا از حال دخترمان بپرسد می‌توانم در جوابش بگویم: مرد بیچاره خیالت راحت باشد، فکرش را نکن، زندگی دخترت را تأمین کردم، از چیزی عذاب نخواهد کشید چون سهم عذاب او را هم خودم کشیده‌ام... نگران نشوید از ذوق و شوق است که دارم گریه می‌کنم...
Tamim Nazari
۰
انسان با به دوش کشیدن آدمی با هشتاد و شش سال سن نه فقط بدن بلکه تمامی وزن سنگین تاریخ عمر او را که ده‌ها سال روی هم توده شده روی پشت خود حمل می‌کند.
Morteza.Mkh
۰
لین یو تانگ (Lin yu tang) ادیب پرآوازه چینی است که می‌گوید: «... غرض از یک داستان کوتاه به گمان من این است که کسی که آن را می‌خواند با رضامندی احساس کند که به بینشی ویژه از خصایص بشری دست یافته و دانش او از زندگی بیشتر شده و دلسوزی و عشق و همدلی‌اش با آحادی از نوع بشر افزون‌تر گشته است...»
Shn_ahmadi
۰
با صد لیر غصه یک شاهی قرض را هم نمی‌شود پرداخت...
Shn_ahmadi
۰
بعضی کارها هست که یا باید سریع انجامش داد و فکرش را هم نکرد یا اصلاً نباید انجامش داد و از خیرش گذشت...
Shn_ahmadi
۰
در خاور دور زندگی طولانی حکایت غریبی شده. بنا به دلایلی زیاد عمر کردن یک نوع کار برجسته به شمار می‌رود حتی اگر شخص کوچک‌ترین لذتی هم از زنده بودنش نبرد و چیزی جز مایه آزار و اذیت برای اطرافیانش نباشد.