جملات زیبا از متن کتاب بی دوز و کلک | طاقچه
تصویر جلد کتاب بی دوز و کلکsubscriptionAvailable

کتاب بی دوز و کلک

نوع کتاب
۲.۳ امتیاز(از ۱۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
آندرس باربا، شیما الهی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
negarm.r
۳
مامان مثل تکه‌پلاستیک کهنه‌ای بود که هر چه‌قدر هم صاف سرپا نگهش می‌داشتی، باز هم چَپه می‌شد و می‌افتاد. بااین‌حال، وسطِ این تکه‌پلاستیکِ شُل‌ووارفته، قلب سختی بود؛ قلبی که از این دنیا دلِ پُری داشت و اگر پایش می‌افتاد از هیچ ضربه‌ای، دغل‌بازی، باج‌خواهی و لگدپراندنی دریغ نمی‌کرد.
mehrana
۳
همیشه با خودم می‌گفتم زندگی سرسختی می‌خواد، فکر کنم این‌طوری بار اومده‌م و هیچ اتفاقی تو طول زندگیم نیفتاده که این قاعده رو رد کنه، اما حالا می‌فهمم یه چیزی هست که من هیچ‌وقت نداشته‌مش، من هیچ‌وقت اهل دغل‌بازی نبوده‌م. حتی وقتی اوضاع خوب پیش نمی‌رفت هم به کسی رکب نزده‌م. خوب می‌دونم که این چیزها توی ذاتم نیست و برای همین هم بعید می‌دونم بتونم بیش‌تر از این طاقت بیارم. حالا متوجه منظورم شدید؟»
•●فاطمه✍●•
۳
دیگر تنها احساسی که دارد بی‌احساسی است
•●فاطمه✍●•
۱
دو دنیا وجود دارد: دنیای کسانی که پناه می‌گیرند و دنیای کسانی که قدم به میدان می‌گذارند.
•●فاطمه✍●•
۱
خودش هم نمی‌دانست چه حالی دارد، نمی‌دانست خوب است یا نه.
شیما علیخانی
۱
را. از خانه که بیرون می‌آید، می‌فهمد دو دنیا وجود دارد: دنیای کسانی که پناه می‌گیرند و دنیای کسانی که قدم به میدان می‌گذارند.
کاربر ۷۳۶۶۸۱۸
۰
تنی را نمایان می‌کرد که قرار بود شکلی زنانه به خود بگیرد اما نگرفتهبود. نه‌فقط حالت راه رفتن او، بلکه چیزی در وجود او، در درون او، حالتی بچگانه داشت. نمی‌دانست چرا، اما این حالت به نظرش ناخوشایند آمد؛ به ناخوشایندیِ این فکرِ آزاردهنده که بدن آنیتا براساس مکانیسم دفاعی به این حالت درآمده تا اساساً به شکلی توضیح‌ناپذیر در برابر تنها شکست حقیقی مقاومت کند: در برابر زمان.
شیما علیخانی
۰
چشم‌های مامان هم یکی دیگر از آن چیزهایی بود که طی این دو سال عوض شدهبود. حالا حریری سفید و ظریف روی آن‌ها را پوشانده بود؛ انگار کسی قطره‌چکانی برداشته و دو قطره شیر توی چشم‌هایش چکاندهبود.
شیما علیخانی
۰
پوست مامان بی‌نهایت نازک و پوشیده از کبودی‌های کوچکی بود که نشان می‌داد با وسایل خانه برخورد کرده است.
شیما علیخانی
۰
مامان بی‌رحمانه پیر شدهبود
شیما علیخانی
۰
«گمون می‌کنم من زندگی صادقانه و بی‌دوزوکلکی داشته‌م، متوجه منظورم می‌شید؟»
شیما علیخانی
۰
نگار تمام عمر پابرهنه بوده و حالا در این کافه سر برگردانده و از این‌که دیده همه کفش به پا دارند جا خوردهبود. او در عمرش به کسی رکب نزدهبود. و حالا از زنی مراقبت می‌کرد که ممکن بود هر لحظه بمیرد، اما حتی چنین اتفاقی هم توانایی ترساندن او را نداشت.
شیما علیخانی
۰
نشان بی‌اعتنایی آشکار او به دارایی‌های دنیوی و تقلیدی بود از عدالت این دنیا در تقسیم نعمات.
شیما علیخانی
۰
مرگ مامان همچون کبریتی میل به داشتنِ فرزند را در وجود راکل شعله‌ور کردهبود. به نظر خودش این فکری مسخره و خودخواهانه اما همیشگی، و سرشار از بی‌خیالی و سبکباری بود، چیزی بود شبیه به تمایل شدید نوجوان‌ها به خال‌کوبی بدن‌شان
شیما علیخانی
۰
مامان در چند سال آخر عمرش به‌تدریج تبدیل به آدمی شده بود که به‌سختی می‌شد درباره‌اش حدس‌وگمانی زد، شاید روحش هم مثل جسمش شده بود؛ گاهی مأنوس و قابل‌درک، و گاهی ناآشنا و تاریک و پُر از هزارتوهای نمور.
شیما علیخانی
۰
بیش‌تر شبیه یک نوع موجودِ دوزیست بود، ترکیبی از دختری که می‌شناخت و دختری که درباره‌اش هیچ نمی‌دانست
شیما علیخانی
۰
نمی‌توانست اضطرابی را توصیف کند که در آن لحظه به جانش افتاده بود؛ ابتدا یک واکنش جسمی بود، موجی از حرارت، مثل وقتی که دختری جوان در اتاقی دربسته با پسری تنها می‌شود، کم‌کم این موج وجودش را در خود حل کرد، شبیه پژواک صدایی در درونش همه‌چیز را پوشاند و در خود غرق کرد، انگار موجودی در سینه‌اش حبس بود و زوزه می‌کشید ــ نمی‌دانست به چه شکل دیگری حالش را شرح دهد ــ انگار موجودی دست‌بسته در سینه‌اش نشسته بود و زوزه می‌کشید.
کاربر ۳۷۴۱۹۰۹
۰
اما می‌دونم اشتباه خودم چی بود، گرچه شاید نشه اسمش رو اشتباه گذاشت.» «خُب چی بود؟» «گمون می‌کنم من زندگی صادقانه و بی‌دوزوکلکی داشته‌م، متوجه منظورم می‌شید؟»