
negarm.r
۳
مامان مثل تکهپلاستیک کهنهای بود که هر چهقدر هم صاف سرپا نگهش میداشتی، باز هم چَپه میشد و میافتاد. بااینحال، وسطِ این تکهپلاستیکِ شُلووارفته، قلب سختی بود؛ قلبی که از این دنیا دلِ پُری داشت و اگر پایش میافتاد از هیچ ضربهای، دغلبازی، باجخواهی و لگدپراندنی دریغ نمیکرد.
mehrana
۳
همیشه با خودم میگفتم زندگی سرسختی میخواد، فکر کنم اینطوری بار اومدهم و هیچ اتفاقی تو طول زندگیم نیفتاده که این قاعده رو رد کنه، اما حالا میفهمم یه چیزی هست که من هیچوقت نداشتهمش، من هیچوقت اهل دغلبازی نبودهم. حتی وقتی اوضاع خوب پیش نمیرفت هم به کسی رکب نزدهم. خوب میدونم که این چیزها توی ذاتم نیست و برای همین هم بعید میدونم بتونم بیشتر از این طاقت بیارم. حالا متوجه منظورم شدید؟»
•●فاطمه✍●•
۳
دیگر تنها احساسی که دارد بیاحساسی است
Yasaman
۱
هیچچیز احساس نمیکند. به عبارت دیگر تنها احساسی که دارد بیاحساسی است، گویی خود آن فقدان، احساسی جاندار است که او را به پیش میراند وقتی همهچیز در وجودش همچون موجی مُرده پس میرود، آن هم در زمانی که بیش از هر وقت دیگر نیاز به پیشرَوی است.
•●فاطمه✍●•
۱
دو دنیا وجود دارد: دنیای کسانی که پناه میگیرند و دنیای کسانی که قدم به میدان میگذارند.
•●فاطمه✍●•
۱
خودش هم نمیدانست چه حالی دارد، نمیدانست خوب است یا نه.
شیما علیخانی
۱
را. از خانه که بیرون میآید، میفهمد دو دنیا وجود دارد: دنیای کسانی که پناه میگیرند و دنیای کسانی که قدم به میدان میگذارند.
کاربر ۷۳۶۶۸۱۸
۰
تنی را نمایان میکرد که قرار بود شکلی زنانه به خود بگیرد اما نگرفتهبود. نهفقط حالت راه رفتن او، بلکه چیزی در وجود او، در درون او، حالتی بچگانه داشت. نمیدانست چرا، اما این حالت به نظرش ناخوشایند آمد؛ به ناخوشایندیِ این فکرِ آزاردهنده که بدن آنیتا براساس مکانیسم دفاعی به این حالت درآمده تا اساساً به شکلی توضیحناپذیر در برابر تنها شکست حقیقی مقاومت کند: در برابر زمان.
شیما علیخانی
۰
چشمهای مامان هم یکی دیگر از آن چیزهایی بود که طی این دو سال عوض شدهبود. حالا حریری سفید و ظریف روی آنها را پوشانده بود؛ انگار کسی قطرهچکانی برداشته و دو قطره شیر توی چشمهایش چکاندهبود.
شیما علیخانی
۰
پوست مامان بینهایت نازک و پوشیده از کبودیهای کوچکی بود که نشان میداد با وسایل خانه برخورد کرده است.
شیما علیخانی
۰
مامان بیرحمانه پیر شدهبود
شیما علیخانی
۰
«گمون میکنم من زندگی صادقانه و بیدوزوکلکی داشتهم، متوجه منظورم میشید؟»