اسپید خندید. خندهاش کوتاه و تا حدی تلخ بود.
گفت: «خوب است، بهخصوص از جانب شما. جز پول چهچیزی به من دادهاید؟ از اعتمادتان چیزی به من دادهاید؟ از حقیقت؟ برای اینکه کمکتان کنم، کمکم کردهاید؟ غیر از این بوده که فقط با پول و نه چیزی دیگر سعی کردهاید وفاداریام را بخرید؟ خب، اگر قرار به فروش باشد، چرا نباید آن را در ازای بالاترین مبلغ بفروشم؟»
- من تمام پولی را که داشتم به شما دادهام.