
بریدههایی از کتاب آواز کشتگان
۳٫۸
(۲۷)
شما عاشق مرگ هستید. منتها نه مرگ خودتان، بلکه مرگ یک آدم دیگر، به دست یک آدم دیگر و یا به دست قضاوتهای شما. آقا، با توام، تو چرا از مرگ من لذت میبری؟ من چه هیزم تری به تو فروختهام؟»
ارسطو
دنیا هم این واقعیت را پذیرفته که در ایران شب و روز زندانی را شکنجه میدهند.
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
«اینها دلیل نمیشود که تو میدان را خالی کنی. در این ده پانزده سال گذشته، دیدم که هر آدم باهوشی که آمده، دو سه سال بعد، دقیقاً به همین دلیل که تو میگویی در رفته و به همین دلیل تعداد آدمهای قلابی، عوضی، متملق هر روز بیشتر شده و تعداد آدمهایی که یک حقیقتی تو وجودشان هست کمتر شده. آدمهایی مثل تو گذاشتند دررفتند، و میدان برای این پفیوزها خالی ماند. من میگویم، نرو! برو بنشین کار کن، کار جدی، تحقیق بکن، بنویس، چاپ کن! حتی اگر چاپش نکردی، نگهشدار. خیلیها هستند که مینویسند و نوشته را نگه میدارند. در رفتن معنی ندارد!»
muculus
مرد در جامعهی ما همهکاره است. میتواند زنش را شریف بار بیاورد، میتواند زنش را بفروشد، میتواند شب و روز زنش را تحقیر کند، میتواند هر بلایی خواست سر زنش بیاورد. ولی تو راه دیگری جلو من گذاشتی. به من یک کار شریف، ولی خطرناک پیشنهاد کردی: زندگی با یک نویسنده و یک معلم، در دورانی که نویسنده و معلم ارزش ندارند.
mOzhi
«من دارم میروم و پشت سرم را هم نگاه نمیکنم. از دانشگاه خسته شدم. دانشگاه برای من نفرتانگیز شده. از این زنهای بزک کرده که صبح ساعت ده سر کلاسم میآیند تا به حرفهای مزخرفم دربارهی جویس و الیوت و لارنس گوش بکنند، از این استادهای تو خالی، از این خلاء، خلاء وحشتناک خسته شدم. از اینها گذشته به همین زودی دارم مثل دیگران میشوم، عاطل و باطل و غرق در کثافت تا خرخره. من کار مفیدی نمیکنم. کتابهایی که میخوانم، درسی که میدهم. آدمهایی که میبینم، روزنامهها و کتابهایی که میبینم، همهشان عوضی هستند.
ارسطو
از زندان که آمد بیرون، معنای زندان سیاسی را فهمید، و معنای تنهایی عمیق و بیپایان یک زندان سیاسی سابق را. در زندان این طور نبود. زندان پر از زندانیان سیاسی بود. احساس غربت به عنوان زندانی سیاسی در زندان معنی نداشت. تقریباً همه، از همه چیز، شکنجه، بدغذایی، بدخوابی و سرما و گرما سهم مساوی داشتند. در بیرون مردم به حال خود زندگی میکردند، و زندانی سیاسی به حال خود. در بیرون از زندان بود که محمود واقعاً یک زندانی سیاسی بود
ارسطو
چرا مردم با هم توی آب نمیپرند؟ چرا گرد و غبار قرنها را با یک پریدن بلند و متهورانه توی آب از روی چهرهها، دستها، شانهها و پاهاشان نمیشویند؟ چرا با تمام لباسها، کلاهها، شلوارها، زن و بچه و شوهر، پیر و جوان، سالم و بیمار با هم توی آب نمیپرند تا در درخشانی، صافی و بیغل و غشی و بیاعتنایی آب به دردها و غمهای جهان، خود را از تعهدات، از قرارها، میثاقهای خردکننده، نجات دهند و سیلان و جریان پیدان کنند. چرا نمیخواهند با یک پریدن آزاد بشوند؟ این فکر که از ذهنش میگذشت، بیش از همیشه به بیچارگی مردم اعتقاد پیدا کرد. آیا او هم در چشم دیگران دقیقاً به این صورت ظاهر میشد؟ ولی دیگران به او و به یکدیگر کاملاً بیاعتنا بودند.
کاربر ۶۸۳۵۲۰
«امروز دانشگاه نمیری؟»
چه سؤال غریبی! چطور امکان داشت که به دانشگاه برود؟ چطور امکان داشت که به دانشگاه نرود؟ ای کاش میشد هم برود و هم نرود. از دو ضدین فقط یکی ممکن بود. اگر هر دو در آن واحد ممکن میشد. با اتفاقی که دیروز افتاده بود، با اتفاقی که امروز صبح افتاده بود، با خاطرات ویرانگری که وقایع چند روز گذشته در ذهنش جاری کرده بودند، چرا باید سؤال رفتن به دانشگاه مطرح میشد؟
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
آنقدر درون خود غرق شده بود و آنقدر حوادث مربوط به یک جریان خاص، جریان تعقیب، زندانی شدن، شکنجه و یا جریان چگونگی و خطر افشاء رژیم ذهنش را مشغول کرده بود که یادش رفته بود که بیرون ممکن است آفتابی هم باشد و آفتاب ممکن است زیبا و مطبوع هم باشد
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
پفیوزها فقط در یک شرایط نمیتوانند زندگی کنند: شرایط آزاد و مساوی. به محض اینکه احساس کنند که آزاد و مساوی هستند، توطئه میچینند تا یک نفر یا یک سیستم برسد و آزادی و تساوی را از دستشان بگیرد.
muculus
به یاد یکی از حرفهای شاه افتاد: «کشور ما کشور دموکراسی است، منتها به سبک خودمان!»
mOzhi
محمود یقین داشت که گرچه بالاخره از میان بیرونیها بود که درونیها انتخاب میشدند و به زندان فرستاده میشدند، ولی بیرونیها- مخصوصاً آنهایی که زندان نرفته بودند و قصد داشتند که هرگز هم نروند- آدمهای بسیار پیچیدهای بودند. محمود مینشست، تماشاشان میکرد و عبرت میگرفت. اینها زندانیان روز و هفته و ماه و سال نبودند. اینها دو سه هزاره بود که زندانی بودند، منتهی لباسهای معاصر پوشیده بودند
ارسطو
حساس میکرد که سنگهای درشت، از اطراف، از قلههای مختلف، به سویش در حرکت هستند و البته با سرعتی سرسامآور و او، اگر پس از عبور این سنگها زنده میماند فقط یک تصادف بود، و یا به این دلیل بود که سنگها بزرگتر از آن بودند که او را که جثهای نحیف و بیمقدار داشت، از بین ببرند: مثل برگی کوچک که در برابر هجوم توفانی بزرگ، به این دلیل زنده مانده که توفان به برگهای به آن خردی اهمیت نمیدهد؛ به این دلیل نمانده بود که در برابر توفان مقاوم بود. تصادفاً زنده بود.
Gloria
هر نسلی فقط باید به نسل خودش حساب پس بدهد. نه به نسل بعدی و به نسل قبلی. فهمیدی! ما اشتباه کردیم. خیلی خوب. عدهای از ما نفهمیدیم چه غلطی میکنیم. قبول! عدهای در رفتند، رفتند به شرق، عدهای هم به غرب! خیلی خوب! میخواستی چکار بکنند؟ بمانند مثل بقیه توی زندان بپوسند یا اعدام شوند و یا آخر سر مقاطعه کار بشوند؟ وقتی که همه افتادند توی سرازیری، راه دیگری نبود. من انتخاب کردم تریاک را. یک عده هم رفتند توی زندان تریاکی شدند آمدند بیرون. هر کسی تریاک خودش را خودش پیدا میکند. شما هی مینشینید از نسل پدرهاتان حساب پس میخواهید؟ هی خدمت و خیانت ما را به چرتکه میاندازید؟ خوب، خود حضرتعالی چه گهی خوردی؟ چه گلی به سر این مردم زدی؟ من لااقل برای مردم ژست شجاعالسلطنه نمیگیرم. من یک تریاکی هستم.
muculus
از جایی که او بود، تهران به صورت یک ویرانهی فوقالعاده کثیف دیده میشد. اگر این چند ساختمان بلند نبود، اگر چند نور پیدا و ناپیدا نبود، شهر بیشتر به ویرانهی یک شهر شباهت پیدا میکرد. انگار این شهر بیست سال تمام جنگیده بود و هر خیابان و کوچه و پسکوچهاش را گلولهی توپ یا بمب هواپیمایی خراب کرده بود. یک نعش بی سر و پای هزار ضلعی از خاک و آجر و سیمان و دود و غبار در زیر پایش افتاده بود. بعد از غروب، چراغها به ناگهان، و تقریباً همه در فاصلهای نیم ساعت، روشن میشد و او از طبقهی سوم از طبقهی سوم آپارتمان اجارهای در امیرآباد، چراغها را به صورت شمعهایی میدید که بر سر قبرهای یک گورستان بزرگ روشن شده باشد.
Tamim Nazari
وقتی که زندانی بیرون میآید، اگر حتی فقط یک ماه هم در زندان مانده باشد، باز هم سالها طول میکشد تا مثل آدمهای بیرون بشود. محمود میدانست که زندانی سابق، هیچ وقت سابق نیست، بلکه زندانی دائمی است، زندانی سابق وجود ندارد.
Tamim Nazari
دو هفتهی دیگر در بیمارستان ماند و در طول آن دو هفته دکتر نجومی را فقط یک بار دید، که آن هم چهل و هشت ساعت پیش از بازگشت به زندان بود. دکتر نجومی به ترکی حالیش کرد که شکم ایشیق دوخته شده حالش خوب است و به زندان منتقل شده. ولی لحن خود دکتر امیدوارکننده نبود. سه ماه بعد، موقعی که محمود را به قصر منتقل کردند، فهمید که ایشیق در اواخر زمستان تیر باران شده است. زندانیان قصر حرفهای او را دربارهی ایشیق از ذهنش میقاپیدند. افسانهی ایشیق را کلمات ساده محمود تکمیل کرد.
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
سهیلا سریع پیشنهاد کرد: «من و تو، تو این خانه استراحت نداریم. حتی اگر تو تصمیم بگیری که دانشگاه نروی، معتقد نیستم که تو خانه بمانیم. بالاخره اتفاقی میافتد و نمیتوانی استراحت کنی. پیشنهاد من این است: برویم یک بهانه بیاریم، گلناز را از مدرسه برداریم، سه چهار تا ساندویچ و پپسی بخریم، برویم «درکه» قدم بزنیم، ناهار بخوریم، عصری برگردیم. «درکه» در این فصل معرکه است! نمیدانی بیرون چه آفتابی هست؟»
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
کاری که میکنیم شرافتمندانه است. چیزی نیست که فوراً نتیجه بدهد. اثر طویلالمدت دارد، ولی مثل هر اثر طویلالمدت، مدتی طول میکشد تا واقعاً نتیجه بدهد و همین که نتیجه داد، نتیجهاش طولانیتر از هر عمل دیگر، هر عمل به ظاهر حاد است.
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
آیندهی زنها در این مملکت خیلی روشن است. شاید وارد فعالیت سیاسی بشوی!
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
«آخر چهکار بکنم؟ تو آنقدر از محسنات زندگیمان حرف زدی که من حق دارم که باد کنم. بعضی چیزها را هم نادیده گرفتی. من از حسادت است که تو را به محافل گنده گنده نمیبرم. من قلباً آدم حسودی هستم. اگر یکی تو چشم تو نگاه کند، چشمش را درمیآورم. دلیل انزوامان هم بیشتر همین است.
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
دیشب هم ساواک به کوی حمله کرده بود
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
فرهنگ ما از مجامع رسمی، از کنگرههای رسمی به گوش نمیرسد، فرهنگ ما، فرهنگ خفقان است، فرهنگ سانسور است، فرهنگ مبارزه برای برانداختن خفقان، از بین بردن اختناق و سانسور است. اغلب نویسندگان خوب ما زندانی میشوند، شکنجه میبینند، بسیاری از کتابهای خوب ما سانسور میشود. تبدیل به مقوا و پوشال میشود و سوزانده میشود.
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
در زمانی که در سراسر مملکت ما هیچ کس حق ندارد حتی یک مقالهی کوچک دربارهی این تجاوزات به حقوق انسانی چاپ بکند
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
دورانی که در آن قلمها شکسته، نفسها در سینهها حبس شده و ابتذال، هم بر دانشگاهها و هم بر مطبوعات حاکم است.
کاربر ۱۱۸۳۲۳۶
«اوشاقلار الیزی منیم قلبیمین
ایستد یلیکی ایله قیز دیرین گئدین
یوخسا سویرق ال لر نه ائده بیلر؟»
کاربر ۶۸۳۵۲۰
یک عده دستبوس و پا لیس و چاکر در دانشگاه هستند که – باور کن! - هر حکومت و دولت که سر کار بیاید خودشان را باهاش تطبیق میدهند. شاه که هست، چاکر و دستبوس شاه هستند، فردا جبههی ملی بیاید، چاکر و دستبوس آن میشوند. حکومت کمونیستی بشود، چاکر و دستبوس کمونسیتها میشوند. روسها بیایند، چاکر و دستبوس روسها هستند. الان که شاه هست، آمریکاییها اینجا هستند، چاکر و دستبوس شاه و آمریکاییها هستند
muculus
آن حقیقت را حکومت تکه تکه کرده، متلاشی کرده، یک تکهاش توی قزل قلعه است، تکهی دیگرش توی مهردشت، تکهی دیگرش توی روزنامه اطلاعات، تکیهی دیگرش توی قبرهای گمنام، تکهی دیگرش تویی، تکهی دیگرش منم، شعرم است، تکهی دیگرش مردم تکه تکه شده و منزوی ماست.
muculus
از زندانی در شمال شهر بهتر میشود حفاظت کرد. میتوان به رخ شمال شهر کشید که هر کسی چیزی از شما دزدیده و یا به حقوق اجتماعی و سیاسی شما تجاوز کرده، انداخته میشود به زندان، پس راحت بخوابید و صبح بلند شوید و راحت بچاپید
muculus
آنهایی که زمین را فراموش کردهاند فراموش خواهند شد. آنهایی که از زمین بریدهاند، بریده از زمین خواهند ماند
mOzhi
حجم
۴۳۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۷
تعداد صفحهها
۵۲۰ صفحه
حجم
۴۳۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۷
تعداد صفحهها
۵۲۰ صفحه
قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان