
Mohammad
۱۲۴
کتابها آدم را سوسول بار میآوردند. وقتی قرار بود کتاب را زمین بگذاری و سراغ زندگی واقعی بروی، آنوقت میفهمیدی که دانشگاه واقعاً هیچچیز بهت یاد نداده است.
• امیررضا محسنی •
۶۸
هر کتابی مرا به کتاب دیگری میکشاند. بعد سروکلهی دوس پاسوس پیدا شد. راستاش، خیلی عالی نبود، ولی خوب بود. خواندن سهگانهاش در مورد آمریکا، بیشتر از یک روز طول کشید. درِیزِر به درد من نمیخورد، ولی شروود اندرسون چرا. و بعد نوبت همینگوی شد. چه شور و هیجانی! او از آنهایی است که میداند چطور هر سطر را بنویسد. لذتبخش بود. کلمات احمقانه نبودند، کلمات چیزهای بودند که مثل یک ملودی میتوانستند در ذهن آدم زمزمه شود. اگر آنها را بخوانی و خودت را به جادویشان بسپاری، میتوانی بدون درد زندگی کنی، با امید، بدون اینکه مهم باشد چه اتفاقی برایت میافتد.
سقف پاره کن!
۶۱
تختخواب جای خوبی بود، نه اتفاقی میافتاد، نه کسی آنجا بود، و نه هیچچیز دیگر.
سقف پاره کن!
۴۵
ساندویچ ژامبون
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: علی امیر ریاحی
انتشارات نگاه
سقف پاره کن!
۴۲
روی فقیرها آزمایش میکردند و اگر به نتیجه میرسید، آنوقت به عنوان درمان روی پولدارها انجاماش میدادند. و اگر به نتیجه نمیرسید، همیشه بازهم فقیری بود که رویش آزمایش کنند.
سقف پاره کن!
۴۲
آدمهایی که میخورند. آدمهایی که همیشه در حال خوردناند.
سقف پاره کن!
۳۲
هوا آنقدر گرم میشد که من بتوانم تکتک الیاف آن لباس لعنتی را احساس کنم.
سقف پاره کن!
۳۱
ما نیازمند کمی شفقت بودیم. زندگیهامان به حد کافی احمقانه بود. چیزی باید ما را نجات میداد.
سپیده اسکندری
۲۳
نمیشد به آدمها اعتماد کرد. هرطور حساب میکردی باز آدمها ارزش اعتماد کردن را نداشتند.
سقف پاره کن!
۱۸
مشکل اینجاست که همیشه انتخاب تو از بین دو تا بد است، مهم هم نیست که کدام را انتخاب کنی، هرکدامشان ذرهای از تو را میخورند، تا آنجا که دیگر چیزی باقی نماند. بیشتر آدمها در بیست و پنج سالگی تمام میشوند. و بعد تبدیل میشوند به ملتی بیشعور که رانندگی میکند، غذا میخورد، بچهدار میشود، و هرکاری را به بدترین شکلاش انجام میدهد
Mohammad
۱۷
روی فقیرها آزمایش میکردند و اگر به نتیجه میرسید، آنوقت به عنوان درمان روی پولدارها انجاماش میدادند. و اگر به نتیجه نمیرسید، همیشه بازهم فقیری بود که رویش آزمایش کنند.
سقف پاره کن!
۱۶
من به هرحال سهمیه کتکم را خواهم داشت پس بهتر است کارهایی که دوست دارم انجام بدهم.
Mohammad
۱۵
نمیشد به آدمها اعتماد کرد. هرطور حساب میکردی باز آدمها ارزش اعتماد کردن را نداشتند.
Setak
۱۰
وقتی مادر مرا دید بلند شد و دوید سمتام و بغلام کرد. او مرا یکراست برد به اتاق و نشاند روی تخت. «هنری، تو مامانت رو دوست داری؟» راستاش نه، اما او خیلی غمگین بود بنابر این گفتم «بله.»
Sayna sedigh
۸
چه دوران مزخرفی بود آن سالها – احتیاج و میلی وجود داشت برای زندگی کردن اما تواناییاش نبود.
آرین
۷
به اتاقم برگشتم، افتادم روی تخت و پتو را تا گردنم بالا کشیدم. به سقف زل زده بودم و با خودم حرف میزدم.
خیلی خب خدا، بر فرض میگیریم تو واقعاً مرا در این شرایط قرار دادهای تا امتحانم کنی. تو مرا با مشکلترین امتحانها یعنی با پدر و مادر و جوشهایم به آزمون کشیدی. فکر کنم امتحانت را قبول شدم... کشیش به ما گفت که هیچوقت شک نکنید. به چی شک نکنیم؟ همیشه بیش از حد به من سخت گرفتهای، پس من ازت میخواهم که بیایی پایین و شک مرا برطرف کنی!
صبر کردم. برای خدا صبر کردم. صبر کردم و صبر کردم. فکر کنم خوابم برد.
کاربر ۲۰۶۳۳۱۰
۷
بچسب به خانواده، مخلوطش کن با خدا و میهن، به علاوهی ده ساعت کار روزانه، و بدین صورت هرچی که لازمه داری.
.
۶
«فقط نگاه میکنه، حرف نمیزنه.»
«این دقیقاً چیزیه که ما ازش انتظار داریم.»
«بچهی عمیقی به نظر میاد.»
«نه. تنها چیزی که تو این بچه عمیقه سوراخ گوششه.»
Ayda
۶
مشکل اینجاست که همیشه انتخاب تو از بین دو تا بد است، مهم هم نیست که کدام را انتخاب کنی، هرکدامشان ذرهای از تو را میخورند، تا آنجا که دیگر چیزی باقی نماند. بیشتر آدمها در بیست و پنج سالگی تمام میشوند. و بعد تبدیل میشوند به ملتی بیشعور که رانندگی میکند، غذا میخورد، بچهدار میشود، و هرکاری را به بدترین شکلاش انجام میدهد
Sayna sedigh
۶
باید باقی عمرم را با این مردم نکبت سر کنم. وای خدا، همهشان مخرج داشتند و اندام تولیدمثل و دهان و زیربغل. آنها میریدند، مزخرف میگفتند و در حد گه اسب ابله بودند.
rain_88
۶
همه با هم در آن بودیم. همه با هم درون یک دیگِ گه بودیم. راه فراری وجود نداشت. یکروز سیفون همهمان کشیده میشد.
.
۵
هنوز هم آن حسی که انگار توسط یک فضای خالی سفید احاطه شدهام را داشتم. همیشه یک حالت تهوع مختصری میکردم.
.
۵
خب پس این چیزیست که میخواهند: دروغ. دروغ زیبا. این چیزیست که نیاز دارند. مردم احمق.
farnaz Puresmaili
۵
شبها من اینطوری کتابهام را میخواندم، با چراغ مطالعهی داغ، زیر پتو. خواندن جملههایی بینظیر در حال خفه شدن. شبیه جادو بود.
wraith
۵
راه پیش رویم را کاملاً میتوانستم ببینم. فقیر بودم و فقیر میماندم. اما دقیقاً پول چیزی نبود که میخواستم. نمیدانستم چه میخواهم. چرا، میدانستم. جایی میخواستم برای مخفی شدن، جایی که کسی مجبور نباشد کاری بکند. فکر اینکه بخواهم کسی بشوم، نهتنها میترساندم، بلکه حالم را هم بد میکرد. تصور اینکه بخواهم وکیل بشوم، نماینده مجلس، مهندس، و هرچیزی شبیه آن از نظر من غیرممکن بود. اینکه ازدواج کنی، بچهدار بشوی، و دردام ساختار خانواده بیوفتی. هرروز بروی سرکاری و برگردی. غیرممکن بود. کارهای مشخصی انجام بدهی، کنار خانواده در یک پیکنیک باشی، در جشن سال نو، در جشن استقلال، روز کارگر، روز مادر... آدم به دنیا میآمد تا این چیزها را تحمل کند و بعد بمیرد؟ ترجیح میدادم یک ظرفشور باشم، شبها تنها به اتاق کوچکم برگردم و آنقدر بنوشم که بهخواب بروم.
مرسده خدادادی
۵
کتابها آدم را سوسول بار میآوردند. وقتی قرار بود کتاب را زمین بگذاری و سراغ زندگی واقعی بروی، آنوقت میفهمیدی که دانشگاه واقعاً هیچچیز بهت یاد نداده است.
سیدآرمین عقیلی
۴
کتاب را زمین بگذاری و سراغ زندگی واقعی بروی، آنوقت میفهمیدی که دانشگاه واقعاً هیچچیز بهت یاد نداده است.
ghazaal
۳
تصور اینکه بخواهم وکیل بشوم، نماینده مجلس، مهندس، و هرچیزی شبیه آن از نظر من غیرممکن بود. اینکه ازدواج کنی، بچهدار بشوی، و دردام ساختار خانواده بیوفتی. هرروز بروی سرکاری و برگردی. غیرممکن بود. کارهای مشخصی انجام بدهی، کنار خانواده در یک پیکنیک باشی، در جشن سال نو، در جشن استقلال، روز کارگر، روز مادر... آدم به دنیا میآمد تا این چیزها را تحمل کند و بعد بمیرد؟
وحید نجفی
۳
خورشید بسیار پایین رفته بود اما هنوز غروب نکرده بود و داشت آخرین ذراتاش را به پشت پنجره میپاشید. احساس میکردم حتی خورشید هم متعلق به پدرم است، چون داشت بر بالای خانهی پدرم میتابید، پس من سهمی از آن نداشتم. من مثل رزهای پدر بودم، چیزی متعلق به او، نه به خودم...
razi
۳
کل بساط دانشگاه خیلی ملایم و لطیف بود. هیچوقت به تو نمیگفتند که آن دنیای واقعیِ بیرون از تو چه انتظاری خواهد داشت. آنها فقط یک مشت مباحث تئوری توی کلهات میچپاندند و هرگز نمیگفتند کف خیابانها چقدر سفت و دردناک است. واقعاً یک دانشجو ممکن بود خودش را در مقابل زندگی تباه کند. کتابها آدم را سوسول بار میآوردند. وقتی قرار بود کتاب را زمین بگذاری و سراغ زندگی واقعی بروی، آنوقت میفهمیدی که دانشگاه واقعاً هیچچیز بهت یاد نداده است.