خواستم دوباره دراز بکشم و زیر پتو بخزم، اما همان لحظه چشمم به چیز متفاوتی در لبهٔ بالکن، زیر نردههای زنگزدهٔ فلزی افتاد. فکر کردم خطای دید است، اما خوب که دقت کردم، چهار انگشت تیره را زیر نور مهتاب تشخیص دادم. اولش باورم نمیشد، اما وقتی یک دستِ عریانِ کبودِ دیگر نردهها را گرفت و خود را بالا کشید، چشمم به آن صورت تیره و موهای نصفهنیمهاش افتاد.