جملات زیبای کتاب برف بهاری | طاقچه
تصویر جلد کتاب برف بهاریsubscriptionAvailable

کتاب برف بهاری

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۲۲ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
نسیم رحیمی
۱۶
اگر انسان می‌توانست اساسِ دنیا را بر آن چیزی بگذارد که درونِ قلب‌اش می‌گذشت، همه چیز به نحو باشکوهی عالی می‌شد.
sepid sh
۸
آیا این احمقانه نیست که به‌رغمِ آن‌که می‌دانیم هیچ چیز برای همیشه ادامه ندارد، بخواهیم برای داشتنِ چیزی تا ابد پا فشاری کنیم؟
bluevera
۶
سوسک اندک اندک بدنِ براق‌اش را به او نزدیک‌تر می‌کرد، گویی می‌خواست با پیشرویِ بی‌هدف‌اش به او بیاموزد که وقتی از دنیایی می‌گذری که هر لحظه در حالِ دیگرگونیِ پی‌درپی است، تنها چیزِ قابلِ اهمیت آن است که پرتوی از زیباییِ خود به دیگران عرضه کنی.
نسیم رحیمی
۴
برخی اوقات مسیر کلیِ زندگیِ انسان به خاطر یک لحظه مکث کاملا در جهتِ دیگری منحرف می‌شود و تغییرِ مسیر می‌دهد. این لحظه مانند تا زدنِ یک برگ کاغذ است. در چنین موردی، قسمتِ زیرینِ کاغذ دقیقآ رو قرار می‌گیرد و قسمتِ بالاییِ کاغذ را تشکیل می‌دهد، در حالی که آن قسمتی که پیشتر کاملا قابلِ رؤیت بود، حالا دیگر برای همیشه ناپدید شده است.
‧͙⁺˚*・༓☾ 𝓭𝓪𝓻𝔂𝓪 ☽༓・*˚⁺‧͙
۴
کی‌یوآکی همچنان بر این باور بود که در انتهای این جهان ـ که به کیسه‌ای چرمینِ پُر شده از آب می‌مانست ـ روزنه‌ی کوچکی قرار دارد و به نظرش می‌آمد که از آن‌جا صدای قطره قطره خالی شدنِ زمان را می‌شنود.
bluevera
۳
در حاشیه‌ی شیبِ تپه، مزرعه‌ای قرار داشت که از آن‌جا به وضوح می‌شد منظره‌ی رژه‌ی سربازان را در محوطه‌ی پادگانِ هنگِ سومِ آزابو مشاهده کرد. در میدانِ بزرگِ رژه که کاملا از برف سفید شده بود، حتی یک سرباز هم به چشم نمی‌خورد. ناگهان چیزی در ذهن کی‌یوآکی درخشید: گویی ارتشی عظیم از سربازانی را که آن‌جا گرد آمده‌اند، پیش رو می‌بیند ـ همانند همان صحنه‌ی آشنایی که در عکسی که از مراسمِ یادبود کنار معبد توکوری به یاد جان باختگانِ جنگِ روس و ژاپن برداشته بودند و در آلبومِ خانوادگی دیده بود. هزاران سرباز با سرهای خم شده، در گروه‌های مختلف، دور تا دور چوبِ سفید آرامگاه سربازِ گمنام و سکویی پوشانده شده با پارچه‌ی سفیدی که باد آن را به حرکت درمی‌آورد، گرد آمده بودند. تنها تفاوتِ این صحنه با صحنه‌ی عکس، به شانه‌های سربازان و آفتابگیرِ کلاه‌شان مربوط می‌شد که از برف پوشیده شده و به رنگِ سفید درآمده بود. لحظه‌ای که کی‌یوآکی این ارواح را پیشِ چشم دید، دریافت که تمامیِ آنان در نبرد جان باخته‌اند. هزاران سربازِ گرد هم آمده در آن پایین تنها به خاطرِ دعا کردن برای دوستانِ از دست رفته‌شان جمع نشده بودند، بلکه آنان برای زندگیِ خودشان نیز سوکواری می‌کردند.
bluevera
۳
پس از این که همگیِ ما مُردیم، به راحتی می‌توان ما را تجزیه و تحلیل کرد و به گونه‌ای عواملِ اساسیِ ما را مجزا ساخت و در معرضِ دید همگان قرار داد. و البته این اصل، و آن تفکری که زیربنای دوره‌ی ما را تشکیل می‌دهد، در صد سالِ آینده کاملا جهلِ مطلق به شمار خواهد آمد. و هیچ راهی فرا روی ما نیست تا بتوانیم از آن حکمی که درباره‌ی ما و زمانه‌ی ما صادر می‌شود، بگریزیم و هیچ راهی هم برای‌مان باقی نمی‌ماند تا بتوانیم ثابت کنیم که ما با دیدگاه‌های بی‌اعتبارِ معاصرانِ خود هم عقیده نبودیم
کاربر حسن ملائی شاعر
۳
حس می‌کرد که با آن بوسه توازنِ بدنش برقرار شده و به نظرش آمد که در نهان مانده‌ترین گوشه‌ی دلش، نیلوفری عظیم و نامریی، آرام آرام در حالِ شکفتن و عطرافشانی‌ست.
bluevera
۲
فرقی نمی‌کند که چه می‌اندیشیم، در آرزوی چه هستیم و یا چه احساسی داریم؛ در واقع هیچ کدام کوچک‌ترین تأثیری بر روندِ تاریخ ندارد
نسیم رحیمی
۲
آنان که فاقدِ قدرتِ تخیل‌اند، تنها مجبورند نتیجه‌گیری‌های خود را بر پایه‌ی آن چیزهایی بنا کنند که پیرامونِشان می‌گذرد، اما معمولا کسانی که دارای نیروی تخیل هستند مایل‌اند که گرداگردشان دژهای مستحکمی بر پا سازند که خود آن را طراحی کرده‌اند و تمامیِ پنجره‌هایش را نیز مُهر و موم کنند
sepid sh
۲
آن چه که از روحِ یک انسان سر می‌زند، روحش را، آن چه که از گفتارِ انسان سر می‌زند، گفتارش را، و آن چه از جسمِ او بر می‌خیزد، جسم‌اش را شکل می‌دهد.
rezai milad
۲
امروز، این بعدازظهر، این لحظه که دیگر هرگز باز نخواهد گشت. چیزی که حالا از دست می‌رود، هرگز جبران نخواهد شد.
bluevera
۱
صدای ساتوکو رشته‌ی افکارش را از هم گسیخت. ـ بهتر نیست به خانه برگردیم؟ دخترک جمله را با لحنی که کاملا آرام و مسلط می‌نمود، بیان کرد. کی‌یوآکی با خود گفت: «بفرما، باز خانم کارِ همیشگیِ خودش را از سرگرفت؛ دوباره گوشِ مرا می‌گیرد و به هر جایی که می‌خواهد هدایت می‌کند. و اما با این که در دل با خود کلنجار می‌رفت، متوجه بود که لحظات از دست می‌رود، در حالی که هنوز این امکان برایش وجود داشت که اوضاع را تغییر دهد. او می‌توانست به سادگی بگوید: «نه، برنگردیم» و انجامِ چنین کاری به این می‌مانست که دست‌اش را دراز کند و طاس را به دست بگیرد. اما دستانِ کار نکرده و غیرماهرش با کوچک‌ترین تماس با آن یخ می‌زد. او هنوز آماده نبود!
bluevera
۱
هر چند روزِ بعد از توفانِ برف هوا صاف و آفتابی بود، اما من نمی‌توانستم به چیزی بیندیشم مگر آن چه که روز پیش رخ داد. به نظر می‌آید که بارشِ برف در قلبِ من هنوز متوقف نشده و هم چنان می‌بارد، چنین می‌نماید که دانه‌های برف به شکلِ چهره‌ی کی‌یو در می‌آید. کی‌یو، چقدر آرزو می‌کنم که کاش می‌توانستم جایی زندگی کنم که هر روزِ سال برف ببارد تا هرگز از اندیشیدن به تو باز نمانم.
bluevera
۱
اگر در آن صبحِ برفی هر دو عاشق شده بودند، چگونه می‌توانستند یک روز را سر کنند بی‌آن که حتی لحظه‌ای یکدیگر را ببینند؟ چه چیزی طبیعی‌تر از آن بود؟ با این وجود کی‌یوآکی رغبتی نشان نمی‌داد که از غریزه‌اش تبعیت کند. شگفت‌آور است که انسان فقط با پیروی از احساساتش زندگی کند، زیرا در این صورت به پرچمی می‌ماند که تابعِ وزشِ نسیم است
bluevera
۱
او هرگز اشتیاقی برای دستیابی به عقل و دانش، و یا دیگر امتیازاتی که در پیری نصیبِ انسان می‌شود، نداشت، آیا او خواهد توانست در جوانی بمیرد، و در صورتِ امکان بی‌هیچ دردی؟ مرگی موقرانه
bluevera
۱
اما دخترک از خود مقاومت نشان می‌داد و با نگرانی به هر سوی چشم می‌انداخت، ولی از آن‌جا که سعی داشت کیمونویش به شبنمِ خزه‌های چسبیده به تنه‌ی درخت آغشته نشود، به سمت او آمد. ساتوکو می‌ترسید دیگران صدایش را بشنوند
bluevera
۱
کی‌یوآکی هر یک از کلمات را با علم به این که بهترین جا برای به کار بردنِ آن کجاست، با نهایتِ دقت برگزیده و سپس به زبان آورده بود. او به خوبی می‌دانست که در چنین موقعیتی، برای برانگیختنِ شدیدترین احساسات، تهی‌ترین واژه‌ها بهترین واژه‌ها خواهند بود.
نسیم رحیمی
۱
اگر مرد جوانی ساده و بی‌تزویر باشد، البته که می‌تواند با تمامیِ معصومیت و بی‌گناهی، زنِ بدکاره‌ای را دوست بدارد. اما در صورتی که دریابد زنش هرزه‌ای بیش نیست و او در رویایی زندگی می‌کرده که تنها بازتابی از پاکیِ خودش بوده، آیا باز هم می‌تواند آن زن را همچون گذشته دوست بدارد؟
Orson Welles
۱
در انتهای این جهان ـ که به کیسه‌ای چرمینِ پُر شده از آب می‌مانست ـ روزنه‌ی کوچکی قرار دارد و به نظرش می‌آمد که از آن‌جا صدای قطره قطره خالی شدنِ زمان را می‌شنود.
کاربر حسن ملائی شاعر
۱
حالا امید و یأس، رؤیا و واقعیت، با یکدیگر می‌آمدند تا هر یک دیگری را خنثی کند، و مرزِ بینِشان چنان مبهم بود که گویی ساحلی‌ست که امواجِ غلتان و خروشان، بی‌وقفه بر آن تازیانه می‌زد.
sepid sh
۱
اشکالِ تو به خاطرِ این است که اصولا بسیار زیاده طلب هستی. شک نکن که طمع‌کارها آدم‌های بدبختی هستند. ببین، آخر تو از روزی به این قشنگی چه توقعِ بیشتری می‌توانی داشته باشی؟
هیکاری
۱
حتی عملی کاملا رقّت بار می‌تواند قابلِ پذیرش باشد به شرطِ آن که به نجاتِ یک انسان و تنها یک انسان بینجامد.
هیکاری
۱
به نظرش آمد که در نهان مانده‌ترین گوشه‌ی دلش، نیلوفری عظیم و نامریی، آرام آرام در حالِ شکفتن و عطرافشانی‌ست.
هیکاری
۱
نگاهی به بیرون انداخت. برف هم‌چنان می‌بارید.
هیکاری
۱
ترس تمامیِ پیکر کی‌یوآکی را فرا گرفت، زیرا بیم داشت که تمامِ ذرات وجودش از گرمای عشق آب شود.
هیکاری
۱
ـ می‌دانی، من اخیرآ خیلی راجع به «شخصیت» فکر کرده‌ام. نسبت به تمامِ چیزهایی که در این مدرسه یا در این اجتماع می‌گذرد، احساسِ غربت می‌کنم، یا دستِ کم دلم می‌خواهد فکر کنم که احساسِ غربت می‌کنم.
هیکاری
۱
آنان که فاقدِ قدرتِ تخیل‌اند، تنها مجبورند نتیجه‌گیری‌های خود را بر پایه‌ی آن چیزهایی بنا کنند که پیرامونِشان می‌گذرد، اما معمولا کسانی که دارای نیروی تخیل هستند مایل‌اند که گرداگردشان دژهای مستحکمی بر پا سازند که خود آن را طراحی کرده‌اند و تمامیِ پنجره‌هایش را نیز مُهر و موم کنند
امیر
۱
در این روزگار که همه جا مکان‌هایی به نامِ کافه برپا می‌سازند و هزاران آدمِ بیکار را به آن‌جا جذب می‌کنند تا پول‌هاشان را در آن‌جا هدر دهند، در حالی که دانشجویانِ دختر و پسر در اتوبوس‌ها آن چنان رفتارِ شرم‌آوری از خود نشان می‌دهند که مجبور می‌شوند آنان را از یکدیگر جدا کنند، مردان دیگر فاقد کوچک‌ترین نشان و اثری از آن نیرویی هستند که باعث می‌شد نیاکان‌شان بدان خاطر هولناک‌ترین مبارزه‌ها را برای خویشتن برگزینند و خطر پیشه کنند. امروز دیگر آن‌ها به دردِ هیچ کاری نمی‌خورند جز آن که دستانِ ظریف و زنانه‌ی خودشان را مانندِ برگ‌هایی تکان دهند که با کوچک‌ترین جریانِ هوا به حرکت در می‌آیند.
jamegrak
۱
رؤیاها، خاطره‌ها و چیزهای مقدس همه شبیه یکدیگرند، چرا که همه‌ی آن‌ها دور از دسترسِمان‌اند و دیگر برای‌مان ملموس نیستند. اگر برای یک بار هم که شده با خطی مرزی از آن چیزی که برای‌مان ملموس بوده جدا شویم، آن شییءِ بلافاصله برای ما به چیزی مقدس بدل می‌شود، چون خاصیت زیباییِ همان چیز را به خود می‌گیرد که دیگر ملموس نیست؛ و این همان خاصیتی‌ست که در واقع معجزه است. در اصل، همه‌ی اشیاء این خاصیتِ مقدس بودن را دارند، ولی ما به محضِ دستیابی به آن‌ها این ویژگی را از آن‌ها می‌زداییم. انسان چه موجودِ شگفت‌انگیزی‌ست! تماسِ او موجبِ آلوده شدن می‌شود در حالی که منشأ اعجاز در وجودِ خود او نهفته است.