
lucifer
۲۰
امّا
ایستادهایم
راست ایستادهایم
بر خاکمان
وَ هستیم
برایِ همیشه.
lucifer
۱۵
خون
بویِ وطنَست
رگانم
از خون
سرشار.
lucifer
۸
شبهامان
روشن از
آتشیست
که دشمنانِ بیدارِ ما
افروختهاند.
lucifer
۷
فردا دیگر بار
اگر زندگی
بر ما وزید
دوستش خواهیم داشت
lucifer
۷
اگر کوه نیستی
رؤیای من
ماه باش وُ بر دلدارِ دلتنگ
بتاب!
lucifer
۷
آسمانِ ما امّا
خون
با دشنهای در قلبِ ماهش.
lucifer
۶
آزادانه در حصار زیستن وُ
نماز بر
حصار بردن.
مسئله این است!
saeedmohtasham
۳
شستن پرچم
وَ نه آویختن لباسی
در صبحگاهان
بر بند.
درد اینَست.
Solmaz&Sanaz Sadeghi
۳
در این حصار
محاصره کنندگان نیز
سرانجام
مبتلایِ
حدیثِ بیقراری وُ
ملالِ ما
خواهند شد.
lucifer
۲
پرندگان آتش که بروند
آشتی بال میگشاید
lucifer
۲
اینجا
انبارهیِ سرخ وُ سیاهِ تاریخ است.
گناهی اگر نبود
کتابِ مقدس کوچکتر بود
سرابی اگر نبود
پیامبران
شنهایِ داغ را
مطمئنتر گام برمینهادند وُ
راهِ وصولِ به ملکوت
کوتاهتر میشد.
hosein lima
۲
رنج امّا
باقیست همچنان
در خانه وَ سینههایمان
محبوس!
hosein lima
۲
گفت:
بر دامنهیِ دوزخ
انتظارَت کشم
: پیشآی وُ سر بر دامنم گذار
دوزخ
منم.
hosein lima
۱
طنّازی گفت:
اگر از آغاز
پایانم نمایان بود
کلام را وا مینهادم.
Sara Alipour
۱
در این حصار
محاصره کنندگان نیز
سرانجام
مبتلایِ
حدیثِ بیقراری وُ
ملالِ ما
خواهند شد.
Solmaz&Sanaz Sadeghi
۱
نامهیِ لغتنامهها بردار وُ
فاش کن
چگونه واقعیت را کشتند.
زان پس
غبار از چهرهیِ خود
بردار.
hosein lima
۰
به دیروزِ آمده
همیشه گفتهام:
بگذار وُ برو
تا فردا!
hosein lima
۰
هر مرگی
نخستین مرگ است
چشمبهراهش باشی یا نه
پس چگونه زیر هر سنگ
ماهی خفته
میبینم؟
hosein lima
۰
در این سپیدیِ به چرک اندر نشسته
در این سیاهیِ سنگین
مه
بویِ نارنج وُ
وعدهیِ دیدار
میدهد.
hosein lima
۰
«رهامان نکنید
تنهایمان نگذارید.»
Solmaz&Sanaz Sadeghi
۰
آنجا که نگاه پایان میگیرد
برادرانی داریم
دوستمان میدارند
تماشامان میکنند
میگریند
و در خلوتِ خود میگویند:
«ای کاش این محاصره اینجا...»
کلام در گلو میمانَد وُ
پایان
نمیگیرد.
«رهامان نکنید
تنهایمان نگذارید.»
