درون سینه آهی سرد دارم
رخی پژمرده، رنگی زرد دارم
ندانم، عاشقم، مستم، چه هستم؟
همی دانم دلی پر درد دارم.
I.F
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملالآورِ حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من!
mehran rajabi
هنوزم به جان آتش عشق اوست
𝕱𝖗𝖔𝖉𝖔
همه زندگی نغمه ماتم است
𝕱𝖗𝖔𝖉𝖔
دلم از نام خزان میلرزد
زان که من زاده تابستانم
کاربر ۴۸۲۶۴۳۵
در کورهراه گمشده سنگلاخ عمر
مردی نفسزنان تن خود میکشد به راه.
خورشید و ماه، روز و شب از چهره زمان
همچون دو دیده خیره به این مرد بیپناه
ای بس به سنگ آمده آن پای پر ز داغ
ای بس به سر فتاده در آغوش سنگها.
چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت
خو کرده با سکوت سیاه درنگها
حیران نشسته در دل شبهای بیسحر
گریان دویده در پی فردای بیامید.
کام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت
عمرش به سر نیامده جانش به لب رسید.
I.F
وفادار تو بودم تا نفس بود.
دریغا همنشینت خار و خس بود.
I.F
ما را غم خزان و نشاط بهار نیست
𝕱𝖗𝖔𝖉𝖔
کز عالمی بریده و تنها نشستهایم
𝕱𝖗𝖔𝖉𝖔
با او بگو که مهر تو از دل نمیرود
𝕱𝖗𝖔𝖉𝖔
مباد آن دم که عود تاروپودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد!
به فریادی سکوت جانگزا را
بههم زن، در دلِ شب، های و هو کن
کاربر ۳۴۶۶۹۸۵