چون بهار جوانیام پژمرد،
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد!
یا دلم را چو روزگار شکست؛
گفتم او را چو من شکستی هست
میکنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد، چه بینم، آه...:
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازهروتر از پیش است!
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت!