«خب بحث نکنیم. حالا که بهترین دوستت بهت نارو زده، از دست این آدمم میخوای خلاص بشی، چرا کاری رو که بهت میگم نمیکنی؟»
«برای اینکه هزار و یک رشته منو به اینجا بسته.»
«کدوم رشته؟»
«هزار و یک رشته.»
«پائولا که نه. ویکتورم نه. میمونه خالهموشه و دخترت، اینااَم که رشتههای محکمی نیستن.»
«رشته زیاد که شد محکم میشه.»