جملات زیبا از متن کتاب خاطرات یک آدم کش | طاقچه
تصویر جلد کتاب خاطرات یک آدم کشsubscriptionAvailable

کتاب خاطرات یک آدم کش

۳.۸(از ۱۰۰۷ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر چشمه

قیمت:

۱۱۴,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

شاید مرگ هم نوشیدنیِ سنگینی است که کمک می‌کند شب کسالت‌آوری را، که همان زندگی‌مان باشد، از یاد ببریم.
محمدپوریا
۳۴۷
ه گذشته که نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم سخت‌ترین بخش زندگی سروکله زدن با آدم‌هاست.
ali fattahi
۲۶۵
«اون چیزی که ترس به دل آدم می‌اندازه شیطان نیست، زمانه. هیچ‌کس نمی‌تونه زمان رو شکست بده.»
نسترن
۲۲۷
«اگه کاری هست که دلت می‌خواد انجام بدی، دست‌دست نکن. فقط انجامش بده. کی از فردای خودش خبر داره؟»
haniyh mir
۲۰۵
به گذشته که نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم سخت‌ترین بخش زندگی سروکله زدن با آدم‌هاست.
art
۱۶۴
پس در فنا نه شکلی هست، نه حسی، نه فکری، نه طریقی، نه شعوری. نه چشمی، نه گوشی، نه دماغی، نه زبانی، نه تَنی، نه ذهنی. نه رنگی، نه صدایی، نه بویی، نه طعمی، نه لمسی. نه ادراک ذهن، نه ادراک حس. نه جهلی، نه دانشی، نه حاصلِ جهلی. نه هلاکی، نه مرگی، نه پایانی بر این‌ها. نه دردی هست و نه دلیل دردی، یا تسکین درد، نه صراط مستقیمی که درد سرمنزل اوست. نه حکمتی که حاصل آری! که حاصلْ خودْ همه فناست.
نسترن
۱۳۳
شعر خوبی توی کتاب‌خانه‌ام پیدا کردم. هیجان‌زده شدم، بارها و بارها خواندمش و سعی کردم به یادش بسپارم. بعد متوجه شدم خودم این شعر را گفته‌ام.
م.ظ.دهدزی
۱۱۷
«اگه کاری هست که دلت می‌خواد انجام بدی، دست‌دست نکن. فقط انجامش بده. کی از فردای خودش خبر داره؟»
sara
۵۸
شاید مرگ هم نوشیدنیِ سنگینی است که کمک می‌کند شب کسالت‌آوری را، که همان زندگی‌مان باشد، از یاد ببریم.
توکا
۵۲
به گذشته که نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم سخت‌ترین بخش زندگی سروکله زدن با آدم‌هاست.
Mary gholami
۴۹
نمی‌شود به کسی که همهٔ خاطراتش را از دست داده گفت انسان. زمان حال فقط نقطهٔ اتصال گذشته به آینده است و به‌تنهایی بی‌معنی است. فرق آدمی با آلزایمر پیشرفته و یک حیوان چیست؟ هیچ. هر دو غذا می‌خورند، قضای حاجت می‌کنند، می‌خندند و گریه می‌کنند، سرانجام هم می‌میرند.
نسترن
۴۲
«اگه کاری هست که دلت می‌خواد انجام بدی، دست‌دست نکن. فقط انجامش بده. کی از فردای خودش خبر داره؟»
•《زینب》•
۴۰
«همه آخرسر خودشون می‌مونند با خودشون.»
Farhadmarch
۳۹
«خاطرات آینده» یعنی به یاد آوردن کاری که باید در آینده انجام دهید. این‌ها خاطراتی بودند که مبتلایان به زوال عقل اول از همه از دست می‌دادند
شراره
۳۷
می‌توانید چهرهٔ نزدیکان‌تان را تشخیص دهید، اما دیگر باهاشان احساس آشنایی ندارید.
کاربر ۷۵۴۹۷۰۲
۳۵
آدمیزاد زندانی زمان است
sara
۳۱
«اگه کاری هست که دلت می‌خواد انجام بدی، دست‌دست نکن. فقط انجامش بده. کی از فردای خودش خبر داره؟»
Mohadese
۲۹
حس آدم ماقبل تاریخی را دارم که یک جورهایی در زمانه‌ای هبوط کرده است که به آن تعلق ندارد
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۲۷
از بدی‌های سال‌ها آدم‌کُش بودن یکی این‌که هیچ دوست صمیمی‌ای نداری تا باهاش حرف بزنی. ولی مگر باقیِ آدم‌ها واقعاً چنین دوستانی دارند؟
heathens
۲۴
«زان‌رو که ما در درد دیگری زاده می‌شویم، / و در درد خود جان می‌سپاریم.»
Farhadmarch
۲۳
«اگه کاری هست که دلت می‌خواد انجام بدی، دست‌دست نکن. فقط انجامش بده. کی از فردای خودش خبر داره؟»
م.ظ.دهدزی
۲۱
احساس گناه اساساً احساس بی‌دوامی است. ترس، خشم و حسادت به‌مراتب قوی‌ترند. ترس یا خشم، که خِرتان را بچسبد، خواب را از چشم‌های‌تان می‌رباید.
Farhadmarch
۲۰
خواندنم که تمام می‌شود، حس می‌کنم بیش‌تر از آن‌که به یاد سپرده باشم از یاد برده‌ام.
سونیک
۲۰
زندگیِ صرف در زمان حال یعنی تنزل به زندگی حیوانی.
شراره
۱۹
آدمیزاد زندانی زمان است.
م.ظ.دهدزی
۱۹
«اون چیزی که ترس به دل آدم می‌اندازه شیطان نیست، زمانه. هیچ‌کس نمی‌تونه زمان رو شکست بده.»
Am
۱۷
شرم و احساس گناه: شرم برای وقتی است که آدم از خودش خجالت بکشد. گناه احساسی بیرون از وجود آدم و مربوط به دیگران است. بعضی‌ها احتمالاً احساس گناه دارند، اما شرم نه. آن‌ها می‌ترسند دیگران مجازات‌شان کنند. من احساس شرم می‌کنم، اما احساس گناه ندارم. هیچ‌وقت نترسیده‌ام مردم چی فکر می‌کنند، و نگران مجازات شدن هم نیستم. بااین‌حال احساس شرمم شدید است. من حتی یکی را فقط به خاطر شرم کُشتم ــ آدم‌های شبیه من موجودات خطرناک‌تری‌اند.
Bahar
۱۶
«درد من را نمی‌توان خواند، چون شرح و توضیح ندارد.»
AMS
۱۶
چون تنم در بند بود، ذهنم بال‌وپر گرفت.
mobinht
۱۶
من از جهانی آرام خوشم می‌آید. نمی‌توانم توی شهر زندگی کنم چون یک‌عالم سروصدا به‌ام هجوم می‌آورد. یک‌عالم تابلو و تختهٔ اعلانات و آدم‌ها و حالت‌های چهره‌شان. نمی‌توانم معنای همه‌شان را با هم بفهمم. همین می‌ترساندم.
شراره
۱۵