جملات زیبای کتاب اول شخص مفرد | طاقچه
تصویر جلد کتاب اول شخص مفردsubscriptionAvailable

کتاب اول شخص مفرد

نوع کتاب
۳.۲ امتیاز(از ۳۲ رأی)
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
n.l.r
۱۸۱
تو این دنیا چیزی که ارزش به دست آوردن داشته باشه، آسون به دست نمی‌آد.
realarezu
۸۶
مرگ یک رؤیا یک جورهایی می‌تواند از مرگ یک موجود زنده غم‌انگیزتر باشد.
n.l.r
۸
تالستوی در آغاز آنا کارنینا نوشته است، «خانواده‌های خوشبخت همه مثل هم‌اند؛ هر خانواده‌ی بدبختی به شیوه‌ی خودش بدبخت است.»
n.l.r
۷
«همه‌ی ما کم‌وبیش نقاب به چهره داریم. چون بدون نقاب نمی‌تونیم تو این جهان خشن دووم بیاریم. زیر نقاب روح خبیث، چهره‌ی طبیعی فرشته‌ای هست و زیر نقاب فرشته، چهره‌ی روحی خبیث. نمی‌شه فقط یکی‌شون رو داشت. ما این‌طورییم.
n.l.r
۶
تکرار واقعیت‌های درستْ مسیر راستین خرد است.
n.l.r
۶
معتقدم عشق سوخت ناگزیر ما برای ادامه‌ی زندگیه.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۵
مغز آدم برای فکر کردن به مسائل سخت آفریده شده است. برای کمک به رسیدن به لحظه‌ی فهمیدن چیزی که اول کار نمی‌فهمیدی؛ لحظه‌ای که خامه‌ی زندگی آدم می‌شود. باقی‌اش ملال‌آور و بی‌ارزش است.
Neda arc
۴
گفتم «به نظر سخت می‌آد.» پیرمرد با صدایی که انگار جسم سفتی را به بیرون تف می‌کرد گفت «البته که سخته. تو این دنیا چیزی که ارزش به دست آوردن داشته باشه، آسون به دست نمی‌آد.»
Mahdie
۴
«البته که سخته. تو این دنیا چیزی که ارزش به دست آوردن داشته باشه، آسون به دست نمی‌آد.»
Clem⋆。𖦹
۴
همیشه یا باید کتابی می‌خواندم یا به موسیقی گوش می‌دادم؛ یا این یا آن.
کتابخون.
۳
خوشبختی همیشه یه چیز نسبیه.
Maria
۳
گفتم «به نظر سخت می‌آد.» پیرمرد با صدایی که انگار جسم سفتی را به بیرون تف می‌کرد گفت «البته که سخته. تو این دنیا چیزی که ارزش به دست آوردن داشته باشه، آسون به دست نمی‌آد.»
Maria
۳
گفتم «گاهی از این جور اتفاق‌ها تو زندگی آدم می‌افته. اتفاق‌های غیرمنطقی مبهمی که عمیقاً آزاردهنده‌ند. به گمونم نباید به‌شون فکر کنیم، فقط باید چشم‌ها رو ببندیم و ازشون رد شیم. انگار از زیر یه موج بزرگ رد می‌شیم.»
n.l.r
۲
«مرگ همیشه ناگهانی سر می‌رسه. اما عجله‌ای هم نداره. مثل جمله‌های زیبایی که به ذهن آدم می‌رسه. لحظه‌ای می‌مونند، ولی می‌تونند تا ابد کش بیان. به وسعت ساحل شرقی تا ساحل غربی ــ یا حتی تا خودِ بی‌نهایت. مفهوم زمان در مرگ گم شده. به این معنا، شاید حتی زمانی هم که زنده بودم، مُرده بودم. ولی باز خودِ مرگ خوردکننده است. هر چی تا اون زمان وجود داشته، یهو به‌کل ناپدید می‌شه. هیچ‌وپوچ می‌شه. در تجربه‌ی من، اون وجود من بودم.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۲
هر وقت اتفاق آزاردهنده‌ای برایم می‌افتد، دوباره به آن دایره‌ی به‌خصوص می‌اندیشم و به ملال‌آورها و بی‌ارزش‌ها. و خامه‌ی بی‌نظیری که لابد همان جاست، در ژرفای وجود من.
ali peik
۲
تکرار واقعیت‌های درستْ مسیر راستین خرد است.
realarezu
۲
خاطرات هر قدر هم که روشن باشند، نمی‌توانند بر زمان چیره شوند.
Mahdie
۲
اما گاهی بدون این‌که بفهمیم احساساتِ دیگران را لگدمال می‌کنیم، غرورشان را جریحه‌دار می‌کنیم و به آن‌ها احساس بدی می‌دهیم. به احتمال این نفرت باورنکردنی، این سوءتفاهمی که شاید رخ داده بود، اندیشیدم اما هیچ‌چیز متقاعدکننده‌ای به ذهنم نرسید
کتابخون.
۲
تو این دنیا چیزی که ارزش به دست آوردن داشته باشه، آسون به دست نمی‌آد.
Maria
۲
و وقتی نشستم فهمیدم چه‌قدر خسته‌ام. خستگی غریبی بود، گویی مدتی بود زهوارم دررفته بود و خودم نفهمیده بودم و حالا ناگهان حالیم شده بود.
Shaqayeq
۲
تکرار واقعیت‌های درستْ مسیر راستین خرد است.
Clem⋆。𖦹
۲
مرگ یک رؤیا یک جورهایی می‌تواند از مرگ یک موجود زنده غم‌انگیزتر باشد.
Mina
۱
تو این دنیا چیزی که ارزش به دست آوردن داشته باشه، آسون به دست نمی‌آد.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۱
تکرار واقعیت‌های درستْ مسیر راستین خرد است.
Mahdie
۱
مغزت برای فکر کردن به چیزهای سخت آفریده شده. برای این‌که کمکت کنه به جایی برسی تا چیزی رو بفهمی که اولش نمی‌فهمیدی. نمی‌تونی تنبل و سربه‌هوا باشی. زمان حالْ زمان حیاتیه. چون تو همین لحظه است که مغز و قلبت شکل می‌گیره و متبلور می‌شه.»
Mahdie
۱
اتفاق‌های غیرمنطقی مبهمی که عمیقاً آزاردهنده‌ند. به گمونم نباید به‌شون فکر کنیم، فقط باید چشم‌ها رو ببندیم و ازشون رد شیم. انگار از زیر یه موج بزرگ رد می‌شیم.
کتابخون.
۱
چون تو مدرسه این‌جور چیزهای مهم رو یادتون نمی‌دن. خودت هم خوب می‌دونی.»
کتابخون.
۱
قدرتش را ندارم به نوشتن ادامه دهم. وقتی چنین حسی دارم، ادامه‌ی زندگی دردناک‌تر از آن است که با کلمات توصیف شود. آیا آدم آن‌چنان خوبی در کار خواهد بود که مرا در خواب خفه کند؟
کتابخون.
۱
هیچ‌وقت نمی‌توانستم فقط بنشینم، بی‌جنب‌وجوش و بی‌سروصدا. همیشه یا باید کتابی می‌خواندم یا به موسیقی گوش می‌دادم؛ یا این یا آن. وقتی کتاب دوروبرم نبود، هر چیز چاپ‌شده‌ای می‌خواندم.
کتابخون.
۱
«بعضی وقت‌ها این‌قدر حسود بودن هم خیلی اذیت می‌کنه.»