
بریدههایی از کتاب جنگل نروژی
۳٫۶
(۷۱)
بار دیگر از تنوع، رویاها و اهدافی که زندگی میتوانست ارائه بدهد شگفت زده شدم.
دنیای کتاب
حتی بعد از اینکه پروانه شب تاب ناپدید شد، رد نورش درونم باقی ماند و کور سوی آن در تاریکی غلیظ پشت پلکهایم مثل روح سرگردانی حاضر شد. چند بار سعی کردم توی تارکی دست دراز کنم. اما انگشت هایم به چیزی بند نشد. کورسو همچنان دور از دسترس ماند.
دنیای کتاب
از اون بچه هایی نبود که طاقت آموزش درستو داشته باشه. اتفاقا از این جور آدمها هم گاهی پیدا میشن. اینجور آدما استعداد حیرت انگیزی دارن، اما اونقد همت ندارن تا بهش سرو سامان بدن. و تموم استعدادشون رو توی تکهها و قطعههای کوچیک ضایع میکنن. من هم به سهم خودم از این جور آدما زیاد دیدم. اولش خیال میکنی حیرت انگیزن. مثلا میتونن قطعه خیلی دشواری رو بدون تمرین اجرا کنن و همهاش رو تا آخر و خیلی خوب بنوازن. وقتی این کارو میکنن، خیلی دلگرم میشی. با خودت میگی، ده میلیون سال هم بگذره، از عهده چنین کاری برنمیای. اما از این فراتر نمیرن. دلیلش چیه؟ چون اونقد که باید تلاش نمیکنن. چون انضباط رو به خودشون تحمیل نکردن.
دنیای کتاب
از مرگ کیزوکی نکته ای آموخته بودم و به گمانم به صورت قسمتی از فلسفه زندگی من در آمده بود: «مرگ با زندگی در تضاد نیست، بلکه قسمتی از سرشت زندگیه.»
با زندگی کردن به مرگ خوراک میدهیم. هرچند شاید این نکته حقیقت داشته باشد، فقط یکی از حقایقی است که میآموزیم. آنچه از مرگ نائوکو آموختم این بود: هیچ حقیقتی نمیتواند غمی را که در فقدان عزیزی احساس میکنیم بر طرف کند. تنها کاری که از دستمان بر میآید، دیدن آن تا انتها و آموختن چیزی از آن است. اما چیزی که میآموزیم در رویارویی با غم بعدی که بی خبر میآید کمکی به ما نخواهد کرد.
دنیای کتاب
گاهی احساس میکنم مثل نگهبان یه موزه هستم- موزه ای عظیم وخالی که هرگز کسی پاشو اونجا نمیذاره و اونجا مراقب کسی جز خودم نیستم.
دنیای کتاب
او توی جهنم خاص خودش زندگی میکرد.
دنیای کتاب
«تا سه روز لالمونی گرفته بودم. مثل مرده، با چشمهای باز خیره به فضا توی تخت افتادم. از اتفاقات دوروبرم بی خبر بودم.»
دنیای کتاب
یک نسخه از روشنایی ماه اوت از فاکنر خریدم و به پر جنجالترین کافه جازی که میشناختم رفتم و در حین گوش دادن به اورنت کولمن و باد پاول و نوشیدن قهوه غلیظ، داغ و بد مزه کتاب تازه را خواندم. ساعت پنج و نیم کتابم را بستم، بیرون رفتم و شام سبکی خوردم. چند یکشنبه، چند صد یکشنبه مثل این پیش رویم بود؟ با صدای بلند به خودم گفتم: «آروم، ساکت، تنها.»
دنیای کتاب
روزهای پی در پی به زور زحمت گام بر میداشتیم و کمتر سر بالا میکردم، چشمهایم به باتلاق بی کران پیش رویم بود، پای راست را میکاشتم و پای چپ را بر میداشتم، بعد پای چپ را میکاشتم و پای راست را بر میداشتم و هرگز مطمئن نبودم کجا هستم، هرگز مطمئن نبودم کجا میروم و فقط میدانستم که باید حرکت کنم هر بار یک گام.
دنیای کتاب
من زنی ضعیف و ناقصم، اما هنوز مواقعی است که به خودم میگویم زندگی چقدر میتواند معرکه باشد! باور کن، حقیقت دارد! پس همین حالا هرکاری دستت است زمین بگذار و شاد باش. تلاش کن که شاد باشی!
دنیای کتاب
حجم
۳۱۱٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۵۱۴ صفحه
حجم
۳۱۱٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۵۱۴ صفحه
قیمت:
۳۵,۰۰۰
تومان