
٪۷۰
jamegrak
۳
هیچ خطری واقعیتر از زنده بودن نیست
پروا
۲
شمارهٔ دو که زانوهایش را بغل گرفته بود، زیر لب زمزمه کرد: «بابای من هنوز هم واسم تفنگ بادی نخریده.»
«هیچ وقت هم نمیخره. ولی دیگه وقتشه اینو بفهمی پدری که برات تفنگ بادی بخره، به بدی پدریه که نمیخره.»
jamegrak
۲
غروب خورشید خلیج فارس در ذهنش زنده شد که برافروختگیاش همچون روز رستاخیز بود و نسیم ملایم دریا که گونههایش را نوازش میداد و افت شدید فشارسنج که هشدار میداد توفانی سهمگین بهزودی از راه میرسد: او دوباره درگیر قدرت دهشتناک دریا شده بود که به صورت بیپایانی بر تمام حالات و احساساتش تأثیر میگذاشت
jamegrak
۰
از روزگار باستان همیشه در هر بندری زنهایی از طبقات مختلف وجود داشتهاند که به دریانوردان حرفهایی میزدهاند. حرفهایی حاکی از پذیرش قدرت مطلق افق بر سرنوشتشان و بیعت با مرزهای این زمرد اسرارآمیز. کلماتی سرشار از غم و امیدهای واهی که حتی مغرورترین زنان را همچون فاحشهای به پایین میکشید. «تو فردا صبح از اینجا میری، درسته؟»
