هیچ خطری واقعیتر از زنده بودن نیست
jamegrak
شمارهٔ دو که زانوهایش را بغل گرفته بود، زیر لب زمزمه کرد: «بابای من هنوز هم واسم تفنگ بادی نخریده.»
«هیچ وقت هم نمیخره. ولی دیگه وقتشه اینو بفهمی پدری که برات تفنگ بادی بخره، به بدی پدریه که نمیخره.»
پروا
غروب خورشید خلیج فارس در ذهنش زنده شد که برافروختگیاش همچون روز رستاخیز بود و نسیم ملایم دریا که گونههایش را نوازش میداد و افت شدید فشارسنج که هشدار میداد توفانی سهمگین بهزودی از راه میرسد: او دوباره درگیر قدرت دهشتناک دریا شده بود که به صورت بیپایانی بر تمام حالات و احساساتش تأثیر میگذاشت
jamegrak
از روزگار باستان همیشه در هر بندری زنهایی از طبقات مختلف وجود داشتهاند که به دریانوردان حرفهایی میزدهاند. حرفهایی حاکی از پذیرش قدرت مطلق افق بر سرنوشتشان و بیعت با مرزهای این زمرد اسرارآمیز. کلماتی سرشار از غم و امیدهای واهی که حتی مغرورترین زنان را همچون فاحشهای به پایین میکشید. «تو فردا صبح از اینجا میری، درسته؟»
jamegrak