
khazar
۱۷
روز را طی میکنم
khazar
۱۰
دشوار است
فراموشی لبخند تو
bec san
۶
لحظهی مُردن
چه ساده بود
چشمان خیره به سقف
پاها
گُم در ملافهی سفید.
khazar
۶
باز آی در این فصل بیباران
اقرار میکنم:
تو را دوست داشتم
khazar
۵
مرا با باران الفت است
Ayeh
۳
چه شبهای بسیار
که چهرهی ترا
از دریا بیرون کشیدم
بر چشم نهادم
Ayeh
۳
آنان
ندانستند:
ما کنایهای از دریا بودیم
ما کنایهای از مه بودیم
Ayeh
۳
بنفشهها از خستگی روز به رویای ما پناه میآورند
Ayeh
۲
گفت: مرا به یادآور
Ayeh
۲
و عشق در یک بوتهی گُل سرخ
خلاصه میشد
Majid
۱
چای سرد بود. نان سرد بود. فقط لبخند تو به من امید میداد که چای گرم است، که نان گرم است و روز روزی تعطیل است.
Ayeh
۱
خون زخم ما که بند آمد
از جای آن جراحت و زخم
رویا فوران کرد
Ayeh
۱
به یاد آوردی
دریا از ما دور بود
به یاد آوردی
عشق از ما دور بود
Ayeh
۱
شاید
شبی ما را آتش زنند
شاید
در هراس این شب
خاکستر شویم
Ayeh
۱
ما دو تن سرگردان بودیم، میرفتیم، به کجا میرفتیم، نمیدانستم.
Ayeh
۱
این رویای زخم دیدهی مجروح را به تو میسپارم که پناهش دهی.
Ayeh
۱
غروب که به خانه آمدم رویای پژمرده و افسرده را با دریغ در گلدان شمعدان دفن کردم.
Ayeh
۱
همهی غمهایی را که از جمعه مانده بود به لیوان خالی سرازیر کردیم، نوشیدیم.
Ayeh
۱
میگفت: باید تسلیم بود. من تسلیمش بودم.
Ayeh
۱
ارثیهی ما چراغی تهی از نفت، فنجانی لبه شکسته، دیوان شعری اوراق گشته در کف اتاق بود.
Ayeh
۱
من دوستش داشتم
اما مرا باور نداشت
0_0
۱
زخمها و جراحتها
شاید
دوباره دهان بگشایند
به سخن آیند
گذشتهی ما را بازگو کنند
Majid
۰
به تو قوت قلب میدهم
که مرگ آسانتر
از نوشیدن یک فنجان قهوه
در باران است
اکنون از پنجره خیابان را
نگاه کردم
باران میبارد.
Majid
۰
دشوار است
فراموشی لبخند تو
Ayeh
۰
او را کشته بودند
قاتل را مردی میدانست
که در چهار فصل سال
چتری را بر سر میگرفت.
گفت:
روزی در باران
چتر و مرد گم می شوند
اما مرا چه سود.
Ayeh
۰
برای تو: با رنگ آبی مینویسم
Ayeh
۰
میتوانست
در پایان این شبکهنه و عتیقه
خاکستر شود
Ayeh
۰
هنگامی که در باران سوار آن اتوبوس آبی رنگ شدی از پیشانی تو بر کف خیابان رویا میریخت،
Ayeh
۰
زنی خرامان و آشفته از بهشت گریخته است. نامش را به یاد ندارد.
Ayeh
۰
دستم را گرفته بود. بر پیشانیام جادههای دور را حک میکرد.