جملات زیبا از متن کتاب عزیز من | طاقچه
تصویر جلد کتاب عزیز منsubscriptionAvailable

کتاب عزیز من

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
احمد رضا احمدی
انتشارات: 
نشر افکار

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
khazar
۱۷
روز را طی می‌کنم
khazar
۱۰
دشوار است‌ فراموشی‌ لبخند تو
bec san
۶
لحظه‌ی مُردن چه ساده بود چشمان خیره به سقف پاها گُم در ملافه‌ی سفید.
khazar
۶
باز آی در این فصل بی‌باران اقرار می‌کنم: تو را دوست داشتم
khazar
۵
مرا با باران‌ الفت‌ است‌
Ayeh
۳
چه‌ شب‌های‌ بسیار که‌ چهره‌ی‌ ترا از دریا بیرون‌ کشیدم‌ بر چشم‌ نهادم‌
Ayeh
۳
آنان‌ ندانستند: ما کنایه‌ای‌ از دریا بودیم‌ ما کنایه‌ای‌ از مه‌ بودیم‌
Ayeh
۳
بنفشه‌ها از خستگی‌ روز به‌ رویای‌ ما پناه‌ می‌آورند
Ayeh
۲
گفت: مرا به‌ یادآور
Ayeh
۲
و عشق‌ در یک‌ بوته‌ی‌ گُل‌ سرخ‌ خلاصه‌ می‌شد
Majid
۱
چای‌ سرد بود. نان‌ سرد بود. فقط‌ لبخند تو به‌ من‌ امید می‌داد که‌ چای‌ گرم‌ است‌، که‌ نان‌ گرم‌ است‌ و روز روزی‌ تعطیل‌ است.
Ayeh
۱
خون‌ زخم‌ ما که‌ بند آمد از جای‌ آن‌ جراحت‌ و زخم‌ رویا فوران‌ کرد
Ayeh
۱
به‌ یاد آوردی‌ دریا از ما دور بود به‌ یاد آوردی‌ عشق‌ از ما دور بود
Ayeh
۱
شاید شبی‌ ما را آتش‌ زنند شاید در هراس‌ این‌ شب‌ خاکستر شویم‌
Ayeh
۱
ما دو تن‌ سرگردان‌ بودیم‌، می‌رفتیم‌، به‌ کجا می‌رفتیم‌، نمی‌دانستم.
Ayeh
۱
این‌ رویای‌ زخم‌ دیده‌ی‌ مجروح‌ را به‌ تو می‌سپارم‌ که‌ پناهش‌ دهی.
Ayeh
۱
غروب‌ که‌ به‌ خانه‌ آمدم‌ رویای‌ پژمرده‌ و افسرده‌ را با دریغ‌ در گلدان‌ شمعدان‌ دفن‌ کردم.
Ayeh
۱
همه‌ی‌ غم‌هایی‌ را که‌ از جمعه‌ مانده‌ بود به‌ لیوان‌ خالی‌ سرازیر کردیم، نوشیدیم.
Ayeh
۱
می‌گفت: باید تسلیم‌ بود. من‌ تسلیمش‌ بودم.
Ayeh
۱
ارثیه‌ی‌ ما چراغی‌ تهی‌ از نفت‌، فنجانی‌ لبه‌ شکسته‌، دیوان‌ شعری‌ اوراق‌ گشته در کف‌ اتاق‌ بود.
Ayeh
۱
من‌ دوستش‌ داشتم‌ اما مرا باور نداشت‌
0_0
۱
زخم‌ها و جراحت‌ها شاید دوباره دهان بگشایند به سخن آیند گذشته‌ی ما را بازگو کنند
Majid
۰
به‌ تو قوت‌ قلب‌ می‌دهم‌ که‌ مرگ‌ آسان‌تر از نوشیدن‌ یک‌ فنجان‌ قهوه‌ در باران‌ است‌ اکنون‌ از پنجره‌ خیابان‌ را نگاه‌ کردم‌ باران‌ می‌بارد.
Majid
۰
دشوار است‌ فراموشی‌ لبخند تو
Ayeh
۰
او را کشته‌ بودند قاتل‌ را مردی‌ می‌دانست‌ که‌ در چهار فصل‌ سال‌ چتری‌ را بر سر می‌گرفت. گفت: روزی در باران چتر و مرد گم می شوند اما مرا چه سود.
Ayeh
۰
برای‌ تو: با رنگ‌ آبی‌ می‌نویسم‌
Ayeh
۰
می‌توانست‌ در پایان‌ این‌ شب‌کهنه و عتیقه خاکستر شود
Ayeh
۰
هنگامی‌ که‌ در باران‌ سوار آن‌ اتوبوس‌ آبی‌ رنگ‌ شدی‌ از پیشانی‌ تو بر کف‌ خیابان‌ رویا می‌ریخت،
Ayeh
۰
زنی‌ خرامان‌ و آشفته‌ از بهشت‌ گریخته‌ است. نامش‌ را به‌ یاد ندارد.
Ayeh
۰
دستم‌ را گرفته‌ بود. بر پیشانی‌ام‌ جاده‌های‌ دور را حک‌ می‌کرد.