
آلیس در سرزمین نجایب
۱۸
داستانی از یک عقرب تعریف کرد که به قورباغهای مهربان التماس کرد او را از رودخانهٔ خروشان رد کند. اما وسط رودخانه که رسیدند، عقرب قورباغه را نیش زد. قورباغه گفت چرا این کار رو کردی؟ حالا هر دومون باهم غرق میشیم. عقرب گفت ذات من نیش زدنه و تو وقتی من رو پشتت سوار کردی، میدونستی که من یه عقربم.
آلیس در سرزمین نجایب
۱۴
خوشپوش بودن برای رسیدن به موفقیت، همان اوایل کار جذاب است. هر چه میگذرد این خوشپوش بودنِ هرروزه، مخصوصاً برای خانمها، عذابآور میشود. موهایی که باید زیبا آراسته شوند. آرایش خوب و کفشهای تقتقی، مشکلی اساسی است.
آلیس در سرزمین نجایب
۱۳
تنها مردی میتونه شرایط تجاوز رو درک کنه که به خودش هم تجاوز بشه.
عباس
۹
با بقیه دوست شو ولی خیلی صمیمی نشو
آلیس در سرزمین نجایب
۹
تو حیاط خونههه یه چشمه داره و از اون مجسمههای بچهٔ لخت وسطشه... چی میگفتن به اون مجسمهها...»
بیلی در دل گفت چِرُب اما حرفی به زبان نیاورد. فقط همانطور لبخند زد.
«خلاصه که از همون بچههای لخت وسطشه که مثلاً میشاشن تو آب. خودت میبینیش.
عباس
۶
میدانست حرفهای او چه معنی دارد. مرثیهای پیش از مرگ بودند
Farhadmarch
۶
به خودش بیشتر از دیگران اعتماد داشت.
Farhadmarch
۴
امن کردن موقعیت همیشه بهتر از پشیمانی است.
Farhadmarch
۴
مرگ بهتر از زندانی شدن بود.
Farhadmarch
۴
«اتفاقات بد، همیشه رخ میدهند. زندگی جشنی است و جشنها تا ابد ادامه ندارند.»
عباس
۳
در سراسر جهان کتابهای ناتمامی وجود دارد (خاطرات، شعرها، رمانها، برنامهریزی دقیق لاغر شدن یا پولدار شدن) که در کشوی میزها رها شدهاند؛ چون بار آن نوشتهها آنقدر سنگین است که مردم ترجیح دادند آن را زمین بگذارند و تسلیم شوند. با خودشان میگویند شاید وقت دیگری بنویسم. شاید وقتی بچهها کمی بزرگتر شدند یا وقتی بازنشسته شدم ادامهاش بدهم.
عباس
۲
مرد همانطور که دراز کشیده بود، مرد. هیچ ضدگلولهای تنش نبود. حتماً فکر میکرد خداوند مراقبش خواهد بود. اشتباه میکرد. خداوند آن روز مشغول حادثهٔ دیگری بود.
Farhadmarch
۲
مزخرف بودنش هم خوب بود چون حقیقت گاهی اوقات باید مزخرف باشد.
Farhadmarch
۲
فیلیس ابرویی بالا انداخت: «دیروز انجام میدادم، فردا انجام خواهم داد...»
بیلی هم همراهش شد و جمله را با هم تمام کردند: «اما هیچ وقت نمیگیم امروز انجام میدم!»
Farhadmarch
۲
چیزی که نفهمید این بود که کالین وایت آدم خوبی است یا آدم بد. شاید هر دویش بود. بیلی میدانست ترکیب این دو چقدر دردسرساز است.
Farhadmarch
۲
تصمیم بگیری ناگهان دری را به روی زندگی پیشینت ببندی و دری را به سوی زندگی جدید باز کنی؟ چند نفر پیدا میشوند که حتی اگر شانسش را داشته باشند، این کار را بکنند؟
Farhadmarch
۲
تنها کاری که زمان در اون مهارت داره، گذشتنه.
عباس
۱
جاسم پاکتی سیگار از جیب شلوارش بیرون آورد. از دوربین اسلحه به صحنه نگاه میکردم و میتوانستم حروف مارلبرو و نشان دو شیر طلاییاش را ببینم.
Farhadmarch
۱
با مردم آشنا شو. باشد. آنها از تو خوششان بیاید یا تو از آنها خوشت بیاید. باشد. اما صمیمی شدن؟ نه. صمیمی شدن با دیگران فکر بدی بود. صمیمی شدن خطرناک بود.
Farhadmarch
۱
باید خودت این کاره باشی تا همجنست را بشناسی.
Farhadmarch
۱
خوبها، بدها و دستهای که همراه با بقیه میشوند. همانطور که سرکار ف.و.اس مالکین نصیحتم کرده بود که آنجوری باشم. بیشتر مردم جزو این دستهٔ سوم هستند. من به آنها آدمهای خاکستری میگویم. صدمهای به تو نمیزنند (یعنی از قصد صدمه نمیزنند) اما خیلی هم کمکت نمیکنند. آنها فقط میگویند هر غلطی که میخواهی بکن، خدا به همراهت.
Farhadmarch
۱
دستش را بر بازوی بیلی گذاشت: «اگه آسیب ببینه، خوشحال میشم. فکر کنم به خاطر این طرز فکرم دیگه آدم بدی شدم.»
بیلی گفت: «به خاطر این طرز فکرت، فقط آدم هستی. آدمهای بد باید تقاص پس بدن. خیلی هم سخت و سنگین.»
Farhadmarch
۱
نمیتوانست گذشتهاش را تغییر دهد اما مصمم بود آیندهاش را عوض کند.
Farhadmarch
۱
داستانی سرد و وحشتانگیز نیاز به اتاقی سرد و وحشتانگیز برای نوشتن داشته باشد.
Farhadmarch
۱
پول مثل یه حفرهست که وقتی اصلاً انتظارش رو نداری، زیر پات باز میشه.
Farhadmarch
۱
وقتی تو باعث درد کسی باشی، اون درد تو رو هم زخمی میکنه.
Farhadmarch
۱
«فردا به آن میاندیشم چرا که فردا، خود روز دیگریست.»
عباس
۰
البی همیشه از موتور هارلیاش حرف میزد. از وقتی که به خانه برگردد، آن موتور را از انبارش بیرون بیاورد و در سفری جادهای از نیویورک تا سانفرانسیسکو براند.
عباس
۰
البی هرگز شانس رفتن به آن سفر را پیدا نکرد. او پشت تاکسیای کثیف و قدیمی در فلوجه مرد. آخرین کلماتش کلماتی جز چیزی نیست. گلوله خوردم نبود. پس از آن به نفس نفس افتاد.
عباس
۰
کردم. مرد همانطور که دراز کشیده بود، مرد. هیچ ضدگلولهای تنش نبود. حتماً فکر میکرد خداوند مراقبش خواهد بود. اشتباه میکرد. خداوند آن روز مشغول حادثهٔ دیگری بود.