جملات زیبای کتاب کشتی پهلو گرفته | طاقچه
تصویر جلد کتاب کشتی پهلو گرفتهsubscriptionAvailable

کتاب کشتی پهلو گرفته

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۱۵۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
سیدمهدی شجاعی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
feri
۸۱
علی به باران می‌ماند، بر مؤمن و کافر بی‌مضایقه می‌بارد.
علی دائمی
۴۸
مردمی که به سوی آفتاب، کلوخ پرتاب می‌کنند، لایق ظلمت‌اند.
zei.n0w
۴۳
از علی خواستی - مظلومانه و متواضعانه - که تو را شبانه دفن کند و مقبره‌ات را از چشم همگان مخفی بدارد. می‌خواستی به دشمنانت بگویی دود این آتش ظلمی که شما برافروخته‌اید نه فقط به چشم شما که به چشم تاریخ می‌رود و انسانیت، تا روز حشر از مزار دُردانهٔ خدا، محروم می‌ماند. چه سند مظلومیت جاودانه‌ای! و چه انتقام کریمانه‌ای!
نور
۳۷
علی به باران می‌ماند، بر مؤمن و کافر بی‌مضایقه می‌بارد.
علی دائمی
۳۳
حسن‌جان! این هنوز ابتدای مصیبت است، رود مصیبت از بستر حیات تو عبور می‌کند. مظلومیت جامه‌ای است که پس از پدر قاعدهٔ تن تو می‌شود. تو مظلوم مضاعف تاریخ می‌شوی که مظلومیتت نیز در پردهٔ استتار می‌ماند.
نوکر آسید مهدی
۳۲
از او بپرسید، فرشتگانی که در اشک‌های آن هنگام علی به تبرک غسل می‌کردند، بال و پرشان نسوخت؟
zei.n0w
۲۷
گفتم: «خموش! عایشه! فاطمه بهشت من است، فاطمه کوثر من است، من از فاطمه بوی بهشت می‌شنوم، فاطمه عین بهشت است، فاطمه جواز بهشت است، رضای من در گرو رضای فاطمه است، رضای خدا در گرو رضای فاطمه است، خشم فاطمه جهنم خداست و رضای فاطمه بهشت خدا.»
علی دائمی
۲۵
گفتم: ـ فاطمه جان! چیزی برای خوردن در خانه هست؟ تو شرمسار و مهربان گفتی: ـ دو روز است که هیچ چیز در خانه برای خوردن نبوده است و کودکان دو روز است که جز گرسنگی، هیچ طعام ندیده‌اند. گفتم که: ـ چرا در این دو روز هیچ نگفته‌ای؟ گفتی: ـ تو اگر می‌داشتی، حتم به خانه می‌آوردی. من شرم می‌کنم از تو چیزی بخواهم که در دست و توان تو نیست.
الف. میم
۲۵
وقتی آتش از در خانه خدا بالا رفت، عمر، آتش‌بیار معرکهٔ ابوبکر، آن‌چنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت. مادر! مرا از عاشورا مترسان. مرا به کربلا دلداری مده. عاشورا اینجاست! کربلا اینجاست!
نوکر آسید مهدی
۲۲
علی به باران می‌ماند، بر مؤمن و کافر بی‌مضایقه می‌بارد
العبد
۲۰
روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب‌تر! این چه دنیایی است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی‌آورد؟ این چه روزگاری است که «راز آفرینش زن» را در خود تحمل نمی‌کند؟ این چه عالمی است که دُردانهٔ خدا را از خویش می‌راند؟ روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب‌تر! آنجا جای تو نیست، دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی. تو از بهشت آمده بودی، تو از بهشت آمده بودی...
feri
۱۸
انگار که تاریخ را در سرزمین شیعه با خون رقم می‌زنند. با مظلومیت خون.
نوکر آسید مهدی
۱۷
چه می‌خواستند که در محضر شما نمی‌یافتند؟! چه می‌جستند که در شما پیدا نمی‌کردند؟! دنیا می‌خواستند شما بودید، آخرت می‌خواستند شما بودید، سعادت می‌خواستند شما بودید. علم می‌خواستند شما بودید، معرفت می‌خواستند شما بودید، بهشت می‌خواستند شما بودید، حتی اگر مال و منال و شهرت و قدرت می‌خواستند، باز مخزن و گنجینه‌اش در دست شما بود.
feri
۱۴
در شب تاریک جهالت مردم است که می‌توان به خانهٔ دختر پیامبر هجوم برد و آن را به آتش کشید، در روز روشن بصیرت که دست از پا نمی‌توان خطا کرد.
علی دائمی
۱۳
در لحظه‌ای که هارون در کار مشایعت موسی به طوری جاودانه بود، مردم در سقیفهٔ سامری آخرت می‌فروختند بی‌آنکه حتی به عوض دنیا بگیرند.
علی دائمی
۱۲
و من کلام پیامبر را در زندگی با تو، بیشتر و بهتر از هر کسی دیگر دریافتم که فرمود: «جهاد زن، خوب همسرداری است.»
الف. میم
۱۱
تو گریه نکن علی جان! عالم باید برای این همه مظلومیت تو گریه کند. اکنون، اولِ خلاصی من است، ابتدای راحتی من است، اما آغاز مصیبت توست. پس تو گریه نکن و جگر مرا در این گاه رفتن، بیش از این مسوزان. تو را و کودکانمان را به خدا می‌سپارم علی جان! سلام مرا تا قیامت به فرزندان آینده‌مان برسان.
kosar
۱۱
بدانید که آنچه می‌کنید در محضر و منظر خداست.
کاربر ۹۲۱۲۰۴۳
۱۱
حسین‌جان! زود است برای گریستن تو! تو دیگر گریه نکن! تو خود دردانهٔ اشک آفرینشی!
الف. میم
۱۰
من نمی‌دانم تو با کدام توان به سوی مسجد دویدی و وقتی علی را در چنگال دشمنان دیدی و شمشیر را بالای سرش فریاد کشیدی: ـ ای ابوبکر! اگر دست از سر پسرعمویم برنداری، سرم را برهنه می‌کنم، گریبان چاک می‌زنم و همه‌تان را نفرین می‌کنم. به خدا نه من از ناقهٔ صالح کم‌ارج‌ترم و نه کودکانم کم‌قدرتر. همه وحشت کردند، ای وای اگر تو نفرین می‌کردی! ای کاش تو نفرین می‌کردی. پدر به سلمان گفت: ـ برو و دختر رسول‌الله را دریاب. اگر او نفرین کند...
الف. میم
۱۰
ای کسی که پنهانکاری را فقط در دردها و مصیب‌هایت بلد بودی، شوی تو کسی نیست که این رازهای سر به مهر تو را نداند و برایشان در نخلستان‌های تاریک شب، نگریسته باشد. اینجا جای تازیانه نامردان است در آن زمان که ریسمان در گردن مرد تو آویخته بودند. ای خدا! این غسل نیست، شستشو نیست، مرور مصیبت است.
الف. میم
۱۰
این قهر بزرگوارانهٔ تو کمر تاریخ را می‌شکند. از علی خواستی - مظلومانه و متواضعانه - که تو را شبانه دفن کند و مقبره‌ات را از چشم همگان مخفی بدارد. می‌خواستی به دشمنانت بگویی دود این آتش ظلمی که شما برافروخته‌اید نه فقط به چشم شما که به چشم تاریخ می‌رود و انسانیت، تا روز حشر از مزار دُردانهٔ خدا، محروم می‌ماند. چه سند مظلومیت جاودانه‌ای! و چه انتقام کریمانه‌ای!
feri
۱۰
وقتی مردم به بن‌بست‌های خیانت پناه برده‌اند و خیابان‌های سیاست را خالی گذاشته‌اند می‌توان در خیابان مدینه‌النبی، به گونهٔ عزیز خدا و دختر رسول خدا سیلی زد آن‌چنان که خون در چشم‌هایش بنشیند و اشک از دیدگانش بریزد.
کاربر ۳۷۷۷۰۸۷
۹
وقتی چشمم به تاول دست‌های تو افتاد، دلم آتش گرفت، گفتم: ـ بیا به نزد پیامبر برویم و از او خدمتکاری تقاضا کنیم. رفتیم، اما دست پیامبر از ما تنگ‌تر بود، ولی انگار «نه» گفتن به تقاضا در قاموس پیامبر نبود، به تو تسبیحی آموخت که پس از آن کارها سهل می‌نمود و گره‌ها گشاده: «پس از هر نماز سی و چهاربار الله‌اکبر بگویید و خدا را به بزرگی یاد کنید، سی و سه‌بار الحمدالله بگویید و سپاس او را بگذارید و سی و سه مرتبه خدا را تنزیه کنید و سبحان‌الله بگویید.» و پس از آن، این‌گونه تسبیح به نام تو شهرت یافت
masomeh
۹
ـ اگر اینها را قبل از بیعت با ابوبکر می‌دانستیم، یقیناً با او بیعت می‌کردیم. حتماً کسی را جز علی برنمی‌گزیدیم ولی... دروغ می‌گفتند، مثل کسی که خود را به خواب زده است و وقتی صدایش می‌کنی، بگوید: من خوابیده‌ام. به همین روشنی، به همین جسارت و به همین وقاحت.
الف. میم
۹
اما... اما کسی بود در این دنیا که بسیار دوستش می‌داشتم - خدا همیشه دوستش بدارد - دل نازکش را نمی‌توانستم نگران و آزردهٔ خویش ببینم. همان که در وقت بی‌پناهی پناهم شد و در وقت تنگدستی، گشایشم و در سرمای سوزندهٔ تکذیب دشمنان، تن‌پوش تصدیقم؛ مادرت خدیجه.
Nznn765
۹
ای جلوهٔ خدا! ای یادگار رسول! زیستن، بی‌تو چه سخت است. ماندن، بی‌تو چه دشوار. این مرگ، مرگ تو نیست. مرگ عالم است. حیات بی‌تو، حیات نیست. این مرگ، نقطهٔ ختمی است بر کتاب جهان. زمین با چه دلی تو را در خویش می‌گیرد و متلاشی نمی‌شود؟ آسمان با چه چشمی به رفتن تو می‌نگرد که از هم نمی‌پاشد و فرو نمی‌ریزد؟
فلانی
۹
کاش می‌شد آدمی به جای یار عزیزتر از جان خویش، فراق را برای همیشه کفن کند.
Moonalisa
۸
خورشید، طلوع‌کردنی است. ابرهای سیاه حتی اگر در آغاز مشرق کمین کنند، خورشید، متین و بزرگوار از کنارشان خواهد گذشت و روشنی‌اش را به ارمغان جهانیان خواهد برد.
الف. میم
۷
انگار که تاریخ را در سرزمین شیعه با خون رقم می‌زنند. با مظلومیت خون.