انگار یخ بودند و آب شدند؛ برگهایی بودند که باد بردشان. چه خوش و زیبا درخشیدند ـ مثل یک رنگینکمان. و مثل یک رنگینکمان، زود ناپدید شدند. در آسمان زندهگی من، دیگر رنگینکمانی را نمیشد سراغ کرد. این آسمان، تیره و ابری بود. اصلاً زندهگی من شب بود. یک شب دراز و سیاه که سحری به دنبال نداشت. رَبابه، شیرین، خسرو، امیر... شما کجا رفتید؟ شرمباد بر شما! چرا مرا تنها رها کردید؟ شرمباد بر شما که بیخبر و پنهانی، مرا ترک گفتید! مرا، در این شب سیاه و پایانناپذیر، ترک گفتید.
کاربر ۷۳۶۶۸۱۸