
dianaz
۶
در سفر پیشِ رویم قلم و کاغذ حتماً احتیاجم میشود. نمیخواهم هیچ احساس هیجانانگیزی را از دست بدهم. میخواهم مثل کارآگاهی که سرنخها را دنبال میکند تا به جرم برسد، احساساتم را تعقیب کنم، بنویسم و خودم را در این بین پیدا کنم.
محمد
۴
باید فاصلهات را با دیگران حفظ کنی. اگر زیاد نزدیک شوید، شما را از پا میاندازند و اگر فاصله بگیرید، رهایتان میکنند. چهطور میشود تعادل این دو را با هم نگه داشت؟
محمد
۴
ولی شاید مدتزمان رابطه معیار خوبی برای سنجش کیفیت آن نباشد.
dianaz
۳
اینکه آدم بتواند از پس ذهن خود بربیاید، یا توفان درونیِ افکار غیرقابلتحملش را تاب بیاورد، سبب میشود به آواری که از آن به جا مانده خیره شود و به نوعی درک برسد: این وضعیت رشکبرانگیز ذهن است.
mohi
۳
انتخابِ یک فردْ یعنی عریان کردن تمام زندگیات برای او و دعوت از او به عریان کردن تو!
mohi
۲
اگر تلویزیون را به امید تماشای برنامهٔ درستوحسابی روشن کنید، حالتان گرفته میشود و در واقع عصبانی میشوید؛ پُر از زورگویی و خشونت و عامیانه کردن فکر و اندیشه. تلویزیون را خاموش میکنم. شوریدن علیه شورش.
محمد
۲
آدمها وقتی ازدواج میکنند که در اوج استیصالاند
Niyaz.h
۱
سکوت هم مثل تاریکی میتواند مهربان باشد؛ این هم برای خودش نوعی زبان است.
Niyaz.h
۱
میخواهم مثل کارآگاهی که سرنخها را دنبال میکند تا به جرم برسد، احساساتم را تعقیب کنم، بنویسم و خودم را در این بین پیدا کنم.
Niyaz.h
۱
از چیزهایی که از دست داده بودم به خودم میپیچم.
mohi
۱
«اما ازدواج یه نبرده. یه سفر غریب و هولناک، یه طبقه تو جهنم و درعینحال دلیلی برای زندگی. باید آمادهٔ هر چیزی باشی، نهفقط رابطه.»
mohi
۱
ما عشق میخواهیم ولی درعینحال نمیخواهیم خودمان را گم کنیم.
محمد
۱
در نیمهراه زندگی گم شدهام و راهی برای بازگشت نیست. دیگر چه کاری مانده که نکردهام؟
محمد
۱
انتخابِ یک فردْ یعنی عریان کردن تمام زندگیات برای او و دعوت از او به عریان کردن تو!
محمد
۱
دنیا با تصورات ما ساخته میشود، چشمانمان به آن زندگی میبخشد، دستانمان به آن شکل میدهد و خواستههایمان آن را شکوفا میکند. ما به زندگی معنا میبخشیم نه اینکه آن را از زندگی برداشت کنیم. فقط همان چیزی را میبینید که میخواهید، همین و بس. باید دنیای جدیدی خلق کنیم.
محمد
۱
ازدواج لذت کمی دارد و صبر و تحمل زیاد میخواهد. مثل کاری که آدم از آن متنفر است. نه میتوانی ولش کنی، نه از آن لذت میبری.
محمد
۱
ماندهام مردم چرا تحمل میکنند. عادت کردهاند و فکر نمیکنند اوضاع میتواند جورِ دیگری هم باشد. زیادهخواهی مردم متعجبم نمیکند، ماندهام چرا آنقدر قانعاند.
محمد
۱
احساس میکنم شور زندگی را از دست دادهام. دلمُردهام و چیزی نمیخواهم، دوست دارم بدانم چه شد که خوشبخت نشدم. خیلی دوست دارم بدانم اوضاع همه همینطور است؟ یا چیزی بیشتر از این هم هست؟
محمد
۱
حالا بهسختی میتوانم احساساتم را تحمل کنم. بعضی شبها نزدیک است سرم را بکوبم به دیوار
محمد
۱
از خودم متنفرم که نمیتواتم آنطور که میخواهم زندگی کنم
محمد
۱
میدانم بعضیها به خاطر هوس حاضرند فرزندان و شریک زندگیشان را توی دریای یخزده غرق کنند
Fatemeh Ozlati
۱
حتی شعر هم دیگر به ما کمک نمیکند.
بهار
۰
. آدمها چه معصومیت عجیبی دارند وقتی نمیدانند چه بلایی قرار است سرشان بیاید. اذیت میکنیم و اذیت میشویم.
بهار
۰
میتوانید انتخاب کنید که به دیگران خوبی کنید یا بدی. آزارشان دهید یا باهاشان مهربان باشید.
بهار
۰
او هم مثل من زندگی خانوادگیِ درستوحسابی نداشته و به خاطر همین است که حالا کلی به خودش زحمت میدهد تا خوب خرید کند و غذاهای خوشمزه بپزد
Niyaz.h
۰
حرف با عمل فرقی ندارد و باید پای حرفت بایستی. اگر کلمهای از دهانت بیرون بیاید دیگر نمیتوانی پسش بگیری.
Niyaz.h
۰
مهربانی از همهٔ فضیلتهای دیگر شیرینتر است. بهخصوص اگر آن را نه ویژگی اخلاقی که موهبت بدانی.
Niyaz.h
۰
بیشتر به خود مفهوم وفاداری وفادار بود و ترس از اینکه بدون آن دنیا خالی از رحم و شفقت میشد و آدم بیپناه.
Niyaz.h
۰
گاهی افراط به همان بدیِ تفریط است.
Niyaz.h
۰
وسوسهٔ اینکه بتوانیم روی پا خود بایستیم و هر آن چیزی را که نیاز داریم بتوانیم با آن تأمین کنیم، به اندازهٔ نوازش دیگران دلنشین است.