«در رو شکوندی؟! باورم نمیشه. تو کِی اینهمه پست شدی آقای قاتل؟ دستت نلرزید وقتی میخواستی بزنی اون در رو بشکونی؟ فکر اون خانواده رو نکردی که تو این سرمای پاییز، چهطوری برن در بخرند برای خونهشون؟»
سرم را انداختم پایین. حرفهایش بدجوری منطقی بود. هیچ جوابی نداشتم. اشکهایش را پاک کرد و چندبار خیلی محکم تو دستمالکاغذی فین کرد و گفت «فکر میکنی سازمان این گناه رو میبخشه؟ کلی نمرهمنفی میخوره پای آژانس. حالا اون هم بهدرک، جواب آژانسهای رقیب رو چی بدم؟ میدونی این آسانقتلپردازها اگه بفهمند چه آبرویی ازمون میبرند؟ دیگه تو جلسات ماهانه نمیتونم سرم رو بالا بگیرم.»