جملات زیبای کتاب داستان های دن | طاقچه
تصویر جلد کتاب داستان های دن

بریده‌هایی از کتاب داستان های دن

دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۵از ۲ رأی
۴٫۵
(۲)
آتامان فرزندش را در آغوش کشید و دست‌های سرد او را غرق بوسه کرد، سپس لولهٔ تپانچه را بین دندان‌های خود نهاد، و همین که فولاد سرد آن تر شد، درست به داخل دهان خویش شلیک کرد.
Rahele Kia
در حقیقت او همیشه خندان بود، چه، تنها هفده بهار را دیده بود، و وقتی انسان هفده‌ساله باشد همه چیز - چهرهٔ تیره و گرفتهٔ برادر، گوساله‌ها با آن گوش‌های کوچک و افتاده، که می‌دوند و علف‌های هرز را می‌چینند، و حتی این حقیقت که انسان امروز یا فردا لقمهٔ نانی برای خوردن نداشته باشد - برایش لطیفه‌ای خوشمزه و سخت خنده‌دار می‌نماید.
Rahele Kia
تنها در پناه بوته‌های سبز و خاردار باغچهٔ سبزی‌کاری بود که میشا برای نفس گرفتن از حرکت باز ایستاد. خود را در خاک مرطوب و معطر فرو کرد. لکه‌های خونی که بر خراش‌های گردنش بود پاک کرد. و آن وقت شروع به گریستن نمود.
Rahele Kia
کره اسب، در حالی که سرش به جلو و پاهایش به عقب کشیده شده بود از شکم مادر بیرون افتاد، و در کنار تودهٔ تپاله‌هایی که پوشیده از انبوه مگس‌های سبز بود، قدم به دنیایی روشن و درخشان نهاد. نخستین تجربهٔ این‌جهانی‌اش وحشت بود. یک گلوله شرپنل بالای سرش، در ابری کوچک، زودگذر و آبی‌رنگ ترکید، و نالهٔ وحشی انفجار، آن موجود مرطوب جدیدالولاده را ترسان به زیر پاهای مادرش فرستاد.
Rahele Kia
تروفیم تنها یکی دو قدم دورتر از کره اسب در حالی که جان می‌داد به زمین افتاد. کفی خونین بر لبان زمخت او حالت یک لبخند داد، لبانی که پنج سال بود که بر چهرهٔ کودکانش بوسه نزده بود.
Rahele Kia
سرفه‌های ممتد خس‌خس‌کنان بلغم سینه‌اش را آزاد می‌کرد و در فاصلهٔ این حالات خفگی افکار گوناگون راه هموارشان را در مغز او در پیش می‌گرفتند. و این افکار همه مربوط به پسرش می‌شد، پسری که به جنگ رفته و دیگر باز نگشته بود.
Rahele Kia
زندگی به کندی و با اکراه به وی بازگشت.
Rahele Kia