در حقیقت او همیشه خندان بود، چه، تنها هفده بهار را دیده بود، و وقتی انسان هفدهساله باشد همه چیز - چهرهٔ تیره و گرفتهٔ برادر، گوسالهها با آن گوشهای کوچک و افتاده، که میدوند و علفهای هرز را میچینند، و حتی این حقیقت که انسان امروز یا فردا لقمهٔ نانی برای خوردن نداشته باشد - برایش لطیفهای خوشمزه و سخت خندهدار مینماید.