
Rahele Kia
۰
آتامان فرزندش را در آغوش کشید و دستهای سرد او را غرق بوسه کرد، سپس لولهٔ تپانچه را بین دندانهای خود نهاد، و همین که فولاد سرد آن تر شد، درست به داخل دهان خویش شلیک کرد.
Rahele Kia
۰
در حقیقت او همیشه خندان بود، چه، تنها هفده بهار را دیده بود، و وقتی انسان هفدهساله باشد همه چیز - چهرهٔ تیره و گرفتهٔ برادر، گوسالهها با آن گوشهای کوچک و افتاده، که میدوند و علفهای هرز را میچینند، و حتی این حقیقت که انسان امروز یا فردا لقمهٔ نانی برای خوردن نداشته باشد - برایش لطیفهای خوشمزه و سخت خندهدار مینماید.
Rahele Kia
۰
تنها در پناه بوتههای سبز و خاردار باغچهٔ سبزیکاری بود که میشا برای نفس گرفتن از حرکت باز ایستاد. خود را در خاک مرطوب و معطر فرو کرد. لکههای خونی که بر خراشهای گردنش بود پاک کرد. و آن وقت شروع به گریستن نمود.
Rahele Kia
۰
کره اسب، در حالی که سرش به جلو و پاهایش به عقب کشیده شده بود از شکم مادر بیرون افتاد، و در کنار تودهٔ تپالههایی که پوشیده از انبوه مگسهای سبز بود، قدم به دنیایی روشن و درخشان نهاد. نخستین تجربهٔ اینجهانیاش وحشت بود. یک گلوله شرپنل بالای سرش، در ابری کوچک، زودگذر و آبیرنگ ترکید، و نالهٔ وحشی انفجار، آن موجود مرطوب جدیدالولاده را ترسان به زیر پاهای مادرش فرستاد.
Rahele Kia
۰
تروفیم تنها یکی دو قدم دورتر از کره اسب در حالی که جان میداد به زمین افتاد. کفی خونین بر لبان زمخت او حالت یک لبخند داد، لبانی که پنج سال بود که بر چهرهٔ کودکانش بوسه نزده بود.
Rahele Kia
۰
سرفههای ممتد خسخسکنان بلغم سینهاش را آزاد میکرد و در فاصلهٔ این حالات خفگی افکار گوناگون راه هموارشان را در مغز او در پیش میگرفتند. و این افکار همه مربوط به پسرش میشد، پسری که به جنگ رفته و دیگر باز نگشته بود.
Rahele Kia
۰
زندگی به کندی و با اکراه به وی بازگشت.
