جملات زیبای کتاب کابوس های درخت پرتقال | طاقچه
تصویر جلد کتاب کابوس های درخت پرتقال
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب کابوس های درخت پرتقال

نوع کتاب
۲.۶ امتیاز(از ۳۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
مائده مرتضوی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mary gholami
۵۸
در این سال‌ها یاد گرفتم که هر وقت منتظر چیزی یا کسی بشوم، آن چیز اتفاق نمی‌افتد، آن آدم نمی‌آید.
نیتا
۱۴
بیش‌تر آدم‌ها دوست ندارند چیزی آن‌ها را یاد گذشته بیندازد.
نیتا
۵
زمان بدترین جلادی است که هر محکوم به مرگی می‌تواند به خود ببیند. کم‌کم می‌کُشد، کم‌کم می‌گیرد. طوری خودت را از تو می‌گیرد که یک وقت توی آینه نگاه می‌کنی و کس دیگری را می‌بینی، کسی که هیچ‌گاه فکر نمی‌کردی روزی شبیه او بشوی.
صهبا
۳
در این سال‌ها یاد گرفتم که هر وقت منتظر چیزی یا کسی بشوم، آن چیز اتفاق نمی‌افتد، آن آدم نمی‌آید.
نیتا
۲
این‌که خر به نظر برسی شاید مطلوب هیچ آدمی ‫ــ به‌خصوص زنی مثل من ــ نباشد اما چیزی که خیلی می‌چسبد، رنجی است که دیگران از خریت تو می‌برند.
Kosar
۱
یادم نمی‌آمد پدر اهل روزنامه باشد. مادرم هم، تا جایی که یادم می‌آید همیشه فوبیای کتاب و چیزهای کاغذی داشت. می‌گفت کاغذ و کلمه که به هم برسند خطرناک می‌شوند. البته این جمله را هم مطمئنم از کسی شنیده بود، وگرنه مادر کجا و این لفاظی‌ها کجا.
taxepe
۱
زیر درخت، درختِ پرتقالی که هیچ‌وقت پرتقال نداشت. ماهی‌های قرمز حوض پریدند سرِ شاخه‌ها. خیس بودند، خیسِ خون. پنجه‌های درخت فشارم می‌دادند توی خاک باغچه، بارانی تُنُک و قرمز از دمِ ماهی‌ها می‌ریخت رویم و من همان‌طور در باتلاق باغچه فرومی‌رفتم.
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
۰
گفت «خوش اومدین هدیه‌خانوم. چرا بی‌خبر؟ زرافشان‌خانوم کِی می‌رسن؟» تلافی جنتلمن‌بازی دم‌در، نگاه مسخره‌ای که به سرتاپایم پاشیده بود و لالمونی چند دقیقهٔ اول را یک‌جا سرش درآوردم. «مادر که دیگه به ما نمی‌رسن اما شما اگه خدای‌نکرده عمرت به دنیا نباشه ممکنه چند وقت دیگه به ایشون برسی.»
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
۰
«تمام عکس‌ها خونهٔ خودته. هم عکس‌ها، هم بعضی از آدم‌های توی عکس‌ها، هنوز مونده‌ن تو همون خونه… اون‌قدر موندن که استخون‌هاشون هم پوسید.» دیگر حوصلهٔ رمزگشایی حرف‌هایش را نداشتم. ته‌ماندهٔ فنجان قهوه را خالی کردم روی فرش و تقریباً سرش داد زدم، «پرسیدم کجای خونه!» ثریا دوباره فنجان را گذاشت توی سینی و رفت توی آشپزخانه. از همان جا داد زد، «عکس‌ها پشت یه دیوار گچی‌ان… آدمه هم زیر یه درخت پرتقال.»
باران
۰
آن وقت‌ها یخ‌ها دیرتر آب می‌شد، هم یخِ کوچه و خیابان، هم یخِ آدم‌ها. یخ پدرم هیچ‌وقت آب نشد.
باران
۰
یک‌آن نگران شدم، نگران خودم که یک روز مثل ثریا بشوم، بین دو دنیا بمانم، دنیایی که آرزویم بود و دنیایی که محکوم به زندگی در آن بودم.
باران
۰
حوصلهٔ بحث کردن نداشتم. کلاً اهل بحث کردن نیستم؛ ترجیح می‌دهم نقطه‌نظرات ارزشمندم را برای خودم نگه دارم و به جای صرف وقت و انرژی برای قانع کردن دیگران،‌ از روش ساده و کم‌هزینه‌ترِ تأیید کردن استفاده کنم
باران
۰
خوش‌به‌حال فریماه که برای نگه‌داری از شیشه‌خرده‌هایش دغدغهٔ جیب و این چیزها را نداشت؛ همه را جاساز کرده بود توی خودش.