
کتاب رقصیدن نهنگ ها در مینی بوس
پدیدآورندگان:
پروانه سراوانیانتشارات:
گروه انتشاراتی ققنوس٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
mary
۴
آدمهای فضول و بیکار همیشه کار خودشان را میکنند، حتی اگر تو عالیترین و بینقصترین حالت خودت را به آنها نشان بدهی.
mary
۴
همیشه فکر میکردم هر کسی سهمیهای مشخص از رنج و درد و اندوه دارد و با گرفتن جیرهاش، اسمش از لیست انواع دیگر مصایب خط میخورد. مطمئن بودم که مرگ برای هر خانوادهای یک بار اتفاق میافتد و این حادثه آنقدر سنگین و کمرشکن است که خدا دیگر انصاف نمیبیند مصیبت دیگری را به خانواده تحمیل کند. انگار که هر خانوادهای چوبخطش پر شده باشد و مثلاً بهش بگویند «تو داغ جوان دیدهای، بنابراین از غصه اجارهنشینی خلاصی»، یا مثلاً «تصادف و ضربه مغزی از سرنوشت تو پاک شده، چون تو با درد نازایی به دنیا آمدهای
mary
۳
متنفرم از این جنگل سفید وحشی که چند سالی است پیشانی و شقیقههایم را دوره کرده.
mary
۲
نایلون بزرگ کامواهای رنگارنگم را ته کمد قایم کرده بودم تا چشمم بهشان نیفتد. که وسوسه دو تا زیر، دوتارو، به جانم چنگ نزند. تا باز دیوانهوار شب تا صبح یک کلاه یا شالگردن را تمام نکنم.
کلاف یک رجبافته را پشت گلدان شمعدانیهای مصنوعی پنهان کردم.
mary
۲
مامان میگفت وقتی کسی دارد درباره درد و مرضش حرف میزند، گوش نکن. حواست را بده به هزارویک چیز و اصلاً حرفهایش را گوش نگیر. درد و مرض مثل ویروس است. از تنی به تن دیگر میریزد. مردم زرنگاند. درد و مرضشان را برای دیگران تعریف میکنند و ضرب و زهرش را از جان خودشان میگیرند و میریزندش به جان دیگران. گوشهایت را بگیر و گوش نده.
mary
۲
کاش عدل این دنیا را مثل مهرههای دبرنا توی یک کیسه سیاه میریختند و هر کسی مشتش را توی کیسه باز میکرد تا درهم و بیتفکیک غم و شادی بردارد. اینطوری دلم نمیسوخت.
mary
۱
انتهای دندههای رنگ ورورفته زیپ با کپهای از کوکهای درشت با نخ کاموایی محکم شده بود تا راه فرار شاسی زیپ را ببندد. کدام رؤیا و خیال میتوانست از توی این ساک بیرون بپرد و برای کسی مجال خیالپردازی فراهم کند؟
mary
۱
چشم ماهیهای توی سبد ابلهانه باز مانده بود رو به آسمان.
mary
۱
کاش عدل این دنیا را مثل مهرههای دبرنا توی یک کیسه سیاه میریختند و هر کسی مشتش را توی کیسه باز میکرد تا درهم و بیتفکیک غم و شادی بردارد. اینطوری دلم نمیسوخت.
mary
۱
معصومیتی بدوی و دهاتیوار توی عکسهای قدیمیات موج میزند که خودت را به خنده میاندازد
mary
۱
. انرژیام داشت تحلیل میرفت. چه داشت میپرسید. شال گاهی میافتد خب. گاهی کج وکوله میشود خب. گاهی شل میشود خب!
همینها را گفتم. چیزی یادداشت کرد. فکر کردم اصلاً به درک، هرچه میخواهد بنویسد. به جای اینکه سؤال کنند چقدر توانایی علمی داری، چقدر توانایی مدیریتی داری، چقدر قابلیت عملی داری که بچههای مردم را به تو بسپریم، پیله کرده به اندازه شال و آرایش و...
خودِ خودِ سِوِروس اِسنیپ
۱
آن بالا نشستهای و خدایی میکنی. چه میدانی از حال و روز آدمهایی که زیر سقفهاشان با هزار تلخی و ناکامی دستبهگریباناند و آرزوی ندیدن صبح فردا را دارند.
mary
۰
عمورضا یک بار من و مینا را سر کار گذاشته بود. گفته بود توی آمریکا درختهای ماکارونی را توی بیابان میکارند، چون آب زیادی لازم ندارند. در عوض وقتی میخواهیم بپزیم، باید حسابی توی قابلمه آب بریزیم تا کمآبی صحراهای آمریکا را برایشان جبران کنیم. تا زمانی که از طرف مدرسه برای بازدید از کارخانه ماکارونی رفتیم، مطمئن بودم که ماکارونی روی درخت درمیآید.
mary
۰
گاهی اوقات فقط یک آدم زنده میخواهیم که باهاش حرف بزنیم. فرقی نمیکند کی، کجا، چه ساعتی. به محض اینکه یکی نشانهای از زنده بودن از خودش نشان داد، سراغش میرویم و میگوییم: «سلام. چه سحرخیز!»
mary
۰
گاهی اوقات فقط یک آدم زنده میخواهیم که باهاش حرف بزنیم. فرقی نمیکند کی، کجا، چه ساعتی. به محض اینکه یکی نشانهای از زنده بودن از خودش نشان داد، سراغش میرویم و میگوییم: «سلام. چه سحرخیز!»
«سلام. چه شبزندهدار!»
مینو
۰
اصلاً کاش بشود خودم را هم دور بیندازم. آنقدر دور که هرگز نشود بهش دسترسی داشت.
مینو
۰
اصلاً کاش بشود خودم را هم دور بیندازم. آنقدر دور که هرگز نشود بهش دسترسی داشت.