ژن مورو آوازی میخواند که در آن این واژهها بارها تکرار میشوند: «همهکس آنچه را که دوست میدارد ویران میکند.»
mohsen
دربارهٔ بسیاری از فیلمهایی که دوست داشتهام هرگز چیزی ننوشتهام، یا پیش نیامده، یا در توانم نبوده که چیزی ازشان بگویم. چون فقط این نیست که بگویم چهقدر دوستش دارم، در چنین مواقعی این هم هست که چه کرد که چنینش دوست میدارم؟ او که خودش نمیگوید، او فقط هست، در معرض تماشا. و اینکه چه کرده هم نشان دادنش آسان نیست.
mohsen
من در برابر اثر هنری تنهام، اثر هنری تنهاییام را ترجمه میکند، اثر هنری خودش تنهاست، اصلا نیست، شاید شاملو (چه خوشحال شدم که نام نازنینش یکباره آمد اینجا) که نوشت:
این آینهئی که از بودِ خود آگاه نیست، مگر آن دم که در او درنگرند همین را میگفت، شاید بشود گفت که این را هم میگفت.
mohsen
فکر کنم بشود خیلی از متنهایی را که در این کتاب هست، نامهای عاشقانه دانست. میدانم که در چنین مواردی سخن از عشق گفتن بیشوکم دمدستی و از فرط تکرار حتا گاه نازل است (کسی هم نخواسته که دمدستی یا نازل نباشم)، اما هربار که دربارهٔ فیلمی نوشتهام برایم مثل این بوده که باشعف پیشِ دوستی اعتراف میکنی که به کسی دل بستهای.
mohsen
متنهای این کتاب هم گاهی مخاطبی ازپیشمعلوم داشتهاند، یعنی اصلا نوشته شده تا کسی بخواند یا به این امید نوشته شده تا کسی خاص بخواندشان، از فرطِ شعف. پس این نامهها تکثیر شدهاند تا شاید او در میان مخاطبان باشد؛ اویی که همیشه هم ازپیششناخته نیست، بعدها پیداش میشود یا پیداش میکنی
mohsen
هنرِ خوب خودش نمیداند. هنرمند خوب خودش نمیداند.
mohsen