مادر گفت: «آره فکر خوبیه. ساعت ۱۷:۳۰ هست و شرط میبندم خیلی گرسنه هستن. کی اینجا میمونه و کباب رو آماده میکنه؟»
هیچ کس داوطلب نشد. همه گرسنه بودند، ولی نمیخواستند این مأموریت رحم و مروت را از دست بدهند. در آخر همگی به طرفِ دیگرِ جادۀ ۴۰۰ رفتند و وارد چمنهای بلند شدند.
دریا نوری