سکوتی که میکنی
چنان بلند است
که میترسم دنیا به معنی آن پی ببرد
محمد امین چیزانی
۳۴
کرکرهی عاطفهات را بکِش
چهرهات را خاموش کن
عشق را بگذار رویِ دگمهی صفر
حالا برو تو صف آدمها.
کاربر نیوشک
۲۵
درخاکم کنید جایی نزدیک جویبار
تا زمانی که طغیان کند
از او تشکر کنم
به خاطر سرزدن به من.
محمد امین چیزانی
۱۴
فصلها
همه سرد
زندگی پر درد
دیگر مخدر هم آرامم نمیکند
تنها پُر میکند تنم را
از درد.
محمد امین چیزانی
۵
گلهای باغچهام
رو به پایین میرویند
زرد، رنگشان
اندوه، عطرشان
در چشمانم می روید
ریشههایشان
به جستوجوی اشکهایم
تا بپرورانند
رُزِ سیاه درونم را.
محمد امین چیزانی
۳
سکوتی که میکنی
چنان بلند است
که میترسم دنیا به معنی آن پی ببرد
چشم به کجا بدوزم
اگر قرار باشد هر گوشهی اتاق را پُر کنی؟
چشمم را که میبندم
سکوت بلندتر میشود
گریزی از آن نیست
تنها راه بیرون رفتن از آن
به درون آمدن است.
کاربر نیوشک
۱
ترانهای عاشقانه
اگر میتوانستم واژههایی بنویسم
چون برگها روی زمین جنگل در پاییز
چه آتشبازی معرکهای میشد بهراه انداخت با آن
اگر میتوانستم واژههایی بنویسم از جنس آب
غرق میشدی در آن وقتی که میگفتم:
«دوستت دارم»
Rose
۱
زندگی پر درد
دیگر مخدر هم آرامم نمیکند
تنها پُر میکند تنم را
از درد.
MELIKA
۰
ساعت به اندازهی کافی چرخیده است
تا برسد به سیارهای
زندگی شبی بیپایان است
در سیاهی اتاقم
بال زدنی میشنوم
کلاغی غول پیکر
در انتظار این است که
بهخواب روم
MELIKA
۰
چرا رفتند آن جا
فهمیدند چرا؟
جوان بودند
جوان ماندند