
Emma
۲
ما آنجا بودیم بیهیچ هیاهویی
بیتوجه به آنچه از آن دوری میکردیم
و ناگهان دیگر نتوانستیم...
و این عشق است!
Emma
۱
آیا تو واقعاً باور میکنی که فقط دهان قادر است به حرف زدن؟
Emma
۰
و من هربار که کارهایم وا میداردم
از فراز مانعی بپرم
به او فکر میکنم.
Emma
۰
من از تو است که همه چیز را آموختهام
و به سکوتت گوش میدهم
که نمیدانستمش
Emma
۰
چشمان من چیزهایی میشنوند
که گوشهایم طور دیگری میشنود
من تنها برای اندوه زاده شدهام
صورتام نمیتواند از پنجره جدا شود
ممکن است هرگز دیگر خورشید مستقیم ندرخشد
«باران میبارد» شیشهی پنجره میگوید
او فقط چیزی را که فکر میکند میگوید
بگذار با هم بباریم.
با هم بگذار بباریم.