چشمان من چیزهایی میشنوند
که گوشهایم طور دیگری میشنود
من تنها برای اندوه زاده شدهام
صورتام نمیتواند از پنجره جدا شود
ممکن است هرگز دیگر خورشید مستقیم ندرخشد
«باران میبارد» شیشهی پنجره میگوید
او فقط چیزی را که فکر میکند میگوید
بگذار با هم بباریم.
با هم بگذار بباریم.