ما آنجا بودیم بیهیچ هیاهویی
بیتوجه به آنچه از آن دوری میکردیم
و ناگهان دیگر نتوانستیم...
و این عشق است!
Emma
و من هربار که کارهایم وا میداردم
از فراز مانعی بپرم
به او فکر میکنم.
Emma
من از تو است که همه چیز را آموختهام
و به سکوتت گوش میدهم
که نمیدانستمش
Emma
آیا تو واقعاً باور میکنی که فقط دهان قادر است به حرف زدن؟
Emma
چشمان من چیزهایی میشنوند
که گوشهایم طور دیگری میشنود
من تنها برای اندوه زاده شدهام
صورتام نمیتواند از پنجره جدا شود
ممکن است هرگز دیگر خورشید مستقیم ندرخشد
«باران میبارد» شیشهی پنجره میگوید
او فقط چیزی را که فکر میکند میگوید
بگذار با هم بباریم.
با هم بگذار بباریم.
Emma