کافه در ناهار بازار پُر میشد از کارگرهای فصلی بیکار، طالشهایی که آمده بودند خرید، تُرکهای خلخالی که برای مالایی میآمدند انزلی و بعد راهشان میکشید به رشت، زنهایی که از شفارود و گسکرْ سبزی و صیفی میآوردند پشتِ بانکِ ملی بفروشند، همراهانِ شاکیان و متشاکیان قضایی که حوصلهشان از همراهی سر رفته بود و آمده بودند چای تلخ بخورند. در آن کافه بیشتر از هر وقتی در زندگیام گره در پیشانی دیدم، پینه در دست و اشک که در چشم جمع شده و نمیافتد.