
بریدههایی از کتاب داستان های جشن تولد
۲٫۶
(۱۷)
خوش بگذرد
دیروز تولدم بود
یک سال دگر به چوب خط خورد
باید ناراحت باشم
زندگیام بههمریخته
اما خوش میگذرد
همیشه دوستم داشتهاند، دوستم داشتهاند، دوستم داشتهاند
خستهام از اینکه اینقدر دوستم دارند
باید بخوابم
اما صدایی در سرم طنین میاندازد
«این هم شد زندگی»
پل سیمون
ASMA
شناخت من از خودم، تغییرات اساسی بکند یا نکند، زمین از چرخش به دور خورشید باز نمیایستد و با همان سرعت همیشگی میگردد.
ASMA
با اینکه روزهای تولد بسیاری را از سرگذراندهام، با اینکه وقایع مهم و بکر و دست اولی را شاهد بودهام یا تجربه کردهام، احساس میکنم همیشه همانی که بودهام باقی ماندهام، هیچوقت نتوانستم چیز دیگری باشم.
صبا
در وجودش حالتی سخت و سرد میدیدی که اگر او را شبهنگام به دریا میانداختی، هر قایقی به او میخورد غرق میشد
samas62
«جانمی. ستارهٔ مجلس میشوم. خیال میکنی چند تا از مادرها میتوانند با افتخار بگویند پسر من به هاروارد میرود؟ من دختر یک مزرعهدار چوبدار اهل تنسی هستم و پسرم به دانشگاه هاروارد میرود. هر وقت حالم بد میشود و احساس سرخوردگی میکنم همینکه به این قضیه فکر کنم حالم خوش میشود.»
تپولی خواه
سالی یکبار روز تولدتان فرامیرسد، چه این واقعه از رادیو پخش شود یا نه، برای شما روز فرخندهای خواهد بود
koreame mo
نیست که آدمها چه آرزویی دارند، مهم نیست که تا کجا میتوانند پیش بروند، هرگز نمیتوانند جز خودشان باشند
koreame mo
هیچکدام از این اتفاقات واقعی به نظر نمیرسد. خطرناک و هیجانانگیز نیست.
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
هیچوقت بعد از حل معما به فکر نتیجهٔ اخلاقی نباش
samas62
